فرایندِ پیچیده

زندگی فرایند پیچیده ایست. گاه آدم به خود خیانت می کند، نه فقط به خودش، بلکه به "خود" اش، پیچیده است، میدانم.

از این خیانت می سوزی، آتش می گیری، نه فقط یک سوختن پوستی، سوختنی که شعله ها از درون به بیرون می گریزند، خود گریزان می شوی از خود، می خواهی گریزان به عقب گریزی بزنی و خود را خفه کنی، خودت را ببندی، دهانت را، پا هایت را، با کف دست، محکم، جانانه و آبدار ،شاید هم با پشت دست، سیلی بر صورت آن احمقِ بی خود شده ی قدیمت بنوازی، تا به "خود" آیی، تا بفهمی، تا یاد بگیری، که "خود" هزار مرتبه مهم تر از هر نَنه قمریست، بله درست خواندید، ننه قمر، ننه قمر عبارت است از نا خود کرده هایتان، می دانم، پیچیده شد.

دور نشوم، سیلی محکمی بر آن احمق بی خود شده می نوازی، تا خود را به جا آورد، تا همان لحظه همان جایی که هست، در آن کوچه، که یادت می آید کدام بود، که احمقِ بی خود بودی، همه ی ننه قمر ها را کنار بزنی، پس بزنی، به خود آیی، و به آن که به تو تعلق دارد، که به آن تعلق داری، خود را بیَفکنی، نه که بر آن حمله بری. بی "خود" ِ احمق.

حال می توانم گشتی بزنم، نه در اتاقم، در زمان، در تمام بِهِنگام هایی که باید به "خود" آیم، که باید سیلی ای ، البته بهتر است بگویم سیلی هایی بس آبدار و جانانه نثار خود کنم، نه که خود را از لحاظ جسمانی تنبیه کنم نه، اینکه آن "خود" به جایگاهش برگردد، جایگاه متعلق به خودش، جایگاهی که فقط و فقط "خود" باید بر آن تکیه بزند.

حال "خود" بازگشته است، هنوز کامل تکیه نزده، اما آمدنش چون بازگشتِ دلداده ات از سفر گرامیست،چنان گرامی که نمی توانی به راحتی با کلمات توصیف کنی، "خود" بازگشته، به خود آمده، و بی صبرانه جشن تاجگذاری اش را می خواهی، و بی صبرانه انتظار می کشی، که انتظارْ سختْ شیرین و جان فرساست است، و تو بی قراری و شاد نیز هم.