بوسه از نگاه کودک


یکی از شادی های بزرگ من در زمان کودکی، تماشای فیلم های آمریکایی بود.

فیلم هایی از دهه های پنجاه و شصت و هفتاد.

فیلم های قدیمی نسبت به آنچه امروز متداول است در دور کند می گذشت و داستان و سرگذشت فیلم دلالت بر سکون و آرامش داشت.

بازیگران، زیبا ، صحنه ها طولانی، نگاه ها عمیق، جملات کوتاه و آه ها بلند و موسیقی های متن، آرام و دلنشین بودند.

اما برای من که کودک بودم و نیروی تخیل و رویاپروری ام بر قدرت اندیشه ، تامل و نقد و تحلیل می چربید، یک بخش از فیلم بیش از همه قسمت ها جالب توجه بود.

زیباترین قسمت فیلم از دید من ، صحنه ای بود که دو عاشق و معشوق یکدیگر را در آغوش می کشیدند و می بوسیدند.
من کودک بودم و چیزی از شهوت و روابط غریزی زن و مرد نمی دانستم اما بخوبی بیاد دارم که آنچه مرا با دیدن این صحنه به اوج لذت کودکانه می رساند، بن مایه عشقی بود که در اعماق این در آغوش کشیدن و بوسه نهفته بود.

آن رابطه، همچون تن بود و من، فراتر از آن، روح عشق را می دیدم.
عشق، این نیاز بشر از بدو کودکی تا واپسین لحظاتی که نفس می کشد.
کودکان عشق را بیشتر و بسیار عمیقتر از بزرگسالان درک و احساس می کنند و از آنجایی که لوح ضمیر و عواطفشان هنوز روشن و بی آلایش است، درک بیشتر و احساس عمیق تری نسبت بدان دارند.


بخوبی بیاد دارم که در آن حال و هوای کودکی ، چقدر از تماشای فیلم های ایرانی بیزار بودم و اتفاقا خود هم دلیل این بیزاری را خیلی خوب می دانستم.

فیلم های ایرانی از دید من مبتذل و کسالت بار بودند و عشق در آنها جایگاهی نداشت.

قادر به تعریف ابتذال نبودم اما آن را خیلی خوب می شناختم.

در آن فیلم ها همه چیز مسخره بازی بود و هیچ چیز جدی و حقیقی نبود.

این ادراک کودکانه، گواهی بر وجود ظرفیت آگاهی و تحلیل و انتقاد در کودکی چند ساله بود...


از اوان کودکی عاشقِ عشق بودم...

این روزها عشق نیازی است فراموش شده مثل مرغکی افتاده در گوشه قفس که بال زدن و پریدن را از یاد برده است...

سوسن چراغچی

زمستان 1394