زمانی که دیگر گفت و گو چاره ساز نیست!


زمانی که دیگر گفت و گو چاره ساز نیست!
پلان اول ( ۲۵ روز پیش)
ماجرای تروریستی شاه چراغ اتفاق افتاده است. چندین نفر در جای جای کشور کشته یا سلاخی شده اند. روز شنبه هفته بعد دسته عزاداری در دانشگاه راه افتاده است اما به ناگه گروه دومی در صحن دانشگاه شکل می‌گیرد. دو جمعیت به هم می‌رسند و کارکنان حراست بین دو نیرو قرار می گیرند. چادر سفید نماز خونی به طور نمادین در اهتزاز هست. نه تنها همان درگیری های اول، بلکه شکل گیری تجمع مشابه تجمعات روزهای قبل دانشگاه و شعارهایی رادیکال تر از زن زندگی آزادی و مرگ بر دیکتاتور، یک چیزی را با قدرت نشان می دهد: پایان امکان گفتگو در صحن دانشگاه؛ موقعیتی که دیگر دم از صحبت زدن گذشته است و این شروع درگیری ها و زورآزمایی تجمعات بعدی می شود. پایان گفتگو، یعنی شروع ابراز خشم. وضعیت به گونه ای شده حتی طرفداران گفتگو در دو جبهه دیگر طرفداری از گفتگو نمی کنند و خود در صحن دانشگاه دندان می سایند و پا در زمین می کوبند و هل می دهند و چشم و گوش را دیگر بسته اند.

پلان دوم( حوالی ۴۰ روز قبل تر از ۲۵ روز پیش)

خانم جوانی به نام مهسا امینی در حین بازداشت در یکی از واحد های اخلاقی نیروی انتظامی به طور مشکوکی فوت کرده است. پس از آن صحن دانشگاه عرصه ی تشکیل تجمعاتی با شعار زن، زندگی و آزادی، می شود. در این حین مواضع زیادی در مورد حجاب و گشت ارشاد از تریبون های مختلف گرفته می شود. عصر همان روز در بلوار کشاورز جمعیتی جمع می شوند و با شعار «مرگ بر دیکتاتور» تیری بر پیکره ی اعتراض ها شلیک می نمایند. این شعار یعنی دیگر اعتراض مسالمت آمیز بسنده نمی کند. روزهای بعد در بعضی شهر ها خرابکاری ها و ترور هایی صورت می گیرد. هر هفته هر دو سه روز یک بار تجمعی شکل می‌گیرد، هر هفته دانشجویانی بازداشت می شوند و بعد از آن دوباره تجمع جدیدی با شعار آزادی دانشجویان بازداشت شده صورت می گیرد و به همین ترتیب ادامه پیدا می کند. در این حین بعضا حمایت هایی از سمت اساتید شکل می گیرد. در کف خیابان هم به صورت پراکنده و مستمر در تهران و جاهای دیگر حرکت های اعتراضی رادیکال صورت گرفته است. در زاهدان درگیری مسلحانه شروع می شود و نقطه آغاز درگیری ها و ترور های بعدی می شود.

تکرار این دو پلان:
در اینکه موقعیت ایجاد شده هیچ چاره ای جز برخورد سخت باقی نگذاشته است، شکی نیست. منتها سعی می شود توضیح داده شود که چرا اعتراض که طبیعت تقابل جامعه و حاکمیت هست، سریعا به این رادیکالیسم دچار می گردد و چگونه می شود از رادیکالیسم های بعدی جلوگیری کرد؟

۱. در هر یک از مواردی که دو جبهه مخالف و موافق حول موضوعی شکل گرفته اند، کشش به سمت دودستگی و عدم وحدت حول آن، بیشتر از کشش به اشتراک یابی و ایجاد جبهه واحد است. در این شرایط بسیجی که اصول حرکت اجتماعی خود را از رهبران خود الهام گرفته است و مدعی تشکیل جبهه مستضعفین،[فارغ از مذهب، دین و قومیت و حتی ملیت] را برای پیگیری اهداف اساسی خود و شکل گیری تمدن نوین اسلامی دنبال می کند، می بایست که بیش از پیش به شعار و آرمانی که نهایت توجه به اشتراکات را نشانه گرفته است، پایبند باشد. به نظر می‌رسد اولین مشکل جامعه ما و دانشگاه های ما نحوه برخورد با نظر مخالف هست و هنوز که هنوز است، به تکنولوژی اشتراک یابی دست نیافته ایم. به این جهت هر بروز اختلاف نظری راهی جز به دوقطبی و زورآزمایی نمی برد. موضوعات فرهنگی، اقتصادی، مذهبی ( شیعه و سنی) و حتی علمی از این امر مستثنا نیستند. در این زمینه بسیج می بایست بیش از پیش دنبال تکنولوژی اشتراک باشد.

