بهت بود که بصورتش نشسته بود

۲۱:۳۴

بالاخره امروز هم سپری شد.

بیست و اندی مانده به ۸ شرکت جدید رسیدم.

نگهبان با تمانینه زیاد بالاخره برگه ورود رو بهم داد... نمی‌دونم برای درج چه موضوعی روی برگه اینقدر تعلل می‌کرد... راهنماییش که الان به کجا باید برم به آخر نرسیده بود که گفتم فعلا از برنامه صبحونه شروع می‌کنم... بهت بود که به صورتش نشسته بود بعد چند لحظه بهش گفتم اگه مشکلی نباشه صبحونه رو برم... حالا که رنگش برگشته بود راهنماییم کرد که بگو بنویسن و ...

سینی پر و پیمونی برداشتم... شروع خوبی بود!

تا ظهر اینور اونور مشغول تکمیل فرم‌ها شدم. حین تکمیل فرمها با هم تیمی ها هم آشنا شدم و ساختار کاری که در حال انجام هست...

ناهار اجباری بود و به اتفاق هم تیمی ها خوردم... ناهار خوری روشنایی خوبی داشت و احساس خفگی و تنگی محل کار سابقم بهم دست نمی‌داد... صحبتهایی سر ناهار شد اما با وجود همهمه کم چیزی متوجه نشدم... صدا بود و نبود...

چند ساعتی مشغول شناخت ابزارها شدم...

وقتی از شرکت بیرون زدم نایی نداشتم... مغزم از کار افتاده بود و بهرزحمتی بود خودمو رسوندم خونه... خواب و بیدار آمپول تقویتی زدم و تونستم اینها رو بنویسم...

ماجرای دستشویی که پیداش نمی‌کردم هم باعث خجالتم شد... ده دقیقه توی راهرو منتظر یه خدماتی بودم که ازش بپرسم. دیدم... گفت داخل همون سالونه! عجب بود... تا گفتم ندیدم اومد راهنمایی که رفت تو سالن منم دنبالش... با دستاش که شکل افقی شده بود در دستشویی رو نشونه رفت و با تن صدای بالا گفت دستشویی اینجاست! قبل این حرفش زودتر خودمو بهش نزدیک کرده بودم و گفتم آها متوجه شدم که کار از کار گذشته بود... خوشحال بود که راهنماییم کرده!...