آدمی که زخم خورده، چند راه دارد: میتواند زخمش را درمان کند، میتواند رنجش را به یک اثر هنری تبدیل کند (که به آن «والایش مثبت» میگوییم)، و میتواند زخمش را به یک سلاح تبدیل کند و به دیگران حمله کند. این آخری را میگوییم «والایش منفی» .
کسی را در نظر بگیرید که در محل کار تحقیر شده است. او به جای اعتراض از طریق کانالهای مناسب یا افزایش مهارتهایش، به قلدری تبدیل میشود و افراد زیردست خود را له میکند. برای لحظهای، این کار درد درونی تحقیر را تسکین میدهد. این تسکین واقعی است، اما یک ماده مخدر است: زخم اصلی را عمیقتر میکند. در حقیقت، آنها به سادگی همان سمی را که بلعیدهاند - بدون اینکه خودشان التیام یابند - به دیگران منتقل میکنند. بنابراین، زنجیرهای از درد التیام نیافته، حلقه به حلقه، در سلسله مراتب یا در سراسر خانواده ایجاد میشود. برخلاف جابجایی ساده، که صرفاً هدف را تغییر میدهد، والایش منفی، درد را به ابزاری بادوام برای قدرت تبدیل میکند و به آن مشروعیت کاذب میدهد.
اگر این مدل ذهنی را بشناسیم، میتوانیم رفتار دیگران را بهتر درک کنیم. آنها «شرور» نیستند؛ آنها زخمی هستند و نمیدانند چگونه آن زخم را به طور کامل تخلیه کنند. و ما میتوانیم لنز را به سمت خودمان بچرخانیم: «آیا من هم با حمله به دیگران، دردی را که نمیتوانم تحمل کنم، خالی میکنم؟» و اگر پاسخ مثبت است، سوال بعدی این است: «زخمی که سعی در بیحس کردن آن دارم چیست و چگونه میتوانم به آن رسیدگی کنم؟»