۲. نبود بستر اعتراضی مناسب برای اعتراض های مختلف در جامعه هست. حاکمیت نتوانسته جامعه را نسبت به اعتراض ها مقاوم سازد. مسیر اعتراضی که دشمن نتواند روی آن سوار شود، لازم است. حاکمیت نتوانسته مواردی که طبق اصول قانونی هم قابلیت تجدید نظر و تغییر را دارند را به اشتراک با جامعه بگذارد. از اساسی ترین موضوعات مانند ساختار سیاسی کشور ( ریاستی/پارلمانی) و حتی طول مدت رهبری به گفته خود رهبر انقلاب قابل گفتگو و تجدید نظر هست. حاکمیت نتوانسته این امکان گفتگو و امکان تغییر را به اشتراک بگذارد. همین قضیه جریان های اعتراضی و جریان های تحول خواه را بعضا به خود نصب حاکمیت هدایت کرده است.

۳. جدا نکردن موضوعات اساسی از مسائل اعتراضی است. در ابتدای امر آن نقطه که پایان گفتگو است، اختلاف در موارد اساسی است. نظر شخص نگارنده به وضوح برای فردی که اقداماتش علیه پیشرفت ایران است و آمریکا از او حمایت می کند، این است که یا جاهل هست که باید تبیین گردد و اگر در مرحله‌ی اقدام است، باید با او مقابله عملی بشود. توافق و بروز اشتراک دوباره بین افرادی که به سه اصل حفظ ایران، پیشرفت ایران و بدبینی نسبت به آمریکا معتقدند، لازم هست.
به عبارت دیگر ما می بایست با همین جوانانی که به خیابان ها آمدند، به سراغ شیطان بزرگ برویم.

۴. شبکه های خارجی. افرادی که اعتبار اخبار بی بی سی، ایران اینترنشنال و غیره را معتبر تر از رسانه های ملی می‌دانند، باید پاسخ بدهند که مثلاً دولت انگلیسی چرا باید از چنین رسانه هایی حمایت کند؟ عربستان چطور؟ عربستان و آزادی؟ عجب تناقضی! عربستان وقتی از یک شبکه حمایت می کند، با چه استدلالی اعتباری برای آن شبکه قائل هستید؟ به نارسایی شبکه های داخلی اذعان هست ولی این نباید منجر به خوش بینی نسبت به شبکه های خارجی فارسی زبان بشود؛ برخی چنان به صدا و سیمای ملی حکومتی می گویند که گویی شبکه های خارجی را خیریه ها و سمن ها اداره می کنند و همین نگرش است که بعضا موجب می شود که احساسات بر عقلانیت غلبه پیدا می کند.

۵. شبکه های اجتماعی. تجربه ی چند ماه اخیر ثابت کرد که می شود در شبکه های مجازی دنیایی متفاوت از دنیای بیرون ساخت. یک فاجعه را به یک جامعه تلقین کرد در حالی که در واقعیت چنین فاجعه ای (حداقل در سطح جامعه) رخ نداده است. اینکه دنیای مجازی اولا وجود دارد و موثر در اذهان هست و ثانیا می تواند تماما برخلاف دنیای واقعی باشد، باید به رسمیت شناخته شود.

۶. حاکمیت باید مواردی که امکان رفع و رجوع سریع آن را ندارد و نیاز به گذشت زمان زیادی برای نیل به فناوری دارد را توضیح داده و تبدیل به گفتمان کند. مردم هم باید بدانند امر حکمرانی و رسیدن به نوآوری ها و اصلاحات در عرصه ی حکمرانی زمانی طولانی و یا شاید یک قرن و دو قرن می طلبد. در خصوص برخی مسائل نباید انتظار داشت در طی یک یا دو دولت اجرا شود. این واقعیت را اولا باید حاکمیت بپذیرد و ثانیا موارد کوتاه مدت و بلند مدت اصلاح و ارتقا را برای مردم توضیح بدهد.

این شش مورد به نظر می رسد منشأ رادیکال شدن هر اعتراض مدنی در جامعه ایران خواهد بود. رادیکالیسم فعلی در حال فروکش کردن هست ولی تمام نخواهد شد. اولین درگیری نبوده، آخرین هم نخواهد بود. تا درگیری بعدی فرصت خواهد بود. حداقل مواردی که از دست ما بر می آید را انجام دهیم تا کمتر و دیرتر به موقعیت پایان گفتگو برسیم.