سید مهدی زین الدین معمولاً خودش شخصا برای شناسایی وارد خاک دشمن میشد
یبار اما یه کار شگفت انگیز کرد...
ماجرا از این قراره که ایشون اول به زیارت کربلا میره و توی مسیر برگشت وارد یکی از قرارگاه های عراقی ها میشه!
ایشون تونست به داخل اتاق فرماندهی بره و وقتی میبینه کسی اونجا نیست، طی یه حرکت گانگستری برای خودش یه لیوان چای میریزه
اما در همین حین فرمانده عراقی سر میرسه و به داخل اتاق میاد
- ببینم، سرباز جدیدی؟!
+ بله.
فرمانده عراقی یه سیلی محکم به صورت آقا مهدی میزنه
بعد از این اتفاق ایشون موفق میشه برگرده و تو عملیاتی که ایران چند شب بعد انجام میده وارد همون قرارگاه عراقیها بشه و همون فرمانده بعثی رو اسیر میکنه!
وقتی فرماندهٔ عراقی شهید زین الدین رو دیده به شدت ترسیده بوده اما ایشون دستش رو میگیره و میگه برای این افسر چای و کمپوت بیارید!
بعد هم مدتی باهاش یه گوشه میشینه و عربی صحبت میکنه؛ افسر عراقی باورش نمیشده که آقا مهدی فرمانده لشکر باشه و تا وقتی از مقر بیرون بره مات و مبهوت بهش نگاه میکرد!
اما قصهٔ آقا مهدی فقط قصهٔ شجاعت نبود؛ قصهٔ انتخاب بود!
آدمی که میتونست مسیر رتبهبرترها رو بره و سر از مطب های آنچنانی و پیامک های واریزی زیاد در بیاره، ترجیح داد بره جایی که هیچ فرمولی خطرشو کم نمیکرد!
بین دفتر دستک های دانشگاه و نقشهٔ عملیات، دنبال یه جواب میگشت: «آدم خودش رو خرج چی میکنه؟»
خب خیلیا خودشون رو خرج عنوان و مدرک و سمت و جایگاه و.. میکنن
اما بعضیا هم خرج خدا و مردم!
سید مهدی جنسش ناب بود، فرق داشت
چون خودشو قاطی دومیا کرد..
برای همینه که هنوزم «هست» و «زندهست»
چون بودنِ افراد، به تعداد روزهای زنده موندن و صبح و شب کردن نیست؛ به تعداد دلهاییه که هنوز موقع یاد کردنش، برا یه لحظه ام شده مکث میکنن!
شهید زینالدین یکی از همین مکثهاست؛
مکثی که به هر دانشجو میگه:
«نوبت تو که شد، قراره خودتو خرج چی کنی؟»
• ۲۷ آبان، یاد مردی که هم فرمانده بود، هم متفکر، هم دانشجو—و همچنان روشن...
✍🏻دانیال طاهریان ترم ۷ علوم آزمایشگاهی
نشریه دانشجویی مسیر✨
| @masir_mazums |🌱