برای یک کودک، این ممکن است زمانی اتفاق بیفتد که معلمش دروغ بگوید. برای یک بزرگسال، زمانی که به یک دوست اعتماد میکند و آن اعتماد از بین میرود. در آن لحظه، چیزی در درون ما فرو میریزد. گویی زلزلهای ذهن را لرزانده است و هر ستونی که فکر میکردیم تزلزلناپذیر است، فرو ریخته است. برای لحظهای طولانی، ما در غبار ایستادهایم و قادر به جهتیابی نیستیم.
پس از این فروپاشی، دو راه پیش روی ما قرار دارد. میتوانیم تلخ شویم و بگوییم: «به هیچکس نمیتوان اعتماد کرد»، یا میتوانیم بیدار شویم و بگوییم: «اعتماد چیزی نیست که آزادانه به دست آید. باید ساخته شود، آزمایش شود و پرورش یابد.»
مدل ذهنی «فروپاشی معصومیت» به ما میگوید که این زلزله پایان نیست. آغاز آگاهی است. کسی که از این زلزله عبور میکند، دیگر سادهلوح نیست، اما تلخ هم نشده است. آنها قطعات یک دنیای فروریخته را برداشته و به آرامی و عمدی، آنها را در یک معماری جدید گرد هم آوردهاند: اعتماد آگاهانه. .
آنچه را که در معصومیت از دست میدهیم، در ژرفا به دست میآوریم.