خانه، یِک خوابه

داشتم به چه فکر می کردم؟ نمی دانم.

خانه؟ طبقه دوم، با خانم صاحب خانه ای همیشه در سفر، آشپزخانه اوپن، یک خوابه، آنسوی شهر، محله ای به گمانم آرام، پول پیش را از کجا بیارم؟ طلا های نفرین شده را بفروشم؟ چرا نفرین شده؟ شاید لغت درستی نباشد، کمی فکر کنم و لغت مناسب پیدا کنم... ، طلا های لعنتی؟ که خریدنش برایت جز زجر چیزی نداشت؟ زجر و عذاب وجدان، و در انتها هم هیچ، قَهقه میزند خودِ درونیَت، این هیچ، هیچِ خوبی بود، لبخند می زند خودِ درونیَت، درست است نشد، و سخت گذشت، و سخت می گذرد، اما خودِ درونیَت می گوید درست شد، گرم می شوی، گرمِ خوب.

خُب، کجا بودم؟ آهان، طلا، حال شاید دیگر کمتر نفرین شده و لعنتی است، ولی بازارشان عذاب آور است، فکرِ دوباره افتادن اتفاقات ناجور، از درون می سوزاندت، خِفتت می کند، دستش را زیر پوست کم مویت فرو می کند و شِرْتْ، پوستَت را می کند، گلویت را دو دستی می فشارد، اما نه این که کامل نفَسَت بِبُرد، فقط نفسِ کمتری بکشی...

آخْ، چه خوب!! یک اتفاق، ناخواسته، ناگهان، تو را از خودت بیرون می آورد، مثل یک دست که از بالا می آید و تو را از غرق شدنی ناخواسته، اما نه آن طور که برای نجات خود تلاش کنی، مات و مبهوت غرق شدن خود.

در همین لحظه که می نویسم نمی دانم کجای خودم قرار دارم، هزار هزار کلمه ی نانوشته باقی ماند.