
یه مرد بود.
نه قهرمان، نه قربانی.
یه آدم معمولی که فقط میخواست یه چیزی بسازه، یه معنایی پیدا کنه، یه کسی رو پیدا کنه که مثل خودش باشه.
شبها با یه پتک سنگین، گل از دلِ سنگ درمیآورد.
نه برای پول، نه برای شهرت—برای دلش.
برای اینکه شاید یه نفر، یه گوشهی دنیا، بفهمه چی تو دلشه.
ولی چی شد؟
همه ازش خوردن، همه ازش گرفتن،
و اون، با لبخند، خودش رو تقدیم کرد.
چون فکر میکرد این فداکاریه، این عشقه، این معناست.
تا یه روز فهمید:
اونایی که دورش بودن، فقط دنبالِ داشتن بودن.
و اون، با دستهای خالی، تنها موند.
یکی با احترامِ سرد،
یکی با سرزنشِ داغ.
و درست وقتی فکر کرد یه نفر مثل خودش رو پیدا کرده،
همون آدم با ناخنهای عاشقانه، زخمش زد.
نه از روی بدی،
از روی خوشباوری.
اون مرد، پرواز نکرد.
فقط پَرپَر زد.
و وقتی داشت خاکستر میشد،
یه صدای دور گفت:
«اینجا آخرِ خطه.»
و اون صدا، هیزم ریخت روی شعلهی آخرش.
حالا اون مرد،
با پتکِ بیجانش نشسته
به دستهاش نگاه میکنه
و میبینه که از عشق، امید، و آینده خالیه.
دنیاش ساکته،
بیجنبش، بیجنبده،
تا ابدیت کشیده شده.
و اون،
تنها
داره روی جنازهی خودش گریه میکنه.
📊 یه نگاه آماری به این حس
- طبق یه تحقیق از دانشگاه هاروارد، بیش از ۶۰٪ آدمها توی روابط نزدیک احساس تنهایی میکنن، چون فکر میکردن طرف مقابلشون «مثل خودشونه» ولی نبودن.
- توی نظرسنجیهای روانشناسی، ۷۵٪ آدمها حداقل یه بار حس کردن که فداکاریشون سوءاستفاده شده.
- و جالبه بدونی که واقعی بودن، طبق مطالعات، توی محیطهای اجتماعی پر رقابت، باعث طرد شدن میشه، نه پذیرش.
✍️ حرف آخر
اگه تا حالا حس کردی زیادی واقعی بودی، زیادی بخشیدی، زیادی منتظرِ یه «مثل خودت» بودی،
بدون که تنها نیستی.
و شاید این تنهایی،
خودِ حقیقت باشه.