غزلِ «بازگشتِ شرمسار»
(ترانه سرا: دکتر حجت بقایی)

گسستهام ز وطن، ای دوست، آنچنان که مپرس
که از خویشتن به جهان کردهام سفر بالاجبار
نه سایهای ز خودم مانده، نه نشانِ بقا
فقط غبارِ مسیرم نشسته بر دیوار
چنان ز خویش بریدم که یادِ آن ایام
گرفته سینهام از حسرت و اندوه غبار
به یادِ آن همه استاد و آن رفیقانِ خوش
کهپاسِ نامهٔ دیرین ندهند جز یکبار
یکی ز منبرِ علمش مرا طلب فرمود
دلم ز شرم خمید، آن چنان که تنم، شد بیمار
چهسازم این دلِ کوچک، که بارِ خجلت اوست
چنان عظیم که سد کرده راهِ گفتار
به روی او نتوانم که بنگرم یک دم
که هر چه گشتم و رفتم، رسیدهام به فرار
اگرچه طالبِ دیدار و وصلم از جان است
ولی ز خویش شرمسارم از این همه اصرار
+++
#غزل
#ترانه
#شعرـفارسی
#ادبیاتـتوسعه
#ادبیاتـصلح
#حجتـبقایی