وقتی تمام بچه آرزوهایم در غروب تنهاییم آرمیده اند

"تو این دنیا، اصل بر نرسیدنه" این جمله استاد علی نصریان را در سریال شهرزاد خوب می شناسم. انگار تیری به قلب واقعیت شلیک کرده باشد. اگر نگاهی به گذشته خود و اطرافیان بیندازیم. مصادیق آن را بخوبی پیدا خواهیم کرد. قهرمان ورزشکاری را می شناسم که امروز همدم دود و دم است. پدری را می شناسم که در گذشته های دور زندگی می کند و از سیلی ویرانگر می گوید که در نیمه راه زندگی روزگارش راسیاه کرد. از خود شروع کنید ،آیا در حسرت لحظه های از دست رفته نمی سوزید؟ به خود برمی گردم. دنیای ایده الیستی آن روز گار دورم تبدیل شده به یک دنیای مینمالیستی که فقط به پالس های حیات محتاج است و غم نان دارد. در روزهای بی رویای امروز سوسک ها را هیولا می بینم. چند وقت پیش خوابی دیدم ، خواب دیدم فرصت تمام شده و پیرشده ام بیدار که شدم گفتم:

وقتی تمام بچه آرزوهایم در غروب تنهاییم آرمیده اند

اینجا غریبانه دنبال کدامین کوچه خوشبخت می گردم

کاش روزی این فاصله ها پر شوند از بوی یاس و اطلسی ها

که این غریبه بلوغ نارس طفلانش را زجر می کشد

باز صبح خواهد شد و این شیون شبانه کور

به فراموشی روز گار تکرار پر خواهد کشید

بله فرصت های آرمیده بودند و لشکر آرزوهای تار مار شده روی دستم مانده

تا به اینجا متوجه شدیم که اکثریت ما پر هستیم از آرزوهای دست نیافته باید چه کنیم؟ من برای خود به نتیجه زیر رسیدم:

بعضی چیزها قابل برگشت نیستند ، مثل عزیز از دست رفته، مثل کشتی تایتانیک ،اینها خاطراتی هستند که فقط باید در آلبوم رویاها مرور کرد. شاید جایی در ته قلب های شکسته ، بعضی اوقات یه پک عمیق به سیگار بزنیم و با یک پیاله از آنها غم های مکیف بسازیم .

اما اگر همه زندگی را وقف فرصت های سوخته کنیم چیزی برای آینده نمی ماند

"تابوتی برای خود آمده کنید مرگ شما نزدیک است "

آیا راه حلی وجود دارد ؟

داستان زیر را بخوانید :

او در ۲۹ ژانویه ۱۹۵۴ در می‌سی‌سی‌پی، از مادری نوجوان به دنیا آمد. مادرش ۱۸ ساله خدمتکار بود. پدرش ۲۰ ساله در ارتش خدمت می‌کرد. تا ۶ سالگی نزد مادربزرگش در روستایی در می‌سی‌سی‌پی زندگی کرد. با کمک مادربزرگ توانست در کودکی خواندن و نوشتن را بیاموزد او در ۳ سالگی انجیل و سرودهای مذهبی در کلیسا را از حفظ می‌خواند.

۶ تا ۱۲ سالگی را با مادرش در میلواکی گذراند. ۹ ساله بود که مردی از اقوام به او تجاوز کرد و مدتی بعد هم مورد آزار جنسی دوست مادر و اقوام دیگر قرار گرفت. هر چند از درون رنج می‌برد اما هرگز این مسائل را باکسی در میان نگذاشت. مادرش تصمیم داشت او را به کانون اصلاح و تربیت بفرستد، ولی شانس با او یار نبود و ظرفیت مدرسه تکمیل بود. دیگر راهی نبود جز اینکه با پدرش زندگی کند. به همین دلیل در سال ۱۹۷۱ نزد پدرش در نشویل رفت.

او در سال ۱۹۶۷ از خانه گریخت. در سال ۱۹۶۸ در پی آزارهای جنسی در ۱۴ سالگی باردار شد ولی بچه خود را از دست داد و پسری مرده به دنیا آورد. مرگ فرزند برای او ضربه سختی بود ولی با خود عهد کرد که زندگی‌اش را تغییر دهد. پدر هم تصمیم گرفت با انضباط و سخت‌گیری به او کمک کند تا بتواند زندگی‌اش را دگرگون کند. او تحصیلاتش را ادامه داد و پدرش او را تشویق می‌کرد که همیشه بهترین باشد. او مجبور بود هفته‌ای یک کتاب بخواند و مطلبی دربارهٔ آن بنویسد.

