روزی نفرت بار، اشتباه،پایانی بر سر اجبار،ماه ها دوری،غریبه ای آشنا، نگاه های پر حسرت،سعی برای فراموشی،تنه به تنه شدن های ناگهانی، دوری، فاصله
آن شب از ته دلت گفتی خدا نگه دار. من غرق در موج های موهایت بودم ،محور تصور چهره ات و تو گفتی اینجا پایان داستان ما است. گفتی کار تقدیر بود که از هم خداحافظی کنیم اما همین تقدیر زندگی ام را به جهنم تبدیل کرد.دیگر تنها یادگاری از تو چشم های خیسم بود، به جای خنده ای که بر لبانم باشد اشک در حدقه ی چشم هایم حلقه زده بود. حقیقت تلخ بود مثل یک قهوه سر صبح که هر روز بیشتر سعی میکردم بپذیرمش. هر شب که چشم هایم را می بستم و به آسمان چشم می دوختم با خود میگفتم: یعنی تو هم دلت برام تنگ شده؟ کلا فراموشم کردی؟
وقتی اوضاع بد بود و از هیچ کس خبری نداشتم، با هر فردی که صحبت میکردم اول میپرسیدم: ازش خبر داری؟ حالش خوبه؟
حتی خورشید هم آن حسی را که تو به من منتقل میکردی به زمین نمیداد.
و اما قسمت خوب داستان، یک شروع جدید.
بعد از ماه ها دوری و غریبگی خیلی اتفاقی شاید بر سر یک تعریف،بلند حرف زدن، رسیدن آن سخن به فرد، فکر،تصمیم سخت اما سرنوشت ساز،یک پیام ساده،جوابی سرد از سر دلتنگی، کمک، به زبان آوردن حقیقت، بخشش،مشورت، تایید و در پایان رقم خوردن بهترین نتیجه، در واقع به واقعیت پیوستن رویایی که از نظر خیلی ها فقط یک رویا بود آرزویی دست نیافتی که فقط در خواب و خیال قابل رویت است اما ما به واقعیت تبدیلش کردیم نه فقط با یک اتفاق ساده بلکه با بزرگی.
هیچ وقت بزرگی آدم ها را سن، ثروت ، موقعیت اجتماعی،دانش و ... تعیین نمیکند بزرگی آدم ها به قلبشان است بعضی قلبی از سنگ دارند و بعضی قلبشان از اقیانوس آرام هم بزرگتر است.
همیشه میگویند داستان ها با پایانی خوب به پایان میرسند و اگر خوب نبود قطعا این پایان داستان نیست.
و در پایان این داستان که پر لبخند های پر اشک است، سهم ما از تقدیر، انتخاب بود.