حمایتگری پدر و مادر


حمایت همه جانبه و بیش از حد پدر و مادر در حدی‌که نذارن آب تو دل بچه‌شون تکون بخوره بیشتر از اینکه موجبات خوشبختی بچه رو فراهم کنه، باعث ناکامی‍ش میشه.


بچه تو خونه‌ای بوده که هرچیزی که می‌خواسته واسش فراهم بوده واسه داشتن هیچ چیزی تلاش نکرده

فقط بهش گفتن تو درس بخون ما همه جوره در خدمتت هستیم از آماده و محیا کردن غذا مطابق ذائقه‌ی شخصیش گرفته تا انجام تکالیف و کاردستی‌های مدرسه‌اش و حتی ریزترین امور فردیش.


اینجا بدون اینکه ما بفهمیم داره 2 تا اتفاق می‌افته:


اتفاق اول: برداشت پدر ومادر از این کارها اینه که دارن وظیفه‌‌ی والدین خوب رو انجام میدن، بعدش بهش عادت می‌کنن و اگه ازشون خواسته بشه برای اعتلای شخصیت و هویت بچه، دست از حمایت بی حد وحصرشون برداردن، مثل اینه که ازشون خواستن عروسکشون رو رها کنن، و طبیعتن مقاومت می‌کنن چون عملن سرگرمی و چیزی که بهشون احساس ارزشمندی و مفید بودن می‌داد رو از دست خواهند داد.


اتفاق دوم: داره سر اون بچه‌ی به ظاهر ناز پرورده چی میاد؟؟؟ برای همیشه حداقل تا وقتی پدر و مادرش هستن و مسئولیت هاشو به عهده می‌گیرن در حد فکر کردن به نیازهای اولیه می‌مونه، فقط به فکر منوی غذا و تیپ زدن و خوش گذرونی و ...


این بچه حکایت گنجشکی رو داره که همیشه دهنش رو وا کرده (تازه اگه این کار هم خانواده براش نکرده باشن) تا غذا بذارن دهنش.


هیچ وقت گشنگی نکشیده تا یه نگاهی هم به پر و بالش کنه تا بفهمه حکمت داشتن اونا چیه ؟


هیچ وقت با دنیا واقعی؛ که فقط ارزش‌ها و مهارت‌هاتو می‌پذیره و نه لوس بازی و لج بازی بازی‌هاتو، روبرو نشده.


این بچه هیچ وقت جایگاه خودش پیدا نمیکنه چون اصلن نمیدونه چه استعدادهایی داره و چه جور میشه ازشون استفاده کنه، توانایی‌ها و قابلیت‌هاشو نمی‌شناسه چه برسه که بتونه شکوفاشون کنه، چون این بچه عروسک سرگرمی پدر و مادرش بوده و همیشه تو بهشت آرامش و ناز و نعمتی که اونا براش ساخته بودن، زندگی می‌کرده.


از دست قضا، بچه از این خانواده به دلایل مختلف تحصیل و ازدواج و ... جدا می‌شه.


اینجا شاهد 2 تا واکنش می‌تونیم باشیم:


اولین واکنش که در اکثر موارد اتفاق میوفته اینه که بچه به همون شکل قبلی به زندگیش ادامه میده و همیشه دهنش بازه و منتظره حقوق آخر ماه و کمک پدر و مادر و حقوق همسر و....می‌مونه و هیچ وقت به فکر استفاده از بال‌هاش نمیوفته چون اصلن نمیدونه بالی هم داره...


دومین واکنش که خیلی نادره، بچه ‌هایی که بلندپرواز و لجوج در رسیدن به خواسته‌هاشون هستن، انتخاب می‌کنن.


بعد از بیرون اومدن از بهشت اولش خیلی خیلی خیلی بهش سخت می‌گذره؛ افسردگی می‌گیره چون دیگه اون عزیزانی که غذا و لباس و سرپناهش رو تامین می‌کردن نیستن ،دیگه اونا نیستن تا هر وقت حوصلش سر رفت با خرید و مهمونی، گذر زمان و عمرش رو براش راحت و بی‌معنی کنن، کلی گریه می‌کنه، خودش هم تا مدتی دلیل کارهاشو نمی‌فهمه بعد از فاز اول گریه و زاری...


میره فاز دوم که چه‌کار کنه تا مثل محیط قبلی تو آرامش و ناز و نعمت باشه اینجاست که یه نگاهی به خودش، بال و پراش، توانایی هاش میندازه این فاز خوبه چون داره خود زیباشو می‌بینه.


حالا میاد فاز سوم که از قضا خیلی دردناکه چون توانایی هاشو میبینه بال‌هاشو میبینه ولی بلد نیست ازشون استفاده کنه، این بچه سرگردونه، حیرونه تا شاید کتابی، استادی، کلاسی سر راهش قرار بگیره واسه شناخت بیشتر خودش، استعدادهاش و نحوه‌ی استفاده از اونا. و اگه از این آموزش‌ها بهره مند بشه وارد فاز بعدی می‍شه.


فاز چهارم حالا که میخواد با توجه به آموخته‌هاش از الگوی قدیمش بیرون بیاد، پوسته‌ی قدیمیش رو بشکونه، همه جوره مقاومت می‌بینه از ضمیر ناخودآگاهش گرفته تا محیط و اطرافیان، اگه در مقابل این مقاومت ها دووم بیاره و استقامت کنه و جون سالم به‌در ببره وارد فاز پنجم میشه.


حالا میاد فاز پنجم آزمون و خطا، که چه‌کاره است و چه کارهایی ازش برمیاد ، تمام آموخته‌هاشو عملی و اجرا می‌کنه، مطمئنن تو این فاز کلی نا امید می‌شه چون قراره شکست بخوره، چون میفهمه کلی فرقه بین خوندن و تجربه کردن.


این پست ادامه دارد