عشق جانسوز
(ترانه سرا: دکتر حجت بقایی)
پس بگو! عشق طبیبیست که داروش جفاست؟
که زِ جانمایه من، جز جگرِ خون نچشید!
به هوایت زِ سرِ کوی نرفتم، اما
پای مجنون نه به این جاده پر پیچ رسید!
ساقیا باده وصلت به فلانی که رسید
خون دل خورد و زِ پیمانه او، باده نچید!
من که دلبسته آن روی نکوی تو شدم
سایهای هم زِ وفای تو به راهم ندمید!
نکند وعده وصل تو سرابی باشد
که به هر سو که دویدم، به سرابم نرسید؟
آتشی در دلِ من شعلهزنان است، ای دوست
وین دلِ سوخته از سوزشِ خود، آه کشید!
گرچه صد خار غم از راه تو بر جان بنشست
نخلِ امیدِ وصالت به دلِ ما ندمید!
رازِ پنهان مرا با که توان گفت که او
از سرِ راز دلِ عاشقی ما نشنید؟
گر به طاعت همه عمرم به تو بگذاشتم
حکمِ جور تو، مرا از درِ وصلت رانید!
این دلِ خسته، غریبانه به دامت افتاد
تا که از عشق تو، جانی به لبانش پرسید!
تا سحر ناله شبگیرِ مرا باد شنید
کس نپرسید که این مرغ گرفتار چه دید؟
////

#ترانه
#شعرـفارسی
#شعرـسنتی
#ادبیاتـفارسی
#حجتـبقایی
#عشق
#پوستر
#دکترـبقایی
#عکسـنوشت