زندگی من یک حلقه داشت. حلقهای که در اون نور بود و گرمایی دلنشین، شبیه به آفتاب صبح که مادر-خورشید دست دراز میکنه و به نرمی روی صورتت میکشه.
میشد اینکه بیرون از این حلقهی نور، چیزهای دیگری هم وجود داره رو از یاد برد.
ولی واقعیت، خودشو به حریم این حلقه تحمیل کرد، به گریبانم چسبید، دست خورشیدو کنار زد و محکم مشت به صورتم کوبید.
من دارم درد میکشم.. . ولی گرمای اون نورو هنوز یادمه!