خاطرم نیست

5/11/96

تصمیم گرفتم تاریخ بزنم.

دو شب هست دیر میرم خونه. با اینکه دل و دماغ سابق رو ندارم. دوست دارم توی این فورس پیش اومده خودمو غرق کار کنم. این هم یه نوع بیماریه که گرفتارش شدم.

نه جون سابق رو دارم و نه توانی مثل قبل. گاهی افسوس هست که بحال خودم میخورم و آهی هست که با همه وجودم بلند میشه و لرزی که بر تنم.

هنوز هم کارها بدون هوشیاری انجام میدم و وقتی از این موضوع مطلع میشم که با سوال خودم یا همکارانم مواجه میشم. حالت غریبی هست دیدن چهره اشون وقتی پاسخ میشنون که خاطرم نیست. دیگه داره تبدیل به پاسخ دایم میشه.