همه ما یک راوی درونی داریم که مدام دارد داستان زندگیمان را تعریف میکند. مشکل اینجاست که این راوی، گاهی زیادی «قهرمانسازی» میکند؛ یعنی ما را در مرکز یک نبرد بزرگ قرار میدهد، جایی که ما همیشه «حق» هستیم و دیگران یا «ناداناند» یا «شرور». به این میگویند «توهم قهرمانی». آدمی که در این توهم گرفتار است، هر مخالفتی را «حمله به ارزشهایش» میبیند. هر انتقادی را «توطئه» میخوانَد. در محیط کار، مدیری که در توهم قهرمانی است، نمیشنود که تیمش چه میگوید، چون خودش را «ناجی پروژه» میداند و بقیه را سربازانی که باید بیچونوچرا اطاعت کنند. «نتیجۀ نهایی، تیمی بیانگیزه و تصمیمهای یکجانبهای است که پروژه را به دیوار میکوبد.» اما نکتۀ ظریفتر این است: این توهم، یک جور «محافظ روانی» هم هست. «ذهن، مثل یک وکیل مدافع تماموقت، از نفس ما دفاع میکند، حتی اگر موکلش خطاکار باشد. توهم قهرمانی، دادگاه را به یک نمایش تکنفره تبدیل میکند که در آن ما همیشه قاضی، همیشه هیئت منصفه و همیشه بیگناهیم.» پذیرفتن اینکه شاید ما مقصر بودهایم، دردناک است. پذیرفتن اینکه شاید حق با طرف مقابل باشد، تصویر «خودِ ایدهآل» ما را میشکند. پس ذهن، برای فرار از این درد، یک «فیلم قهرمانی» میسازد و ما نقش اولش را بازی میکنیم. «این حرف به معنای انکار قدرت ما در زندگی نیست؛ قهرمان واقعی کسی نیست که همیشه حق باشد، بلکه کسی است که جسارتِ دیدنِ سهم خود در شکست را داشته باشد.»
«به همین خاطر، از تو میخواهم در تمام صفحات این کتاب، هر جا که احساس کردی دارم برایت نسخه میپیچم یا ادعا میکنم همه چیز را میفهمم، همین سؤال را از من بپرسی. من هم به تو قول میدهم که پیش از نوشتن هر جمله، از خودم پرسیده باشم: اگر یک ناظر بیطرف این ادعا را بشنود، آیا هنوز هم معتبر است؟ این کتاب، تلاشی برای یافتن حقیقت است، نه اعلام آن.»
شاید اولین قدم این باشد که هر وقت احساس کردیم «همه علیه من هستند» یا «فقط من میفهمم»، مکث کنیم و از خود بپرسیم: «اگر این ماجرا را یک ناظر بیطرف تعریف کند، چه چیزی عوض میشود؟» این سؤال ساده، پردۀ سینما را کنار میزند. «آنجا، نه یک قهرمان شکستناپذیر، بلکه انسانی را میبینی که مثل بقیۀ آدمها گاهی اشتباه میکند و این... اصلاً چیز بدی نیست.»