اگه کسی بهت بگه که با گوش دادن به دردِ بقیه، دردِ خودت کم میشه، بهش نخند. من سال ها به این دروغ چسبیدم.
توی یه سالن مشاوره ، پشت یه خط تلفن ناشناس، من به آدمایی که حتی اسمشون رو نمیدونستم، آرامش میدادم. شاید میخواستم ثابت کنم که میتونم کاری رو انجام بدم که نتونستم برای خودم بکنم.
اون روز یه دختر زنگ زد. همون لحظه صدای انفجار اومد، صداش لرزید و خیلی ترسیده بود، باهام حرف زد و از بین جملاتش فهمیدم تنهاست،
بهش گفتم:"طبیعیه که اگه تنها زندگی میکنید بیشتر بترسید."
بحث رو عوض کردم تا یکم حواسش پرت بشه.
گفت:"مگه همه روانشناس ها تو این موقعیت ها نمیگن سرتو بزار رو زمین و دستاتو بزار رو سرت و سه تا نفس عمیق بکش؟"
خندیدم و گفتم:"خب سرتو بزار رو زمین و دستاتو بزار رو سرت و سه تا نفس عمیق بکش."
دختر پشت تلفن خندید و همینطوری ادامه داد به نفس عمیق کشیدن.
با شوخی بهش گفتم:"چرا به هر کی میگم سه تا نفس عمیق، بیشتر از سه تا میکشه؟"
زد زیر خنده.
به محض شنیدن صدای خنده اش تپش قلبم از نظم خارج شد و حس کردم از تپیدن افتاد.
آن لحظه نمیدونستم شادم یا غمگین یا سرشار از خشم.
خودش بود، همان که سال ها تلاش کردم، تنها با غباری از نامش که در قلبم مانده بود، زنده بمانم.
با تردید پرسیدم:"خودتی؟"
سکوت مرگباری بر فضا حاکم شد. بعد از مدتی که گویی هزار سال بود، دختر با خونسردی گفت:"آره دیگه خودمم، شما خوبین؟"
یادم رفت مددکارم. یادم رفت که من اینجا هستم تا التیام ببخشم، نه اینکه زخم کهنه را با چاقوی کلمات سر باز کنم. بهش گفتم:"تو که عشقِ زندگیتو ول کردی و رفتی، حقته تو تنهایی بمیری."
با عصبانیت تلفن رو قطع کردم.
نمیدونستم اون لحظه باید چیکار کنم و ناخود آگاه اشک روی گونه هام غلتید.
نگاهم به آینهی روبهرو افتاد. تصویر خودم را دیدم؛ مردی که سالها داشت درد دیگران را التیام میبخشید تا درد خود را فراموش کند. و حالا دوباره زخم قدیمی ام سر باز کرده بود.
مشتم را چنان به آینه کوبیدم که ترکهای عنکبوتی، صورت خندان خودم را خورد کردند. خون از بند انگشتانم چکید روی تکههای شیشه. اما درد دست، هیچ نبود به پای درد یازده سالهای که تازه جان گرفته بود.
دم در اتاق رئیس ایستادم. هنوز خون از دستم میچکید. گفتم:"شمارهاش رو نمیخوام. فقط یه تماس بگیرید، فقط میخوام باهاش حرف بزنم. همین."
رئیس، بیآنکه به من نگاه کند، گفت:"قانون رو میدونی. مددکار با بیمار خودش ارتباط شخصی برقرار نمیکنه. نه شماره، نه پیام، نه تماس. این حرف آخر منه."
در را نکوبیدم. آرام بستم. آرامتر از آن چیزی که انتظار داشتم. شاید چون دیگر خشم، جایش را به چیزی شبیه به التماس داده بود.
توی راهرو، شمارهی دوست صمیمی اش را از مخاطب های قدیمیام پیدا کردم و به او زنگ زدم.
