من کی و چی هستم؟

ظاهر و باطن (قسمت اول)

یکی از دلایلی که ما نمی‌توانیم با عالم درون یا باطن ارتباط برقرار کنیم "ظاهر" است. در ظاهر گیر می‌کنیم. یعنی باور می‌کنیم "من یک... هستم." از انواع و اقسام سلامتی‌ها و بیماری‌ها. و این همواره با ترس همراه می‌شود. معمولاٌ خودم را با آن چیز تعریف می‌کنم و می‌روم سمت مخالفش، این را همانی می‌کنم با آن. یعنی باور می‌کنیم من این هستم. انواع و اقسام مشاغل، خوبی‌ها، بدی‌ها، دردها و... را بگذاریم جایش. باور می‌کنیم آن هستیم. وقتی باور می‌کنیم آن هستیم در این "پیکسل‌ها" گیر می‌کنیم. در آن عکس گیر می‌کنیم و دیگر نمی‌توانیم بیرون بیاییم. و چقدر ما به این ظاهر تیغ می‌کشیم. تمام درگیریها در همینجاست. تو می‌شوی مظهر آن. مثلاً علاقمندی به ایمان. می‌گویی "من یک مومن هستم" و به آن تظاهر می‌کنی. تو فکر می‌کنی خوبی ارزش است و بعد می‌شود "من خوب هستم." و هی تظاهر می‌کنی. حتی اگر ابراز هم نشود تظاهر است. هر کس بخواهد به ظاهر از ظاهر نظر کند:

راه ظلمت است. راه تاریک و ظلمات است. اگر ظاهر را بگوییم هر چیزی که در عالم فیزیک است، در تاریکی گیر می‌کنیم.

"هنر" مظهر یک باطن است. هر چیزی که هنرمندان خلق می‌کنند، ظاهر شده چیزیست که خیال می‌کنند.

می فهمیم هر چیزی که ظاهر شد راه شناخت است. اگر ظاهر را به ظاهر نبینی و به بطنی ببینیم، یعنی برای این تو ظاهر شدی که بشناسی و به شناخت برسی. ما معمولا چون در چیزی عمیق نمی‌شویم گیر می‌کنیم در ظاهر... اگر ظاهر را دو مرحله عمیق شویم، بطنش را استنباط می‌کنیم. کسانی که دور ما هستند را باید از ظاهرشان به باطنشان برسیم و از این منظر به آنها نگاه کنیم. یعنی کسانی‌که دور و بر ما هستند راه شناخت ما بوده‌اند و نه راه دشمنی. وسیله ای بوده‌اند برای شناخت، راهنما بوده‌اند. ولی ما نفرت می‌ورزیم. در این بطن ظاهر به خاطر نوری که بوجود می‌آید می‌توانی به شناخت برسی.

از این منظر این راهنمای روانشناختیست؛ راهنمای شناخت خویشتن است. هر آنچه که بر ما ظاهر می‌شود در جریان هستی برای ما راهیست برای شناختن. بر می‌گردیم به قانون انعکاس، خداوند در اسم ظاهر (همان چیزی که طردش می‌کنیم) راهنمای شناختن را قرار داده. هر چیزی که من در حال رؤیت آن هستم. چرا من می‌خواهم از بین ببرم؟ چون ظاهر را در ظاهر می‌بینم، و نمی‌خواهم به شناخت برسم. پس من اگر درگیری دارم اساساً تمایلی به شناختن ندارم. از این منظر ظاهر مهر است.برای شناخت مهم‌ترین راه شناخت شنواییست. اساساً همین که شما کامل بشنوید، شفاء اتفاق می‌افتد. به شرطی که فهم شود، علیرغم اینکه ظاهر است، خاموشی و سکوت هم اتفاق می‌افتد. بخش اعظم مشکلاتی که در مورد ظاهر درگیرش می‌شویم به این دلیل است که با مهر نگاه نمی‌کنیم، اساس شناخت مهر است.

و جالب است که هر چیزی که بوده راه الله است. تیغی که می‌کشیدیم به ذات الهی که نوری بوده که ما به شناخت برسیم. هر چیزی که ظاهر است عاملی بوده برای شناخت. بیماری، دوستی، رهگذر، درخت، همه همین بوده اند. ما ظاهر را الهی نمی‌بینیم. چون الهی نمی‌بینیم باید یک جوری ببینیم. آن یک جوری برایمان مشکل می‌شود. ظاهر راهنمای شناخت خویشتن است.

چقدر اینگونه عمل کردیم؟

بخشی از کتاب شور عشق

نویسنده بهروز عباسی