از نوِشتن

نوشتن، تا به حال شده است که از ذهن خود بنویسی؟ از درگیری های داخلی، که فقط راه حل داخلی دارد ُ هیچ جای جهان پاسخی برایش نمی یابی، از سوال های قطار وارِ ذهنت، که تَهِ یکی به اول دیگری پیچیده، تاب خورده، در هم رفته و اسیرش کرده، که بر سر دو راهی که قرار می گیری، دچار بی قراری می شوی،هرچه فکر می کنی کمتر دستگیرت می شود، پاسخ را نمی یابی، بیشتر جست و جو می کنی، خود را به خاک و خون می کشی و اما باز نمی یابی، خودت را می چِلانی تا شاید عصاره ی جوابت در آید، اما نمی آید، آینده ی هر دو راه را ترسیم می کنی، اما نمی فهمی کدام را باید بروی، از هردو بیزار میشوی، به هر دو مشتاق میشوی، به راه های دیگر فکر میکنی، ۲ راهی؛ هزار راه و شاخه می شود، و تو گم می شوی، خود را از یاد می بری، نمی دانی چه می خواهی و چه هستی و دنبال چه ای.

و ناگاه فانوسی می آورد، کمی روشن می شود، امید می دهدت، دلت را گرم می کند، و می گوید : "ولی تو تنها نیستی" .