دوستش اول به جا نیاورد. گفتم:"منم، همان..." و خودم را معرفی کردم. نفس سنگینی از آن طرف خط آمد و با حالتی کنایی گفت:"چی شده بعد از هشت سال یادی از ما کردی؟"
گفتم:"هشت سال نه... یازده سال گذشته."
دوست با تعجب گفت:"واقعاً؟ چقدر زود گذشت..."
نفسم را حبس کردم و پرسیدم:"کی برگشته ایران؟"
دوست گفت:"خیلی وقت نیست که از شوهرش طلاق گرفته و برگشته."
یکه خوردم.
"ازدواج کرده بود؟!"
"خبر نداشتی؟"
نتوانستم جواب بدهم. فقط پرسیدم:"شمارهای، آدرسی چیزی ازش داری؟"
گفت:"برای چی میخوای؟"
گفتم:"به تو ربطی نداره. داری یا نه؟"
لج کرد:"دارم، ولی نمیدم."
ناگهان، دوستم از توی ساختمان بیرون دوید و گفت: "یه دختری پشت خطمه، اصرار داره با تو حرف بزنه."
تلفن را با شوق روی دوستش قطع کردم و دویدم به طرف ساختمان. انگار یازده سال میدویدم، و حالا تازه داشتم به خط پایان میرسیدم.
تلفن را برداشتم. صدای او، اینبار سرد و برنده: "خودت حقته تو تنهایی بمیری، بیشخصیت..."
و بعد، ناگهان نرم شد. آنقدر نرم که گوشت را میبرد، اما نه از سرِ تیزی، از سر آشنایی محض.
گفت:"میدونی... اون لحظه که بهت گفتم میخوام برم، چقدر منتظر بودم فقط یه کلمه بگی نرو؟ تا بزنم زیرهمه چی و تا ابد پیشت بمونم. حتی وقتی سوار هواپیما شدم، گوشیم رو روی حالت پرواز نذاشتم که اگه زنگ زدی، در دسترس باشم. ولی دریغ از یه تماس. اون لحظه که هواپیما پرواز کرد، از پنجره پایین رو نگاه میکردم که شاید تو رو ببینم، بگی برگرد، تا خودم رو از رو ابرها پرت کنم توی بغلت. ولی تو نبودی..."
صدایم شکست. اما اینبار، نخواستم پنهانش کنم. گفتم:"تو تمام زندگی من بودی. من تو این یازده سال بدون تو داغون شدم. روزهام رو با حسرت شنیدن دوباره ی صدات میگذروندم."
مکثی کردم و ادامه دادم:"ولی من تا دم گیت اومدم. همون موقع که با چشمات دور و بر رو نگاه میکردی، من پشت ستون وایساده بودم و نگات میکردم. وقتی سوار شدی و از پنجره به بیرون خیره شده بودی، من زیر همون پنجره بودم. اما غرورم... اون غرور لعنتی، نذاشت بگم نرو."
همان لحظه، گوشیم زنگ خورد. و او، با لبخندی که حتی از پشت تلفن هم پیدا بود، گفت:"هنوزم آهنگ گوشیت همونه؟"
گفتم:"آره... هنوزم همونه."
با لحنی سرشار از امید گفت:"به نظرت اینکه من زنگ زدم و با تو حرف زدم اتفاقی بود؟ شاید خدا میخواد یه چیزی رو بهمون بگه، این میتونه یه معجزه باشه.
میخواستم بهش بگم خدا خیلی وقته منو فراموش کرده که بخواد باهام حرف بزنه ولی فقط گفتم:" من به معجزه اعتقادی ندارم، میتونه شانس با.....
ناگهان صدای انفجار اومد.
صدای انفجار، مثل تیغی از میان تلفن برید توی سکوت. او دیگر حرف نمیزد. فقط نفسهای کوتاه و بریدهاش، همچون فانوسی در تاریکی مطلق، به من میگفت هنوز زنده است.
