در بابِ تَخَصُصْ

آن هنگام که می آیم و می نویسم، خُب، یک مرگ و مرضی در من فوران می کند، طوفان به پا می کند از درون، انفجار می کند، درشت می شود و درشت تر، رگ هایش بیرون می زند، شاخ ها از شانه ها به در می آیند، خون از پلک ها روان، دندان ها تیز، و از بیرون، آه از این بیرون ؛ یک لاغر اندام وا رفته، با صورتی آویزان، شانه هایی افتاده، با چشمانی شکست خورده، رو به گریه، هزار هزار اشک، که نمی آیند، با تخصصی در دوست داشتن دیگران و دیگر هیچ، تخصصی که فقط در یک مورد کارا و درست است، چگونه بهتر بگویم؟ نمی دانم،تخصصی که فقط در یک مورد درست ترین است، بماند... کلمات برای گفتنش نیست، انگار ساخته نشده اند، یا خوب نیستند، کلمات این زبان نمی توانند بیانش کنند.

و عدم تخصص در دیگر مسائل، مثال جانوری نوک دار، که به هر سو می رود، نوک می کوبد و باز به دیگر سو می رود و باز نوک می کوبد و باز به دیگر سو می رود و نوک می کوبد و باز به دیگر سو می رود و نوک می کوبد ، و آن قدر این نوک کوبیدن را می نویسد تا اشک باز در چشمش می آید و بیرون نمی ریزد.

و در دنیای متخصصین، وا رفته ای با تخصصی که خریدار ندارد، دوامی می یاید؟ خیر، چه کند؟ نمی داند، به کجا رود؟ نمی داند، باز اشک آمد و رفت. هزار هزار نکته و نشان، در طوفان چسبناکِ خون آلودِ مغزی سفید و سرخ،که ماسه وار بر روی هم می ریزند، در هم می پیچند،مثال یه مخلوط کُنِ قوی، هزار چه کنم، هزار چه می شود، هزار غم،چند تایی رنج، چند شادی، همه به هم می آمیزند، صدای چیلیک چیلیک چسبناکش در ذهن می آید. می چرخد و خاموش نمی شود.