ویرگول
ورودثبت نام
حسن
حسنزندگی میان کلمات کتاب ها و کدها
حسن
حسن
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

می‌خواستم زندگی کنم، وقت نداشتم.

این ایام به کتابخانۀ دانشگاه برای درس‌خواندن می‌روم، امروز صبح کارمند کتابخانه که صبح‌ها کتب جدید خریداری شده را برای کتابدارهای دانشگاه می‌آورد را داخل آسانسور دیدم. بین کتاب‌هایی که با نخ شیرینی به هم وصل شده بودند، "چشم‌هایش" به چشم می‌خورد. همراه آن کارمند وارد کتابخانه شدیم، او کتاب‌ها را روی میز کتابداری گذاشت، من هم کتاب و جزوه‌هایم را از کیفم درآوردم و به سمت میزهای مطالعه راهی شدم، برای رسیدن به میزهای مطالعه باید از انبوه قفسه های کتاب گذشت. داشتم می‌رفتم که چشمم به کتاب "شکسپیر و شرکا" افتاد که توی قفسه جاخوش کرده بود. تصمیم گرفتم امانتش بگیرم، وسایلم را روی میزی که معمولا روی آن می‌نشینم گذاشتم و به سمت قفسه‌ها برگشتم تا بردارمش و بعدازظهر هنگام امانتش بگیرم، همان لحظه چشمم افتاد به کتبی با جلدهای سیاه‌رنگ در قفسۀ پشت، دست "شکسپیر و شرکا" را گرفتم و باخود به قفسۀ پشتی بردم، مجموعه کتاب‌های اخوان ثالث بود، یکی‌دوتایشان را خوانده بودم، دلم می‌خواست "مرد جن‌زده" را هم بخوانم، سرم را چرخاندم و دیدم "داستان دوشهر" جان دیکنز خودنمایی می‌کرد، کنارش "غرور و تعصب" با غرور و تعصب توی قفسه نشسته بود و با "جین ایر" مشغول گفت‌و‌گو بود. کمی که دقت می‌کردی درمی‌یافتی "ارباب حلقه‌ها" هم درحال گفتگو با "هری پاتر" است، تنها کتابی که بین این بزرگواران خواندمش، سرتان را درد نیاورم، "شکسپیر و شرکا" را بردم سرجاشان تا به کاسبی‌شان ادامه دهند، خودم هم در راه برگشت به "پایی که جاماند"ه بود سلام کردم، سر راه کمی با دوست و همراه قدیمی، "ماجراهای شرلوک هلمز" احوال‌پرسی کردم، قبل از اینکه به میزم برسم هم "هملت" که داشت ته ظرف املتش را نان می‌کشید برایم دست تکان داد.

امشب را خسته بودم، موبایلم را به دست گرفته بودم و بی‌هدف می‌چرخیدم، از سکوی دوست، ایتا، گرفته تا پلتفرم دشمن، تلگرام. از کانالی به کانال دیگر، یکیشان هم یک کانال موسیقی بود که فردی موسیقی‌هایش را آنجا جمع می‌کند و الحق که فاخرند، یا آن کانال که محتوای طنز قرار می‌دهد و بی‌نهایت کانال دیگری که وجود دارند، همه‌چیز جذاب است و آدم را دعوت می‌کند به کشف و چیزهای جدید و جالب. اما زمان؟ زمان من گم‌شده است. زمانم کم است و عمرم نیز.

مدت‌هاست که می‌خواهم اسپانیایی یاد بگیرم، دوست دارم سفری به تاجیکستان برم، در مقاطع بالاتر توی علم و صنعت درس بخوانم، شریف هم بدک نیست، موسیقی های جالب بیشتری گوش کنم، کله پاچۀ اصغر سگ‌پز را امتحان کنم، پای منبر آخوندهای جدید و جالب‌تری بشینم، تمام سخنرانی‌های شیخ اسماعیل رمضانی را گوش بدهم، بیشتر روضه بروم، فیلم‌های بیشتری ببینم، دوستانم را بیشتر ببینم، کتاب هایی که امروز دیدمشان را یک روز بخوانم، کاش وقت داشتم همۀ این‌ها را امتحان کنم، همۀ کتاب‌های دنیا را بخوانم، اما وقت نیست. زندگی هیچوقت یک تجربۀ کامل در اختیار ما قرار نمی‌دهد، نمی‌توان آن را تمام و کمال زیست، فقط می‌توان گوشه‌هایی از آن را زندگی کرد و می‌بینی هنوز چیز زیادی را ندیدی، تجربه نکردی، به اندازۀ کافی زندگی نکردی، به اندازۀ کافی سازندگی نکردی، به اندازۀ کافی لبخند به لب آدم‌ها نیاوردی، به اندازۀ کافی در غم دوستان و عزیزانت شریک نشدی، به اندازۀ کافی اثری جاودان از خودت خلق نکردی و ادامه پیدا می‌کند تا یک روزی که فردی با ردای سیاهِ بلندی در خانه‌ات را می‌زند، وارد می‌شود و می‌گوید:«سلام! من عزرائیل هستم، قبلا گفته بودم که بزودی میام میبینمت، حالا اومدم!» و تو هراسناک می‌پرسی که «ما چنین قرار نداشتیم، قرار بود قبلش بگویی که می‌آیی ولی من هیچ پیغامی از تو دریافت نکردم». فرشتۀ مرگ لبخند کجی می‌زند و می‌گوید:«دوستت که دوسال پیش تصادف کرد و مرد را یادت هست؟ یا پدربزرگت که ده سال قبل فوت شد؟ یا پدرزنت که دوسال قبل از درد سرطان مرد، یا پدرت که پارسال فوت کرد، همۀ این‌ها پیغام‌های من برای تو بود، فرصت بسیاری داشتی، زندگی نکردی، حالا دیگر فرصتت تمام شده. همین حالا با هم از اینجا می‌رویم»، و در آخر ماجرا هم فردا صبح، یا پس‌فردا صبح جنازه‌ات را پیدا می‌کنند که بی‌جان در گوشه‌ای افتاده است. هیچی، همین.

آهان، داشتم می‌گفتم، هیچ کتابی را برنداشتم، انتخاب سختی بود، دلم می‌خواست همه‌شان را بخوانم و عطشم را پاسخ دهم، اما توانایی‌اش را نداشتم.

زندگیهری پاترکتابکتابخوانی
۹
۰
حسن
حسن
زندگی میان کلمات کتاب ها و کدها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید