خودتخریبی و ۷ راهی که موفقیت‌ خود را نابود می‌کنیم!

اجازه دهید رازی را با شما در میان بگذارم. من یک خودتخریب هستم! (چه جالب)

از قضا شما هم خودتخریب هستید (خوشبختم)؛ چرا که احتمالاً با دیدن نشانه‌هایی از خودتخریبی در خودتان حس خوبی ندارید و به این نتیجه رسیده‌اید که این مشکل، سد راه شما در مسیر موفقیت شده‌است. حالا این مطلب چشمتان را گرفته و اینجا هستید. شاید هم از سلاطین گوگل پلاس هستید که از زمان پیدایش گوگل فقط در حال سرچ‌ مطالب درباره موفقیت و عدم‌موفقیت هستید و موفقیت خود را از گوگل می‌خواهید! شاید هم هیچ‌کدام نباشید. به هرحال خوشحالم که اینجایید :)

خوش آمدید! ما با هم حداقل یک نقطه اشتراک داریم! در واقع همه ما آدم‌ها میزانی از خودتخریبی را در طول زندگی تجربه‌ می‌کنیم. قبل از ادامه بگذارید ببینیم وقتی از "خودتخریبی" حرف می‌زنیم، منظور چیست!

خودتخریبی/تخریبِ خود زمانی اتفاق می‌افتد که افکار و اعمالمان، بازدارنده ما از موفقیتی می‌شوند که توانایی تجربه‌ آن را داریم!

یک لحظه تصور کنید. همیشه می‌خواستید کسب‌وکاری جدید دست‌وپا کنید، خانه مستقل خود را داشته باشید؛ یا مسیر شغلی/تحصیلی جدیدی را شروع کنید. اوایل ماجرا به شدت هیجان‌زده می‌شوید و همه‌چیز برایتان تازه و جذاب است. اینجاست که خودتان را در مقابل دنیایی از احتمالات بی‌حد‌و‌مرز می‌بینید.

اما این هیاهو خیلی طول نمی‌کشد! بعد از کمی پیشرفت، همه آن هیجان‌ها و ذوق‌مرگ‌شدن‌ها مثل باد لاستیک ماشین می‌خوابد. در مواقع خیلی زیادی که شما فقط تا مرحله ذوق‌مرگ پیش‌ می‌روید؛ و این حس‌وحال مثل خیالی شیرین شما را فقط قلقلک می‌دهد و هَپی‌اِندینگ ماجرا همانجا اتفاق می‌افتد! هیچ عملی انجام نمی‌شود! و تامام!

در بهترین حالت و اگر دچار زود-هَپی‌اِندینگ نشوید! بعد از مدتی آن هیجان و انرژی مثبتی که شما را برای انجام دادن آنچه همیشه می‌خواستید شیر کرده بود، جای خود را به ترس می‌دهد! وقتی که ترس به افکار و احساسات شما چیره شد، دیگر کورسوی امید و آرزو از شما دورتر و دورتر می‌شود.

اینجاست که دیگر خودتخریبی قطعی است!

خودتخریبی هیولایی هزار چهره است که در موقعیت‌های مختلفی سراغ ما می‌آید. اما در بطن آن معمولاً فقط یک چیز وجود دارد: ترس!


حالا در ادامه بیایید باهم نگاهی به مصداق‌های معمول خودتخریبی بیندازیم؛ هفت راه یا عادتی که به واسطه آن‌ها موفقیت خود را نابود می‌کنیم:

۱. سندرم ایمپاستر!

(یک جورهایی همان صدای درونی که شما را قانع کرده که هیچ حقی برای انجام‌دادن کار مورد علاقه‌تان ندارید!)

مگه داریم! بله داریم! افرادی که دچار این سندرم هستند مدام خود و افکارشان را زیر سوال می‌برند. به صورت دقیق‌تر آن‌ها هرگونه‌ موفقیت خود را با سوالاتی مثل " من کی باشم بخوام این کار رو انجام بدم/کی به حرف من گوش میده" انکار می‌کنند!

