داستان زن


امروز داستان کوتاهی خواندم از آنا گاوالدا*، نویسنده معاصر فرانسوی.

در آن سال هایی که من استعداد نویسندگی ام را در نوشتن لایحه ها و متون حقوقی می آزمودم

او رمان و داستان های کوتاه می نوشت و چقدر هم در این کار موفق بوده است. جوایزی گرفته و به شهرت جهانی رسیده است.

این یکی هم مثل سایر آثارش، داستان قشنگی بود:

آداب دلبری در سن ژرمن دپره...**

با خواندنش به یاد داستانک خودم افتادم،

کوچه های تو در تو...

هرچند داستان دلبری یک زن در خیابان سن ژرمن دپره پاریس، با تعقیب و گریز زنی در کوچه های تو در توی کهن ایرانی، در ظاهر تفاوت بسیاری داشت اما در باطن امر خیلی چیزها در این دو داستان، شبیه هم بودند...

با این که داستان فرانسوی، شکل و شمایل عاشقانه دارد و آن دیگری نمایش انزجار و گریز است

اما بین آن دو مشترکاتی هم هست که بارزترین آن ها حکایت کم آوردن همیشگی زن در برابر مرد است.

علاوه بر این،

در داستان گاوالدا نیز مردی ناگهان و بر خلاف میل زن، دستش را گرفت و همین نکته آخر بود که مرا به یاد کوچه های تو در تو و همینطور آن انگاره همیشگی انداخت که می گوید:

ذهن بشر واحد است.

یا بهتر است اینگونه بگوییم:

هر انسانی دو ذهن دارد. یکی ذهن خودش که در طول حیات با افکار، دیدگاه ها ، باورها ، خاطرات ، جهان بینی و ... و هر چیز دیگری که زاییده اندیشه و عمل خودش است، آن را می پرورد و دیگری ذهن کلّ که آفریده انسان های دیگر به صورت جمعی است و بر ذهن فردی او نیز اثر می گذارد. ذهن کل، ساخته و پرداخته همه انسان های امروز و دیروز است؛ خانواده و اطرافیان و جامعه و نیز نیاکان و پیشینیان و نسل های پیشتر و پیشتر ساکن بر نقاط گوناگون سیاره زمین که با اندیشه ها ، باورها ، گفتارها و نوشتارها، اعمال و سنت ها و آیین ها و شیوه زندگی خویش، تاریخ و تمدن ها و فرهنگ های گوناگون را آفریده اند که البته همه آن تمدن ها و فرهنگ ها همچون ریشه های یک درخت به یکدیگر متصلند و ذهن کل بشریت را ایجاد کرده اند.

به همین دلیل است که

انسان ها در گوشه گوشه جهان، بی آن که داستان های همدیگر را بدانند و یا بخوانند، ذهنیت ها و حرف های مشترکی دارند و خیلی وقت ها مانند هم می نویسند... داستان های مشابهی خلق می کنند.

از این رو است که بن مایه بیشتر داستان های برخاسته از ذهن و کنش های انسانی تا کنون، از اسطوره ها و افسانه ها و روایت های مذهبی گرفته تا داستان ها و قصه ها و رمان های معاصر شبیه هم هستند. یا موضوعات و مولفه های مشابه دارند و یا به سرانجام مشابه می رسند.

دلیل آن است که همه میلیاردها میلیارد انسان که تا کنون بر روی سیاره زیسته اند، یک جوهره دارند.گوهر وجودی همه انسان ها، روح و روان و جان و قلب آن ها، واحد است.

به همین دلیل است که در داستان ما دو نفر که هیچ گاه همدیگر را ندیده ایم و شاید در خیلی از داستان های دیگر، مردی دست زنی را بدون رضایت خودش گرفت.




کوچه های تو در تو را مدت ها قبل نوشته بودم خیلی پیش تر از این که اینجا در ویرگول صفحه ای باز کنم.

اما وقتی در میان نوشتارهایم، نوبت به این یکی رسید اشتیاقی برای انتشار آن نداشتم.

پیش تر، از واکنش دو سه نفری که این متن را خوانده بودند می دانستم انتشار این متن در اینجا نیز اقبال چندانی نخواهد داشت و ممکن بود در مورد آن داوری های متناقضی صورت گیرد.

بدیهی است که هیچ خواننده منصفی، چه زن و چه مرد، دوست ندارد زنی براحتی تسلیم یک مرد متجاوز زورگو شود. برعکس دلش می خواهد آن زن در برابر این ظلم بایستد و دست به کار دیگری بزند. چه می دانم، مثلا سیلی آبداری به صورت مرد مزاحم بنوازد یا حرف تندی به او بگوید و با کلام آتشین رویش را کم بکند. یا اگر حرف حساب سرش نشد، بهر طریقی که می تواند از خودش دفاع بکند و چه بهتر که در این روزگار ظلم خیز هر زنی فنون دفاع شخصی بلد باشد. در آخر اگر هیچ کدام از این ها میسر نبود، فریاد بزند و از دیگران درخواست کمک بکند.

اما این طور نشد.

زن به جای هر کدام از این کارها گذاشت مردی غریبه و البته مزاحم، دستش را بگیرد و با توجیه و خودفریبی این که تقدیر چنین خواسته، دست از تلاش و گریز برداشت و به جای مقاومت و برخورد با او رفت.

