بخواب...فردا همه چیز یک جور دیگر است

نمی دانم چه قدر این اتفاق برای شما افتاده...

صبح که بیدار شده اید، دل و دماغ نداشته اید. با هر بدبختی هست خودتان را از تخت خواب بلند می کنید و می فرستید دنیال کارتان. در کار، با چند نفر بگومگو می کنید. عصبانی می شوید و وقتی عصبانی می شوید سرتان به شدت درد می گیرد.

تلفنتان زنگ می خورد. آقایی از آژانس املاک پشت خط است و می گوید که صاحب خانه تان کرایه را فلان میلیون تومان و معادل فلان قدر دلار اضافه کرده. اگر با این اجاره مشکلی ندارید، بیایید برای تمدید قرارداد و اگرنه، یک عالمه مورد برای اجاره در فایلش دارد.

بعد، دوباره همان کمردرد کشنده به ستون فقراتتان حمله می کند. تازگی ها دوباره هر روز درد سراغتان می آید. به این فکر می کنید که باید دوباره درمانتان را شروع کنید. این هم یک هزینه دیگر، و این هم یک سه ساعت دیگر از زمانتان که باید کنار بگذارید.

تلفنتان زنگ می خورد. با دیدن اسم عشقتان، لبخندی که از صبح از لب هایتان دریغ کرده بودید،‌ بر می گردد. گفت و گو را خیلی عاشقانه و رمانتیک شروع می کنید. پنج دقیقه می گذرد و بعد می پرسید راستی فلان مورد را که قرار بود انجام دهی، انجام دادی؟ مخاطب می پرسد کدام مورد؟ شما با تعجب برایش توضیح می دهید و با تعجب بیشتر از او می پرسید چه طور یادت رفته؟ در سرتان چند کلمه دیگر هم رفت و آمد می کنند و دوست دارند راهی به بیرون پیدا کنند اما شما ترجیح می دهید بی خیال آزادسازی آن ها بشوید. مکالمه تا همین جا هم خوب پیش نرفته. فکر می کنید بهتر است هرچه زودتر این مکالمه را تمام کنید چون اصلا حوصله یک دعوای دیگر را ندارید. پس به هر بهانه ای شده،‌ و محتمل ترین و دم دست ترین بهانه، که عه! رییس اومده باهام کار داره،‌ مکالمه را تمام می کنید.

فکر می کنید این رابطه هم کار نمی کند. تمام لحظه های بودن با هم را در ذهنتان می آورید. ولی باز هم به نظرتان این رابطه کار نمی کند. با خودتان می گویید چرا دو کلمه حرف حساب با هم نمی زنیم؟

در همین فکر ها هستید که رییس را بالای سر خود می بینید. رییس می گوید گزارشی که خواسته بودم، آماده شده؟ و شما با من و من می گویید دارم آماده اش می کنم و تا چند دقیقه دیگر تمام می شود. رییس می گوید با فلان شرکت جلسه دارم و دارم می روم. می گوید برنمی گردد ولی فردا صبح ۵ کپی از گزارش را روی میزش بگذارید. و تو به رییس اطمینان می دهی که خیالش راحت باشد و کارها همان طور که او می خواهد پیش می رود.

رییس که می رود با غرولند شروع می کنی به انجام ادامه گزارش. این لحظه همیشه سخت ترین و زجرآورترین لحظات زندگی آدم است. زمان هایی که در مغزت به چیزهای مختلفی فکر می کنی و نمی دانی باید چه راه چاره ای برایشان پیدا کنی و باید روی کار ظریفی تمرکز کنی که قرار است پس و پیش شدن یک عدد ۰ ، بقای خودت در شرکت را به خطر بیاندازد.

اما این لحظات سخت و زجرآور خیلی طول نمی کشد. بعد از چند دقیقه، تو این قدر در کارت غرق شده ای که یادت نمی آید نوسان قیمت دلار چه مخاطراتی را برایت به وجود آورده است، یا عدم هماهنگی با همکارانت چه احساس تنفری از آن ها را در تو ایجاد کرده. حتی رابطه ای که کار نمی کند را هم از یاد برده ای.

من نمی دانم تا آخر روز قرار است که چه اتفاقات، خبرها، یا احساس های بدی را تجربه کنی. فقط می دانم ما در بستری از این اتفاقات بد قرار داریم. پس اصلا شگفت زده نخواهیم شد اگر تا پایان روز،‌ احساس کنیم که بدبخت ترین موجود روی کره زمین هستیم.

شب، در حالی که تمام صحنه های روز در ذهنمان به صورت خودکار پلی می شود، به ذهنمان می رسد که در گزارش، یک موضوع را لحاظ نکرده اید! با خود فکر می کنید که فردا صبح باید زودتر به شرکت بروید و آن ۵ کپی گزارش که روی میز رییس است را بردارید و اصلاحشان کنید قبل از این که دست رییس به آن ها برسد.

برای همین ساعت را برای نیم ساعت زودتر از زمان همیشگی ست می کنید. و می خوابید.

صبح، ساعت نیم ساعت زودتر زنگ می زند. به این فکر می کنید که این لعنتی را چرا نیم ساعت زودتر ست کرده اید؟ و چیزی به ذهنتان نمی رسد. دوباره می خوابید و بعد با صدای زنگ در ساعت همیشگی بیدار می شوید. در حالی که دارید مسواک می زنید و در آینه به خودتان نگاه می کنید که هیچ چیزی از اتفاقات دیروز یادتان نمی آید. با خودتان فکر می کنید که امروز ناهار را با همکارتان بروید بیرون. ( همان همکاری که دیروز با هم بگومگو داشتید و بعد هم هیچ گفت و گویی برای حل مسئله بینتان رخ نداد) و همچنین با خودتان می گویید که بعد از کار، با عشقم می رویم قدم می زنیم و حرف می زنیم.