به عبارت دیگر اگر شما دچار این سندرم باشید، دائما فکر می‌کنید که موفقیت‌هایتان با فریب دادن دیگران یا به واسطه شانس و اقبال بدست آمده است. درحالی که در واقع توانایی، درک، مهارت و استعداد شما بوده که باعث این موفقیت‌ها شده‌ است.

پیشنهاد می‌کنم برای دانستن بیشتر درباره سندرم ایمپاستر این مقاله را مطالعه کنید!


۲. عقب انداختن، امروز و فردا کردن، دست‌دست کردن!

(همان وقت‌هایی که کارهای مهم به هر روش و بهانه‌ای عقب می‌افتند!)

انگیزه‌ای که باعث "تعویق" یا به عقب‌ انداختن کارها می‌شود، نیازی شدید به کمال و بی‌نقص بودن است. شما از خودتان انتظار دارید که همه چیز پرفکت، عالی و مثل روز روشن باشد تا بتوانید شروع کنید یا قدم‌های بعدی را بردارید.

این موضوع خودش را در حالت‌های مختلفی نشان می‌دهد. شاید شما اصرار داشته باشید که قبل از شروع کسب‌وکاری جدید (یا به طور کلی انجام هر کاری) نیاز به گذراندن یک دوره‌ آموزشی دیگر و مدرک دوم، سوم، تمرین بیشتر و... دارید! تا به اندازه کافی برای آن کار کذایی خوب باشید.

یا اینکه الآن کسب‌وکار خود را دارید. که در این حالت عقب انداختن از یک جایی به بعد دیگر تبدیل به عادت روزانه‌تان می‌شود؛ و شما مدام کارهای مهم و لازم را به خاطر ترس از شکست/خرابکاری عقب می‌اندازید.

این مورد مستقیماً منجر به حالت بعدی از خودتخریبی می‌شود...


۳. الکی سر شلوغ‌ کردن!

(به عبارتی وقتی با انجام وظایف خرد و جزئی از انجام کارهای ضروری و ترسناک دوری می‌کنید!)

تا حالا شده که ۱۰۰۰ کار کوچک و بزرگ دست ‌و پا کنید فقط برای اینکه از آن کار مهمی که همیشه باید می‌کردید دوری کنید؟! خودتان را سرگرم چیزهای بیخودی کنید تا یادتان برود باید آن گزارش چرب‌وچیلی هفتگی را تا آخر هفته تحویل رئیس جان بدهید اما هیچ ایده‌ای ندارید که از کجا شروع کنید!

این مورد معمولاً به شکلی ناخودآگاه اتفاق می‌افتد و شما بعد از مدتی خودتان را در حال انجام کارهایی می‌بینید که فقط وقت‌تان را گرفته‌اند؛ یا اینکه جز اولویت‌های نتیجه‌بخش در روزمره شما نیستند.

این سرشلوغ‌کردن بیخودی که خیلی نزدیک به مورد سوم، به عقب‌ انداختن کارها، است اغلب ۴ علت دارد:

  • ترس از شکست
  • پرفکشنیسم (کمال‌گرایی) مفرط
  • کم‌/بی‌انرژی بودن
  • تمرکز پایین/عدم تمرکز

من و شما زمانی که به این طریق، و به بهانه‌‌ مشغول‌بودن به هزار‌ و یک کار غیر‌ضروری، از انجام‌‌دادن کاری که برایمان ترسناک است اجتناب می‌کنیم، در واقع در حال خودتخریبی هستیم!


۴. دست‌‌کم گرفتن خود!

(وقتی برای زحمتی که می‌کشید حقوق و دستمزد کمتر از ارزشتان می‌گیرید!)

نکن آقا/خانم، نکن!

"دست‌کم گرفتن" فقط محدود به هزینه‌ای که شما برای خدمات کاری خود می‌گیرید نیست. با این حال به نظرم مثال خوبی برای این مورد است؛ مخصوصاً اگر برای خودتان کار می‌کنید.

