غزل: قفس زرین
(ترانه سرا: حجت بقایی)
چه گویم از غمِ این روزگارِ تنگ و بیپایان؟
که هر باری که بستم، شد گره بر تارِ پنهان
به هر سو میکِشَم پایم، به بنبستی رَسَد آخر
حکایت چیست با ما، این چه رسمِ امتحان دادن؟
به نامِ عقل و تدبیر، دریچهها بسته ماندند
دریغا شد زمستان، وقتِ گلافشانی و باران
نشد یک دم نفس راحت کشید این مردمِ خسته
زِ تیغِ مصلحتها، پاره شد آیین و ایمان
به هر کس نالهای دیدم، زبانم لال میدیدی
که دلسوزی در این بازار، نخواهد رفت آسان
قفسها، گرچه زرین است، پریدن آرزویی نیست
که بیرون از قفس، دیگر بود از جنس یک زندان
ببین حافظ، که این دردِ نهان، در شعر میپیچد
که دنیا قیل و قال است و حقیقت می شود پنهان
+++
مجله ادبی: انوشا