
در دنیایی که به ما یاد میدهد تعادل داشته باشیم، اما همزمان از موفقترین افراد بهعنوان الگو نام میبرد، یک تناقض بزرگ وجود دارد. آیا برای رشد، باید افراطی بود؟ یا باید در تعادل ماند؟ بسیاری از ما در این دوگانگی گیر کردهایم. اما اگر به مسیر افراد موفق نگاه کنیم، متوجه میشویم که پاسخ این سوال ساده نیست.
اگر به زندگی افراد بزرگ نگاه کنیم، میبینیم که آنها هرگز معمولی نبودند. آنها یک بخش از زندگیشان را به شکل دیوانهواری وقف یک چیز کردند.
لیونل مسی از کودکی دچار کمبود هورمون رشد بود. پزشکان گفتند که او هرگز قد بلندی نخواهد داشت و بعید است فوتبالیست شود. اما خانوادهاش تصمیم گرفتند که او را به اروپا ببرند تا درمان شود. این یعنی یک افراط کامل: قمار روی یک آینده نامعلوم.

ایلان ماسک، بنیانگذار تسلا و اسپیسایکس، در مقطعی از زندگیاش همزمان روی چندین پروژهی بزرگ کار میکرد. در روزهای اولیهی تسلا، او تمام سرمایهاش را روی شرکت گذاشت و حتی پول اجارهخانه نداشت. در حالی که همهی مشاوران مالی به او توصیه میکردند که تعادل داشته باشد، او انتخاب کرد که افراطی باشد.
پس چرا جامعه به ما توصیه میکند که متعادل باشیم؟
سیستمهای حاکم، افراط را تشویق نمیکنند. چرا؟
اما آیا این به این معنی است که افراط همیشه جواب میدهد؟ نه. افراط در جای اشتباه، میتواند مخرب باشد. و اینجا جایی است که منطق فازی وارد بازی میشود.
من به منطق فازی دل بستم. چرا؟ چون زندگی، بر خلاف چیزی که به ما گفتهاند، سیاه و سفید نیست.
این یعنی ترکیب بین افراط و منطق. افراط هوشمندانه، نه افراط کورکورانه.
بزرگترین فرصت من خودم هستم، و بزرگترین تهدید نیز خودم. این یعنی:
همهی چیزهایی که بیرون از من اتفاق میافتد، فقط عوامل کمکی هستند. پس مسئولیت کامل را میپذیرم.
یکی از مهمترین مهارتهای زندگی، پذیرش غم و شادی بهعنوان بخشی از مسیر است.
آیا تو واقعاً مسیرت را خودت انتخاب کردهای، یا جامعه آن را برایت طراحی کرده است؟
اگر همهی محدودیتهای ذهنی را کنار بگذاری، در چه چیزی حاضری افراطی شوی؟