شما چه برای خود کار کنید چه برای دیگران، دانستن ارزش کاری که انجام می‌دهید و قیمت‌ عادلانه آن مهم است. احتمالاً بارها برای اینکه چرا نمی‌توانید درخواست هزینه بیشتری از مشتری کنید، برای خود توجیه آورده و بهانه‌تراشی کرده‌اید! یا اگر تازه‌کار هستید فکر می‌کنید که تنها راه شروع، رایگان کارکردن است!

اکثر ما خودمان را دست‌کم می‌گیریم. فکر می‌کنیم اگر به خود بها بدهیم، یا در جایی به ارزشی که داریم اشاره کنیم ناجور و بد است. در صورتی که برعکس آن درست است؛ این کاملاً طبیعی است که خود را با ارزش بدانیم.

حقیقیت این است که اگر ما برای خودمان ارزش قائل نباشیم، از دیگران انتظاری نیست؛ باید گفت این "دیگران" حتی خانواده و دوستان نزدیک را هم شامل می‌شود.

" ولی این کار خیلی گستاخانه‌ نیست؟ "

" نمی‌گن چقدر خودخواهه؟ "

" بقیه رو ناراحت نمی‌کنه؟ "

این‌ جمله‌ها آشنا نیستند؟ این موضوع این‌قدر پررنگ است که هر از گاهی هم بخواهیم به نکته مثبتی در خود اشاره کنیم، قبل از آن یک " تعریف از خود نباشه " اضافه می‌کنیم!‌ :)‌

بها دادن به خود نه تنها گستاخانه و خودخواهانه نیست، بلکه در ذهن دیگران تصویر مناسبی از اعتماد به ‌نفس ما ایجاد می‌کند.


۵. مقایسه باطن زندگی خود با ظاهر موفقیت بقیه!

( خودتخریبی از نوع شبکه‌های اجتماعی! )

چشم و هم‌چشمی، مقایسه وضعیت زندگی خود با بقیه و ذهن رقابت‌جو همزمان با نسل‌ جدید ارتباط بین آدم‌ها شکل دیگری پیدا کرده‌است. قبل‌ترها که اینستاگرام، فیسبوک و تلگرامی وجود نداشت،‌ این حس رقابت فقط هر از چند گاهی، با حضور در مهمانی عمه و دایی و این دوست و آن دوست، مثل خوره به جانمان می‌افتاد!

امروز؟! باز کردن اینستاگرام کافیست تا ۴۵۰ تا پست و استوری از "هشتگ لاکچری"، "هشتگ حال خوب"، "هشتگ لباس/کفش/ماشین/آیفون جدیدم" شما را به رگبار ببندد. دیدن صرفاً حال خوب دیگران حس عقب‌ماندگی، بی‌مصرفی، ناکافی ‌بودن و بی‌کفایتی به شما می‌دهد؛ طبیعی است که به همه این‌ها نگاه کنیم و بخواهیم همین اندازه بی‌نقص باشیم.

احساس ترس، خستگی، بی‌میلی، دلهره، غم‌وغصه، بیزاری و دل‌خوری همگی طبیعی هستند و همه ما گاه‌وبیگاه این‌ها را تجربه می‌کنیم. حالا در حینی که یک یا ترکیبی از این حس‌ها را دارید، (با اینستاگرام باز روی صفحه گوشی) شروع به مقایسه می‌کنید. فشاری کاذب به شما می‌آید و تصور خواهید کرد که همیشه باید پرانرژی و با‌انگیزه، مثبت و بی‌عیب باشید. آخرش نا‌امیدی از وضع زندگی کم‌کم در شما رخنه خواهد کرد.

نکته اینجاست که فارق از اینکه چه چیزی می‌بینید، همه آن افرادی که پست‌هایشان قطاری روی feed اینستاگرام‌تان ردیف می‌شوند هم درست مثل شما در زندگی بالا و پایین می‌شوند!

همیشه حقیقت را در شبکه‌های اجتماعی نمی‌بینید!

۶. سرزنش زمین‌و‌زمان!

