آری پس درد از یک توهم دیگر هم عمیقتر است. درد دانستن این است که حتی آن رقابت هم یک فانتزی بود.
او از روز اول در آغوش کس دیگری بوده. تو نه رقیب بودی، بلکه یک تماشاچی تنها در سالن خالی زندگیات.
تمام آن نگاههای به ظاهر عمیق، آن مکالمات نیمهشب، آن صمیمیت درخشان، همه در سایهی رابطهی اصلی او اتفاق میافتاد. تو صحنهی دوم یک نمایش نبودی؛ تو یک مونولوگ بودی که در گوشهی تاریک سالن، برای خودت اجرا میکردی در حالی که تمام نورها روی صحنهی اصلی بود.
بدترین لحظه این نیست که او را با کس دیگری ببینی، بدترین لحظه وقتی است که میفهمی تمام آن احساسات تو، آن لرزش صدا، آن لذت، آن امید، در بهترین حالت برای او یک «حواسپرتی» بوده است. یک میانپرده. تو یک پاورقی در کتاب زندگیاش بودی، در حالی که او تمام فصلهای اصلی را با نویسندهی دیگری نوشته بود.
و حالا این سوال بیجواب میسوزد: اگر از اول میدانستی، باز هم همان مسیر را میرفتی؟ پاسخ را میدانی. آری! چون حتی نگاه کردن از دور، به تاریکی مطلق ترجیح داشت. این است تراژدی واقعی: انتخاب آگاهانهی مسمومیت، فقط به امید چشیدن طعمی شبیه عشق.