قطاری را تصور کنید که در مسیر اشتباه قرار گرفته است. هر چقدر هم که سفر کند، در همان مسیر اشتباه باقی میماند. دور زدن و تغییر مسیر به انرژی و هزینه هنگفتی نیاز دارد. این سنگینی هزینه از دست رفته است: ما همچنان روی یک مسیر خراب سرمایهگذاری میکنیم نه به این دلیل که درست است، بلکه به این دلیل که قبلاً روی آن سفر زیادی کردهایم. بسیاری به جای تحمل هزینه تغییر، ترجیح میدهند روی همان ریل به حرکت خود ادامه دهند.
همین امر در روابط انسانی نیز صادق است. گاهی اوقات یک فرهنگ ناکارآمد - "اینجا، همه به هم دروغ میگویند" - دههها پیش ریشه دوانده است و اکنون همه آن را به عنوان امری عادی پذیرفتهاند. هر تازه واردی که از راه میرسد، صرفاً ناظر دروغ نیست؛ بلکه برای تکرار آن پاداش میگیرد و برای به چالش کشیدن آن مجازات میشود. آنها به سرعت قانون نانوشته را یاد میگیرند: "برای زنده ماندن، باید همین کار را بکنی." رفتار اشتباه به یک استراتژی بقا تبدیل میشود. و بنابراین، یک رفتار اشتباه از طریق نسلها در یک سازمان یا یک خانواده منتقل میشود.
درک این مدل ذهنی، نگاه ما را تغییر میدهد. وقتی با فساد فراگیر مواجه میشویم، دیگر فقط درباره «مردم» نمیپرسیم. در عوض، میپرسیم: «چه کسی و چند سال پیش این مسیر را گذاشته است؟ و اکنون چه نوع شجاعتی برای جایگزینی آن لازم است؟» شجاعت فقط به معنای تحمل هزینه نیست؛ بلکه به معنای اولین کسی است که میگوید مسیر خراب است، در حالی که همه اصرار دارند که این تنها راه است.
و گاهی اوقات، فقط یک نفر کافی است تا به ریلهای زنگزده اشاره کند و شروع به ساختن خط جدیدی کند.