خُطوطِ مُوازی

صدها موج کلام و عبارت و هزاران تصویر و چندین و چند داستان و حادثه در ذهن می خروشد،گویا تمامی سلول ها جداگانه خود یک زندگی اند، موازی با زندگی من.

یکی شان روایتی دارد از عبور انسانی ناشناس که ساعتی قبل دیده بودم، و مواجه ام با او و داستانی که پایانی نا خوش با قهر و دعوا و پوچی ای وصف ناپذیر دارد. سلولی دیگر از شیطنت کردن می گوید و نشانم می دهد که چگونه می توانی از روی کمر دوستی رد بشوی یا او را با پا به زمین بیاندازی و موجبات خنده ای که سلول نشانت می دهد را فراهم کنی. سلولی دیگر اما می گوید که این کار چقدر اخمقانه و نا بجاست و بجای اینکار نشانت می دهد که کمکش کنی و الی آخر.سلولی دیگر راننده ی ماشینی که دم درب خانه پارک کرده و رفته را پیدا می کند و تا حد توان بر سرش داد می کشد و یقه اش را می گیرد و پرتش می کند داخل ماشینش.سلولی دیگر اما پای روی پدال گاز می گذارد و به ماشین می کوبد یا رد می شود اما کمی هم با سپر به بدنه اش می مالد و می رود...

می دانی نمی شود تمام سلول ها را شرح داد، هم تاب و توان نوشتنش نیست و هم نگرانی و ترس از رسوایی هایی که این روایت ها ایجاد می کنند ، آخر خیلی هایشان برای به گوش و چشم عموم رسیدن بسیار ناجور و نامناسب هستند و محتوایی زننده و غیر اخلاقی دارند. حال بگذریم از نسبی بودن اخلاقیات. خب دست خودمان هم نیست، ما زاده ی فرهنگ سانسور و "نه نگو یهو فلانی ناراحت می شه " هستیم. برایم سوال است که چرا آدمیان بیشتر حرف هایی را به زبان می آورند که اصلاً و ابداً منظورشان نیست. عاشقان ایجاد سوء تفاهم و زدن به درب از برای شنُفتنِ دیوار. در همین چند خط قبل هم خود من چندین روایت را سانسور کردم که عده ای ناراحت نشوند و عده ای بدشان نیاید حتی با علم به این که شاید هیچ وقت گذرشان به خواندن این متن هم نیافتد.

در هر لحظه هزاران گزینه و روایت به سراغمان می آید و ما فقط یکی را انتخاب می کنیم، خب هر انتخاب به زندگی مان شکل می دهد ولی آیا واقعاً انتخاب ما همان است که انتخاب می کنیم؟ ما کدام یک از روایت های مان هستیم؟ همانی که انتخاب می کنیم؟ مطمئنیم؟خب منطقی است که یک انتخاب داریم و منطقی است که انتخاب به زندگی مان شکل می دهد، اما لعنتی، لعنتیِ لعنتی، لعنتی فقط یک بار زندگی می کنیم. دوباره می گویم فقط و فقط همین یک بار زندگی می کنیم.

حالا شاید تمامی تصمیم ها و انتخاب های نکرده تان به یادتان بازگردند، شاید ببینیدشان، و شاید بر سرتان هوار بکشند یا مثل گله ای گاو استرالیایی بر شما که بر زمین افتاده اید بتازند و از روی جسم تان عبور کنند، می دانم سخت است و سنگین و دردناک، پاره پاره شدن تن و شکاف خوردنش، له شدن، قاطی شدن اشک و خون و ادرار.