( وقتی از زیر بار مسئولیت کار‌هایتان شانه خالی می‌کنید! )

زمانی که شما از قبول مسئولیت کارهایتان خودداری می‌کنید، در واقع دارید خودتان را از پیشرفت و موفقیت محروم می‌کنید! خیلی از اتفاقاتی که در زندگی ما می‌افتند نتیجه عواملی مختلفی هستند که یا مستقیماً به خودمان برمی‌گردند، یا همان زمین‌وزمان و افراد مختلف در آن‌ها نقش دارند! اما وقتی گندکاری به بار می‌آید، مقصر دانستن بقیه خیلی راحت‌تر از قبول مسئولیت است، نه؟!

اگر اشتباهی اتفاق می‌افتد،‌ گمان می‌کنید بی‌‌چون‌و‌چرا امکان ندارد که خطای شما باشد؟

اگر اینطور فکر می‌کنید، با دستان خودتان (فکر خودتان) جلوی پیشرفت‌تان را گرفته‌اید! (ول کن آقا!) به خودتان اجازه کوچک‌ماندن و درجازدن می‌دهید! کسی موفق است که مسئولیت موفق‌ بودنش را می‌فهمد و آن را می‌پذیرد!


۷. دل‌دل کردن و عدم قطعیت کافی!

(وقتی ساعت ۱۰ شب شده و شما هنوز نمی‌دانید امشب چی بپوشید!)

اگر درباره شرایط مختلف و هر کارتان ساعت‌ها فقط صرف فکر کردن برای تصمیم‌گیری می‌کنید؛ اگر در افکار منفی درباره رویدادهای گذشته، حال و آینده‌تان گیر می‌کنید، شما دچار فلج فکری/تحلیلی هستید. ویکی‌پدیا فلج تحلیلی را اینطور تعریف کرده:

فلج تحلیلی (به انگلیسی: Analysis paralysis) به تحلیل بیش از حد شرایط یا فکر کردن بیش از اندازه به آن گفته می‌شود که در نهایت به گرفته‌نشدن هیچ تصمیمی می‌انجامد.

زندگی شخصی و کاری ما پر از تصمیم‌های سختی است که باید درباره آن‌ها فکر کنیم. آیا خودتان را فردی می‌بینید که دائماً در حال تصمیم‌گیری است؟

" اگه تصمیم اشتباهی بگیرم چی؟! "

واقعیت این است که انرژی ما محدود است و اگر سر هر چیز کوچک و بزرگی دست‌دست کنیم، به هیچ‌جا نمی‌رسیم!

تحلیل مسائل مهم و در صورت نیاز تصمیم‌گیری درباره آن‌ها نیاز به زمان بیشتری برای فکر کردن دارد، درست! اما آیا شما مدام گرفتن تصمیم را به زمان دیگری معوق می‌کنید صرفاً به این دلیل که اگر تصمیم اشتباهی بگیرید دیگر راه برگشتی برایتان وجود نخواهد داشت؟ یا هر مسئله، جریان یا اتفاقی را در ذهنتان بیش از حد بالا و پایین می‌کنید؟

" امروز صبح وقتی داشتم با سپیده صحبت می‌کردم، یه نگاه ساده بهم کرد و جوابم رو نداد؛ نکنه دوستم نداره؟! شاید از دستم عصبانیه! چه کار اشتباهی کردم یعنی؟ من که همیشه خوب به حرفاش گوش میدم! حتماً یه چیزی شده که باهام حرف نزد! با خودش چی فکر کرده اینجوری رفتار می‌کنه...! "


همانطور که گفته شد، خودتخریبی چهره‌های متفاوتی دارد و همه ما آن را تجربه می‌کنیم؛ در دوره‌ای ممکن است یک خودتخریب ظالم باشیم که تقریباً آگاهانه و از عمد فقط به خودمان گیر می‌دهیم، دوره‌ای هم شاید خیلی پنهانی و بدون آنکه متوجه باشیم، خود را به روش‌های مختلف از رسیدن به جایگاهی که پتانسیلش را داریم محروم کنیم!

خودتخریب‌های عزیز، اگر تجربه‌ مشابهی با این موارد، یا راه‌حلی برای مقابله با خودتخریبی دارید حتماً به اشتراک بگذارید تا باهم گپ بزنیم!