"...خوبی؟" صدایم را آرام کردم، اما میلرزید. "صدامو میشنوی؟ توروخدا بگو خوبی..."
صدایی که از اعماق می آمد، لرزان و دور:"من... زیر آوار گیر افتادم. فکر کنم... یک معذرتخواهی بهت بدهکارم. این بار، قراره برای همیشه از پیشت برم."
نه. این کلمه را نمیخواستم بشنوم. مشتِ خونینم را روی دیوار کوبیدم تا درد، مرا به خود بیاورد. گفتم:"نه... نه! تو دیگه قرار نیست از پیش من بری. مگه نگفتی اگه بهت بگم نرو، میمونی؟ حالا دارم میگم نرو! ببین، دارم برای به دست آوردنت میدوم!"
با صدایی که ارام ارام محو میشد، گفت:"فکر کنم... دارم میرم بالا... بالای ابرها..."
اشکهایم دیگر درحال غلطیدن نبود؛ سرازیر شده بود. همانطور که میدویدم، گفتم:"من دارم میام! دووم بیار! دارم میام که خودتو از تو ابرها پرت کنی تو بغلم!"
پاهایم را نمیشناختم. ولی با تمام سرعت به سمت ساختمانی که او در آن زندگی میکرد می دویدم کوچهای که یازده سال پیش، آخرین بار در آن ایستاده بودم و به پنجرهاش خیره شده بودم. حالا، به جای آن، کوهی از آوار و گرد و غبار بود. امدادگران با کلاههای نارنجی، مثل مورچههایی بینتیجه، دور خرابهها میچرخیدند.
به یکی از آنها چنگ زدم. گفتم:"یکی زیر آواره! بذارید برم، خودم پیداش میکنم!"
امدادگر، بدون اینکه نگاهم کند، گفت:"نمیشه. منطقه خطرناکه. ما کار خودمون رو انجام میدیم، نگران نباشید."
گوشم بدهکار نبود. تکه چوب تیزی را از میان آوار برداشتم و روی گلوی خودم گذاشتم. خون دستم، با خاک خرابه قاطی شد. گفتم:"اگه نذارید پیداش کنم، خودم رو میکشم."
رئیسِ امدادگران، مردی با چشمانی خسته اما آگاه، جلو آمد و دستم را گرفت. آرام گفت:"باشه... آروم باش.ولی نمیتونم بزارم بری سمت خرابه ها، خطرناکه."
نفسی عمیق کشیدم. گفتم:" باشه، باشه بهش زنگ میزنم. اگه گوشیش روشن باشه، شاید با آهنگ گوشیش بتونیم زیر آوار پیداش کنیم."
همه گفتند:"نشدنیه. صدا زیر این همه آوار گم میشه."
اما رئیس، با یک اشاره، همه را ساکت کرد. نگاهم کرد و گفت:"زنگ بزن."
دستِ خونینم را لرزان به سمت گوشی بردم و به شماره ای که از دفتر رئیس یواشکی برداشته بودم زنگ زدم.
و در میان سکوت مرگبار خرابه، نوای همان آهنگ قدیمی پیچید. آرام، اما محکم. مثل نوری که از لای درز تاریکی میدرخشد.
امدادگران دویدند به سمت صدا. من هم دویدم. آوار را با دست خونینم کنار زدم، تا اینکه دستانم، دستان او را لمس کرد.
صورتش را که دیدم، تمام در این یازده سال دوری را فراموش کردم. را در آغوش کشیدم و گفتم:"دیگه هیچ وقت از دستت نمیدم."
در همان لحظه، ابرها کنار رفتند صاعقه ای قلب ابر ها را شکافت و نورش روی گونههای نمناکش نشست. به خودم گفتم شاید خدا هم دلش برای ما تنگ شده بود. شاید این همه انتظار، فقط برای همین لحظه بود؛ لحظهای که دوباره نفسهایمان در یک آهنگ بیفتد و دیگر هیچکس نتواند ما را از هم جدا کند.