با تعجب نگاه کرد و گفت: «گند زدم.» خندیدم و گفتم: « آفرین روئینتن من!»
حدود ۱۶ سال پیش، در یک روز گرم تابستانی، برادر ناخواندهی من به خانوادهمان اضافه شد؛ یک ۲۰۶ نوکمدادی.
پدر به خاطر این پسرک سر از پا نمیشناخت، مراقبش بود، نوازشش میکرد، آن را میشست. از عجایب اینکه اجازه نمیداد آن را بیرون ببریم و اگر با هزار التماس بیرون میبردیم، نمیتوانستیم در خیابان پارک کنیم و شب باید حتما به خانه برمیگشتیم. بالاخره بعد از چندسال انتظار چنین دسته گلی وارد خانواده شده بود و باید از آن به خوبی نگهداری کرد.
راستش حسودیام شده بود و این ماشین فسقلی خونم را به جوش آورده بود. انگار نه انگار ماشین است و باید مطیع ما باشد؛ حالا طوری شده بود که همین پیکرهٔ آهنی گویی بر ما فرمانروایی میکرد. از گوشه و کنار، پدر شنیده بود هفتهای یکبار ماشین را روشن کنیم و عقب و جلو ببریم تا باتری آن نخوابد. منِ ۲۰ ساله تنها راننده خانواده بودم؛ پدرم گواهینامه موتور داشت و مادرم در جوانی گواهینامه گرفته بود، اما اعصاب رانندگی نداشت. پس از آن به بعد ماشینی که قرار بود آرامش جانم شود، عذاب زندگیم شده بود. ارج و قرب آن از من بیشتر بود. از اول هفته تا آخر هفته وقتی مادر و پدر صدایم میکردند: «بهناز» میفهمیدم میخواهند بگویند: «برو ماشین رو روشن کن.» تا شاید یکی از این روزهای هفته من این کار را انجام دهم که بیشتر مواقع لج میکردم و سوتسوت کنان از کنار آن میگذشتم.
دوستانم هم از طرف دیگر مدام میگفتند: «اسم برای ماشین نمیذاری؟» من میخندیدم و میگفتم: «فعلا نه.» در دلم با حرص میگفتم: «کوفت هم واسش نمیذارم.»
علاقه هم نداشتم برای آن هیکل خسته فلزی خوابیده در حیاط اسمی بگذارم، اما آخر هفته همهچیز را تغییر داد.
آخرین جمعه تابستان همه خانه بودند. عادت داشتیم روزهای تعطیل کباب بخوریم. بعد از خوردن یک کباب کوبیده چرب و چیلی و گوجه کبابی و برنج دودی آغشته به کره محلی، هرکدام از اهالی خانه گوشهای را پیدا کرده و به خواب نیمروزی رفته بودیم. چند دقیقهای نگذشته بود که پدر در حالت خواب و بیدار گفت: «پاشو ماشین رو روشن کن.»
من هم در همان حالت خوابآلود گفتم: «روشن نمیکنم. خستم. اگه دوست دارید خودتون روشن کنید.»
پدر هم فرمود: «جهنم! خودم روشنش میکنم. همش باید منت این خانوم رو بکشیم.» و بلند شد.
ملحفه را روی سرم کشیدم و سعی کردم با نفسهای متمادی که میکشم، آرام شوم و بخوابم، اما تلاشم بیفایده بود. بلند شدم و نشستم و از پنجره اتاق به حیاط خیره شدم. منتظر بودم ببینم پدرم چجوری ماشین را حرکت میدهد.
پدر با شلوار راه راه و زیرپوش آبیرنگ و دمپایی قهوهای پاره، لخلخ کنان به سمت ماشین رفت و سوار شد.
مادر با چایی وارد اتاق شد و گفت: «چی شده؟»
همانطور که به بابا نگاه میکردم، گفتم: «میخواد ماشین رو روشن کنه.»
مادر جیغ کوتاهی کشید و با ترس گفت: «بهناز پاشو برو. بابات بلد نیست. الان خراب میکنه.»
چایی را از دست مادر گرفتم و گفتم: «نترس بابا. چیزی نمیشه. یه حرکت عقب و جلو....»
صدای «گرومپ» باعث شد جملهام ناتمام بماند. چایی را روی زمین گذاشتم و با مامان به سمت حیاط دویدیم. ماشین به در خورده بود. درِ پنجاه ساله خانه بابابزرگ که حتی از بمبارانهای زمان جنگ در امان مانده بود، از پایین به سمت بیرون خم شده و تقریبا از جا کنده شده بود
بابا در ماشین را باز کرد و کلافه پیاده شد و با عصبانیت تقریبا فریاد زد: «دمپایی لعنتی! بهناز همش تقصیر توئه.» لنگ لنگان به سمت در رفت.
یک پای بابا برهنه بود و دمپایی نداشت. داخل ماشین را نگاه کردم؛ دمپالی قهوهایِ پاره بین ترمز و گاز گیر کرده بود. انگار بابا با همان دمپایی گاز داده بود و وقتی خواست ترمز کند، قسمت پارهی دمپایی به پدال گیر کرده بود. بابا که هول شده بود، پایش را از دمپایی بیرون آورده و با پای برهنه ترمز زده بود، اما دیگر دیر شده بود.
دمپایی را برداشتم و به سمت در رفتم و جلوی پای بابا انداختم تا بپوشد. بابا نگاهی به در خانه کرد و بعد با تعجب به پشت ماشین خیره شد و گفت: «گند زدم.»
من و مامان هم به پشت ماشین نگاه کردیم. در کمال ناباوری پشت ماشین قر نشده بود، اما چند خط و خش کوچک روی بدنهاش افتاده بود. پقی زدم زیر خنده و چند ضربه به پشت پسرک زدم و گفتم: «آفرین روئینتن من!» بله! تصمیم گرفته بودم اسم ماشین را «روئینتن» بگذارم. مامان با اخم نگاهم کرد و گفت: «کوفت.خوشحالی حالا؟» خندیدم. خنده پیروزمندانه بود که به ناگاه بابا از داخل خانه فریاد زد: «کتایون خانم! بیا لباس بپوش با روئینتنت بریم دنبال جایی واسه تعمیر در بگردیم.»
لبخند رو لبم خشک شد، مامان خندید و گفت: «حقته!»