او به عنوان یکی از اثرگذارترین زنان جهان شناخته می‌شود و برخی ارزیابی‌ها او را با نفوذترین زن در جهان شمرده‌اند. مجله تایم او را یکی از ۱۰۰ شخصیت بانفوذ قرن بیستم معرفی کرده‌است. وی در میان قدرتمندترین افراد جهان در رتبه ۴۵ قرار دارد و از چنان نفوذ چند جانبه‌ای در میان افکار عمومی آمریکا برخوردار است که با حمایت و جهت‌گیری خود می‌تواند یک کتاب یا رئیس‌جمهور را در این کشور به موفقیت برساند. وی محبوب‌ترین شخصیت تلویزیونی آمریکا و یکی از ثروتمندترین تهیه‌کنندگان است.

او کسی نیست جز اپرا وینفری :

من فکر نمی کنم کسی از خوانند گان این مطلب بتواند ادعاکند که زندگیش تاریکتر از اپرا باشد اما او چگونه توانست به این سطح از موفقیت برسد ؟

درون گرایی راز موفقیت است

به این جمله ها فکر کنید :

من در کنکور موفق نشدم چون آدم های مستعد تر از من بسیار بودند

من موفق به کسب آن شغل نشدم برای کسب آن نیاز به پارتی وجود داشت.

من دل آن دختر نتوانستم به دست بیاورم چون از لحاظ امکانات مالی در شرایط خوبی نبودم

به نظر شما این نوع طرز تفکر چقدر سازنده است ؟ آیا به شما کمکی می کند حال بیایید جملات را به شکل زیر تغییر دهیم.

من در کنکور موفق نشدم چون به اندازه کافی زحمت نکشیدم

من موفق به کسب آن شغل نشدم چون برای کسب آن شغل باید ارتباطات لازم را پیدا می کردم.

من دل آن دختر را نتوانستم به دست بیاورم چون از اعتماد به نفس لازم برخوردار نبودم

مسلما اگر تقصرات را به گردن شرایط بیاندازیم هرروز به میزان نا موفقیت های خود خواهیم افزود اما درون گرایی شرط اول تغییر است.


شاید این مطالب هم برای شما جذاب باشد:


اهل عمل باشیم نه عملی ؟!

هر روز حداقل یک گام کوچک برای موفقیت برداریم. دوندگان مارتن خوب می دانند که راههای طولانی چگونه باید پیمود.


ژان پل سارتر معتقد است آدمی جزء عملی چیزی نیست. و خطاب به منتقدان تفکرش می گوید: می توان فهمید که چرا فلسفه ما در دل بعضی از کسان ایجاد هراس ایجاد می کند. زیرا اینان فقط به یک وسیله برای تحمل شور بختی خود دارند و آن اینکه بگویند : " روزگار با من ناسازگار بود. من بیش از اینکه بودم ارزش داشتم. اگر من محبتی بزرگ یا عشقی بزرگ به کسی نداشتم، علت آن بوده که به مردی یا زنی که شایسته محبت من باشد بر نخورده ام اگر من کتاب خوبی ننوشته ام بدان سبب بوده که فراغت وفرصتی برای این کار نداشتم و...

بنابراین انبوهی از استعدادها ، ذوق ها امکانها به کار نیفتاده و ماندنی در وجود من هست که ارزش زندگی من بسته به آنهاست. نه به کارهای جزئی که در زندگی انجام داده ام

از نظر اگزیستانسیالیسم در واقع عشقی جزء آنچه به مرحله تحقق درمی آید وجود ندارد. امکان عشق ، چیزی جزء آنچه از عشق تجلی می کند نیست. نبوغی جزء آنچه در آثار هنری منعکس است وجود ندارد.

آدمی در زندگی خود به نحوی ملتزم و درگیر می شود و بدین گونه تصویری از خود به دست می دهد. خارج از این تصویر ، هیچ نیست و در جای دیگری می گوید شخص زبون مسئول زبونی خویش است.

پس بیاید همین امروز تغییر را شروع کنیم. تا وقت هست دست به کاری بزنیم ، فلک را سقف بگشاییم و طرحی نو در اندزیم

مطلب خود را با یک غزل زیبا از حافظ پایان می دهم و برای شما دلی خوش و آینده ای درخشان آرزو می کنم.


یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت (نگشت)

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هنوز هم جا برای آدم ها پر تلاش در عکس وجود دارد، موفق باشید

برای خود در این عکس جا رزو کنید
برای خود در این عکس جا رزو کنید