البته که چنین داستانی واقعیت ندارد بلکه تنها نمایشی کوچک از تسلیم زن است در برابر مرد.

تصویر نمادین کوتاه آمدن از حق انسانی برابری زن و مرد تا آنجا که اعتدال طبیعی برقرار کرده است.

زن و مرد دارای روح واحد هستند . هر دو انسان خلق شده اند و از حیث فطرت و عقل و قلب و وجدان و اراده با یکدیگر برابرند. هم مرد و هم زن علاوه بر حق حیات، به یک میزان حق رشد و تعالی فردی و تاثیرگذاری اجتماعی دارند و البته هر یک به فراخور طبیعت و بر اساس ظرفیت و توانایی های خود.

به دلیل کالبدها و کارکردها و ماموریت های متفاوتی که مرد و زن بر روی زمین دارند، از برخی جهات دارای حقوق متفاوتی هستند که شاید این حقوق، مساوی و یکسان به نظر نرسند اما با نیازهای طبیعی هر یک هماهنگ هستند. اما به نظر می رسد این موضوع، سبب ساز یک سوء تفاهم تاریخی شده است.

از ابتدا به اشتباه و یا به جفا فرض بر این بوده که زن جنس دوم است و از این روست که باید به برتری جنس اول احترام بگذارد و احترام یعنی اینکه زن باید تابع مرد و حتی در خدمت او باشد.

اما زن ایرانی در طول تاریخ، از این فروتنی جبری فراتر رفته و بنا بر جبر فرهنگی اجتماع، از حق رشد خود گذشته تا در سایه بردباری و تلاش او مرد پیشرفت کند. از فرط مهر و عطوفت و مسئولیت پذیری است که تا این حد تاب آور شده است.




در داستان کوتاه آنا گاوالدا، دختر طناز از روی شیطنت و دلبری، در خیابان به مردی رهگذر لبخند زد و با این کار او را دنبال خود کشاند. خودش که فکر می کرد مرد را اینگونه شکار کرده و در دل به زرنگی و مهارت خود آفرین گفت. با این لبخند، مرد غریبه دنبالش راه افتاد و همانجا وسط خیابان او را به شام دعوت کرد و بعد به عنوان یک دلیل قانع کننده برای این دعوت ناگهانی، ناغافل دست او را گرفت. زن نیز به ظاهر قانع شد و علیرغم میل خود کوتاه آمد و دعوت را قبول کرد. اما همان شب در رستوران فهمید که بر خلاف تصورش او شکارچی نبوده بلکه خود شکار برتری و مهارت مرد شده است.

این نیز شکل دیگری از داستان همیشگی تسلیم است منتهی این بار به سبک رمانتیک پاریسی با چاشنی کلیشه ای کافه و رستوران و شراب و شام و... و ...

اما زن ایرانی دلبری نمی کرد هرچند در ذات، دلبر بود.

به یقین او نیز زیبا و طناز بود که مرد غریبه دنبالش افتاده بود و در کوچه پس کوچه های قدیمی دنبالش می رفت. با این وجود، سرانجام داستان زن یکی است. زن از اول قصد کوتاه آمدن در برابر مرد را ندارد اما بندهای ذهنی ساخته و پرداخته خودش یا دیگران، دست و پای اراده اش را بسته اند. دلش هم که ذاتا قرص نیست. زود خودش را می بازد و خواسته و ناخواسته تسلیم خواسته مرد می شود.

باورهای درست و غلط ذهن کل، اینگونه تداعی می کنند که زن در برابر مرد کوتاه بیاید و همیشه دنباله رو او باشد تا شاید به سعادت برسد. زن یا از روی صبوری و مهر و عطوفت بیشتر به برتری مرد اذعان دارد و یا به القاء جامعه می پندارد تقدیر چنین خواسته که او زن باشد و آن دیگری مرد و یا هر دلیل فرافکنانه دیگری شبیه به این ...همین.

داستان بیشمار زنانی از نسل بشر از ابتدای آفرینش تا امروز همین بوده.




با این که زنان در آفرینش، از مردان چیزی کم ندارند اما اراده و خودباوری عامه آن ها در طول زمان، ضعیف تر شده است.

با این وجود زنانی هم هستند که تمام تاب و توان خود را به کار گرفته اند تا با گسستن بندهای ذهنی خود و جامعه راجع به توانایی های خود، از حقوق زن در برابر بی عدالتی های اجتماعی دفاع کنند و بدین ترتیب نه به دیگران بلکه بیشتر به خود ثابت کنند که آن ها هم انسانند و از لحاظ شایستگی ها و قابلیت های انسانی از مردان کمتر نیستند... حتی برعکس به دلیل اراده پولادین، سلامت نفس، وجدان پاک و بردباری عظیمی که به یمن طبیعت و غرایز و عواطف زنانه و مادرانه به دست آورده اند، دستاوردهای بیشتر و بهتری از مردان دارند. زنانی که نه به خاطر این که سایه و پشتیبان مردان باشند و یا در سایه و پشتیبانی مرد قرار گیرند ، بلکه برای انسانیت خودشان رشد کرده اند.

خدا را شکر که چنین زنانی در طول تاریخ بسیار بوده و هنوز هم هستند.


سوسن چراغچی
30 مهر 1401

* Anna Gavalda-1970

**از مجموعه داستان های کوتاه «کاش کسی جایی منتظرم باشد» ، مترجم ناهید فروغان، نشر ماهی،1401.