خودت چه فکر می‌کنی؟

در دوران تحصیلم در مقطع دبیرستان، یکی از همکلاسی‌هایم را به یاد دارم که در برابر پرسش‌هایی که پاسخ آن‌ها از قبل معلوم بود جمله جالبی می‌گفت. “خودت چه فکر می‌کنی؟”. مثلا اگر از او می‌پرسیدی امروز چه ساعتی کلاس‌ها تمام می‌شود در حالی که از قبل برنامه کلاس‌های آن روز را همه دانش‌آموز‌ها می‌دانستند، او هم در پاسخ به جای این‌که جواب مستقیم بدهد می‌گفت خودت چه فکر می‌کنی. این جمله تنها پاسخ او در برابر پرسش‌های واضحی بود که جواب دادن به آن‌ها چندان منطقی به نظر نمی‌رسید.

این جمله از همان زمان تا کنون در ذهن من باقی مانده است. هر جا هست امیدوارم شاد و سالم باشد. با این کارش به من آموخت که قبل از پرسیدن هر سوالی خوب فکر کنم و ببینم آیا پاسخ را خودم می‌دانم یا نه. با این جمله من یاد گرفتم که بیهوده نپرسم.

پرسش کردن هم برای خودش آدابی دارد. این‌که هر چه به ذهنت می‌رسد بپرسی بدون آن‌که قبل از آن فکر کنی تا ببینی آیا جواب سوالت را خودت بلد هستی یا نه، باعث می‌شود از مقبولیت تو در دید دیگران کاسته شود. از نظر دیگران، کسی که سنجیده سوال می‌پرسد و پرسش‌هایش کلیدی و حساب شده هستند، فردی زیرک و ریزبین است.

پس خوب است که قبل از هر پرسشی یک بار از خودت بپرسی “خودت چه فکر می‌کنی؟”. اضافه کردن این جمله به پیش‌فرض‌های ذهنی مانع به زبان آمدن سوالات بیهوده می‌گردد. البته شاید در ابتدا کمی سخت به نظر برسد که بتوانی قبل از سوال کردن به جواب سوال خودت هم فکر کنی، همان‌طور که برای خود من هم سخت بود، اما قطعا به مرور خوب پرسیدن را خواهی آموخت.

مثلا انسان‌های باهوش معمولا از پرسیدن سوالات ساده دوری می‌کنند و در عوض به سراغ سوالاتی می‌روند که چالشی‌تر باشند و پاسخ آن‌ها بخشی یا همه راه حل اصلی یک موضوع را روشن کند. فرض کنید یک مدیر باهوش اگر بخواهد در مورد اخراج یکی از کارکنان ضعیف شرکت خود با هیئت مدیره تبادل نظر کند، هیچ وقت نمی‌پرسد “آیا لازم هست سعید را اخراج کنیم؟” چون پاسخش از قبلش مشخص است، در عوض می‌پرسد “به نظر شما از چه راهی به سعید بگوییم که دیگر در این شرکت به شیوه کاری‌اش احتیاجی نداریم؟”

از سوی دیگر، باهوش‌ها عاشق سوال‌های تک جمله‌ای هستند و همواره به دنبال این هستند که تمام پرسش خود را در قالب یک جمله مطرح کنند تا شخص مقابل خود را با پرسش‌های چندگانه و پراکنده گمراه نکنند. پرسش‌های تک جمله‌ای سبب می‌شوند که پرسش کننده نتواند سوال‌های بیهوده بپرسد و خودش را مجبور خواهد کرد که تمام اطلاعات مورد نیاز خودش را در قالب یک سوال بگنجاند و همین پیچیدگی کافی به سوال را اضافه می‌کند.

بعلاوه، کمتر حرف زدن و بیشتر گوش دادن هم تمرین خوبی است برای کاهش نیاز به پرسیدن سوال‌هایی با جواب‌های واضح. کسی که با دقت به حرف‌ها گوش می‌کند و سعی می‌کند همه اطلاعات کافی را از میان صحبت‌ها کسب کند، کمتر احتیاج پیدا می‌کند سوالی بپرسد و اگر هم بپرسد قطعا سوالاتی کلیدی و باارزش محسوب می‌شوند.

در هر صورت، پرسیدن خطا نیست اما پرسش‌هایی که پاسخ آن‌ها از قبل روشن است مسلما عدم هوشمندی فرد را نشان می‌دهد. خودت چه فکر می‌کنی؟



این نوشته ابتدا در وبلاگ شخصی من منتشر شده است. اگر می‌خواهید نوشته‌های بیشتری از من بخوانید یا در مورد من بیشتر بدانید، می‌توانید به وبلاگ من سر بزنید.