بعضی آدما این‌قدر موفقن که نمیشه بهشون غبطه نخورد (درس پنجم)

بعضی آدما رو می‌بینم که از همه لحاظ ؛ چه رشد و توسعه‌ی فردی چه اجتماعی چه مالی چه تحصیلی، اینقدر موفقن که نمیشه جذبشون نشد، نمیشه راجع به‌شون فکر نکرد، نمیشه از روشون الگو سازی نکرد.

اینا دقیقن همون‌هایی هستن که تو جاهایی که درد کشیدن، تحقیر شدن، سختی کشیدن به جای تحمل کردن و فراموش کردنش، جری شدن که چطوری میتونن ورق بازی رو به نفع خودشون برگردونن، چطوری میتونن کنترل سرنوشتشون رو خودشون به دست بگیرن.

به قول اون جمله ی معروف اینا دقیقن همونایی هستن که از جاییکه شکستن رشد کردن و فعال شدن نه اینکه خشک بشن و منفعل.

موفقیت این آدما اونقدر زیاده که لب و لوچه‌ی آدم رو به آب میندازه، ولی واقعیت اینه که ما فقط نتیجه رو میبینیم، سختی هاشون، شب بیداری‌هاشون، پای سیستم نشستناشون، تفریح نرفتناشو نمی‌بینیم.
نمی‌بینیم که چطوری تونستن به ترس‌هاشون؛ که بزرگترین مانع بین انسان و آرزوهاشه، غلبه کنن.

اونا هم یه روزی یه جایی پاهاشون مثل همه لرزیده ولی تو همون نقطه که خیلیا کم میارن، به خودشون گفتن فقط یه ذره مونده، ادامه دادن و به اهدافشون رسیدن.

اینا همونایی هستن که از لذت‌ها‌ی زودگذر و موقتی گذشتن تا به لذت های ماندگار برسن.

اینا یه روزی باور کردن که میتونن صاحب تمام چیزایی که دوست دارن بشن.

من در مقابل سختی‌هایی که سر راهم قرار گرفت چه واکنشی نشون دادم؟ موندم و ادامه دادم یا فرار کردم؟ معمار بنای زندگیم بودم یا سپردمش به دست سرنوشت و حواله دادمش به قسمت؟؟؟