بیش از حَدْ

نبینم، کور شوم، نه کور مادر زاد، نه کور شدن جسمانی، نه کورِ حادثه، نبینم.

از سخت ترین درد های دنیا، کاری از دستت بر نیامدن است، اینکه به کار نیایی، به دردی نخوری، برای دوای دردی مرحم نباشی، حال هر دردی، اینکه احساس به درد نخور بودن بکنی، نه درد خودت، نه یارت، و دیگران که در مراتب بعدی اند.حال به درد خودت نخوری، دلت را به یار خوش می کنی، و به درد یار نخوری ، دیگر هیچی، نیست شده ای از هستی، به قول شاعر سنگِ تیپا خورده ی مهجور. من اینم، اینگونه ، بیش از حدِ انسانی رمانتیک، عاشقانه تر از داستان های عاشقانه سینما و تاریخ، نه خیلی عقلانی و عاقل، نه اقتصاد دان و پول آور، نه متخصص، نه دانا، نه خوش بین، ولی دلخوش، دلخوشی کودکانه، شاید احمقانه، نه حتی آینده نگر. بزرگترین و مهمترین مسائله ام همیشه این است که همانقدر که لبخندش خوشحالم می کند، خوبم می کند، از جایی به جای دیگرم می برد، آرامم می کند و بی قراری ام را سامان می دهد، بعد از کوبیده شدن و ویرانی معمارانه بازسازی ام می کند، لبخند من هم برایش چنین و چنان باشد. آری منِ بیش از حدِ انسانی رمانتیک . سر در آستانه ی انفجار است، تن در ویرانی، روح بیمار، نفس سنگین، نگاه دلهره آور، گردن کج، پلک و لب آویزان و افتاده، گوش مملو از موسیقی.کجا بودم، چه می گویم، چه می گفتم.چه می کنم، چه می خواهم. چه می خواهم. چه می خواهم.

باری، از سخت ترین درد های دنیا، درد نتوانستن است و دیگری درد ندانستن. حال را مجالی نیست، گذشته که رفته است، تا آینده.