داستانک شماره 1 – بزک زنگوله پا

این یک داستان خیالی است و مفهوم آن مهم است که درک شود.

روزی روزگاری در یک جنگل وسیع یک دهکده ای قرار داشت که ساکنین آن بز و میش بودند. در آن دهکده دو تا پسر بچه بز با هم وارد مدرسه بزی ها شدند. آنها بسیار بز های فعال و سرشار انرژی بودند و کنجکاو بودند. مدت ها با هم درس خوندند و بازی میکردند.
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا زمانی که قرار شد یک دختر بچه میش به جمع آن مدرسه اضافه شود. بحث های زیادی بر سرش ای میش بود تا زمانی که آمد. میشک قصه ما خیلی از این که دیگران بدون پرسیدن ازش چیزی از شخصیتش و زندگی آن بیابند، هراس داشت. و در این حین بسیار اجتماعی بود و با افرار خوب رابطه برقرار میکرد.

بز و میش یک خاصیت ذاتی دارند. ذهن هایشان به اصطلاح در پشتی یا (back door) دارند. زمانی که دو هم نوع با هم به صورت صمیمانه صحبت میکنند نا خود آگاه چیز هایی را به هم میگویند و طرف مقابل میتواند صرفا بشنود و از کنارش به سادگی رد شود و هم میتواند آن ها را به دقت گوش دهد و به خاطر بسپارد. ذهن ای موجودات بر پایه صداقت کار میکنند و به ساده ترین راه ممکن هر چه درونش باشد را به بیرون هدایت میکند. و وقتی در حین مکالمه با افراد به نسبت صمیمی هستند، توجه زیادی به این مسدله نمیکنند.

برگردیم. روز ها در کنار هم درس میخوندند و صحبت میکردند. خانه میشک کمی دور بود و لازم بود زمان زیادی را سپری کند تا به مدرسه برود و کلی مسیر ناهمواری را تحمل کند. اون دوس نداشت نشانی خانه اش را هم کلاسی هایش بدانند. و سر ای موضوع خیلی محتاطانه رفتار میکرد.

میشک روی وسایلش حساس بود، اصلا کلا حساس بود هیچی در در گفت و گو ها درمورد میش ها بحث میشد و مربوط به ویژگی های آنها، سریع گارد میگرفت و بهش برمیخورد و به ناظم مدرسه اعتراض میکرد.
روز های اول آمدنش به مدرسه، میشک وسایلی از خانه به مدرسه می آورد و کمدش قرار میداد. کلی دفترچه هایی که ساخته ی دست بود، قلمی که با آبرنگ طرح داده شده بود و کلی چیز های فانتزی که لازم داشت در زمان مدرسه و کلاس و زنگ تفریح از آن استفاده کند را آورده بود. وسایلش را مادرش با حوصله و سلیقه زیبا درست کرده بود.

گذشت و گذشت، میشک در یک زنگ تفریح میان وعده ای که مادرش برای پخته بود را داشت با دوستانش (که اون دو تا پسر بچه اول داستان گفته بودیم هم جزشون بودند) تقسیم میکرد. مواد اولیه این میان وعده بسیار خاص بود و هر جایی از دهکده رشد نمیکرد. مادرش آن ها را از تپه پایینی خانه شان چیده بود.

پسرها کنجکاو شدند که چه چیزی این میان وعده را خوش مزه کرده است و از میش دستور پخت آن را پرسیدند. تمامی مواد غذا آشنابود جز یم گیاه خاص. در مورد اون گیاه تحقیق کردند نه اون تحقیقی که با 4 تا کلیک توی گوگل بدست می آید. گیاه خاص را از قدیمی های دهکده پرسیدند و محل رویشش را پیدا کردند. و فهمیدند که محل زندگی میش کجاست.

فردا پیش میش رفتند و از میان وعده ای که برایشان از طرف مادرش آمورده بود، تشکر مجدد کردند و گفتنند که باید از گیاه های فلان منطقه ای هستین باید بیاییم و تهیه کنیم. میشک سریع جبهه گرفت و گفت چجوری محل ما رو پیدا کردین و چرا بدون اینکه از من بپرسید آدرس من رو گیر آوردین و ..... درحالی اگه آن دو رفتارهای عجیب میش رو نگاه میکردند و سردر گم بودند که کار اشتباهی نکردند و اون اینجوری رفتار میکند.

میشک پیش ناظم مدرسه رفت و از بزک ها بد گفت. گفت که چرا و به چه علت باید این کار رو بکنند. من اینجا حریم شخصی ندارم و همه باید بدانند که من کجا زندگی میکنن......................... ........................... .....................

ناظم هم نسبت به رفتار میشک، آن دو را از مدرسه اخراج کرد و به مدرسه دیگر فرستاد. آنها بسیار از رفتارش دلگیر شدند. روز های سختی برای آن دو در مدرسه جدید گذشت. زمانی سپری شد، در یک بعد از ظهر، یکی از بز ها از بالای کوهی میگذشت که دید در پایین کوه میشی که در مدرسه قبلی با آن دوست بود در حال راه رفتن است و یک گرگ در پشت سرش به آرامی راه میرفت و کمین میکرد. بز گرگ را دید در حالی که رو به رویش یک سنگ بزرگ قرار داشت و میتوانست آن را به پایین کوه بیندازد و گرگ را فراری دهد، یاد روزگار بد گذشته افتاد و نشست و حمله گرگ به میش را نگاه کرد و از تکه تکه شدن میش توسط گرگ لذت برد.

پیام اخلاقی:

کلا نباید زیاد چیزی رو جدی گرفت. تهش قراره بریم زیر ی وجوب خاک. اعصاب برایمان در این زمونه بسیار اهمیت دارد. و باید بتونیم زندگی خوبی در این خراب شده داشته باشیم. پس هر کسی از راه اومد بهت گفت فلان چیز رو درموردت میدونم بگو به فلانم و از پیشش رد شو. روز هم میرسه که کارت گیر اون یارو می افته و برات طاقچه بالا میزاره.

https://github.com/morabayealbalou/open-notes/blob/master/story-1.txt