دنیای سوزان




وقتی سوزان از در بیرون رفت، دنیا متفاوت شده بود.

دیگر هیچ کس و هیچ چیز بر جای سابق نبود.

مطمئن بود که همسر و دو فرزند دارد. نشان به آن نشان، که دخترش موطلایی بود و پسرش مثل خود او کنجکاو بود و سربهوا

آنها نیم ساعت زودتر، از خانه بیرون رفته بودند و قرار بود کنار ماشین منتظرش باشند.

دلیل تاخیر سوزان این بود که مادر باید هنگام ترک خانه همه چیز را کنترل کند.

چراغ ها را خاموش کند و کلید بردارد...

طبیعی بود که همه این کارها زمان می بـرد.

ریزه کاری ها را انجام داد، دکمه آسانسور را زد و در پایان، در خانه را قفل کرد.

خیابان مانند همیشه خلوت بود و طبیعی بود که در نگاه نخست به چیزی شک نکند.

اما کمی که منتظر ماند و آن ها نیامدند دلش شور افتاد. کفش های راحتی را که برای طبیعت گردی برداشته بود زمین گذاشت. دست ها را بالای چشم ها سایبان کرده به انتهای خیابان چشم دوخت.

خبری از خانواده او نبود.

یعنی کجا رفته بودند؟

همسر و دو فرزندش بخش جدایی ناپذیر از واقعیت زندگی اش و یا حتی هویت او بودند. به آن ها خو گرفته بود و حتی قادر به تصور آن هم نبود که برای یک لحظه هم که شده در زندگی اش نباشند چه برسد به اینکه برای همیشه آن ها را از دست بدهد.


دلشوره هر دم بیشتر و بیشتر می شد.

نیم ساعت طول کشید تا سوزان دریافت اتفاق مهمی روی داده است.


در حالی که او خودش بود، دنیای پیرامونش بطرزی نامحسوس عوض شده بود.

آیا در این ساعت بخصوص، ماشین زمان از حرکت باز ایستاده بود و او تنها به اندازه یک حرکت دندانه ی ثانیه شمار ساعت زمانه، از دیگران عقب مانده بود و یا برعکس، جلوتر از سایرین حرکت می کرد ؟


اما چه شد و چگونه دانست چنین چیزی روی داده است.

حکایت اینچنین است:

دختر و پسر سوزان با شیطنت و هیاهو وسایل پیک نیک را برداشته و از در بیرون می روند. در راهرو صدای پاهایشان می پیچد. شوهرش پشت سر بچه هایشان راه می افتد و به سوزان سفارش می کند که دیر نکند.


سوزان می گوید: باشد تو برو من تا ده دقیقه دیگر خواهم رسید.

صدای در اصلی ساختمان را می شنود در حالی که همسر و بچه ها از خانه بیرون می روند.

سوزان ریزه کاری ها را انجام می دهد، چراغ ها را خاموش می کند، درها را می بندد، خودش را در آیینه برانداز می کند، کیفش را بر می دارد و از در بیرون می زند.

درون آسانسور، بی اراده چشمش به آیینه می افتد.

برای چند ثانیه، به تصویر خودش در آیینه چشم می دوزد... این کسی که این جا روبرویش ایستاده...او کیست؟ آیا او را می شناسد؟...انگار خیلی وقت است که خودش را ندیده یا با خودش بیگانه شده...


این افکار ناخودآگاه در ذهنش می چرخد و سوزان را در خود غرق می کند.

آسانسور می ایستد. سوزان به خودش می آید. هر چه در آیینه دیده و در خودش برای لحظه ای یافته ، فراموش می کند. با شتاب در را باز می کند و از خانه بیرون می رود.


وارد خیابان، نزدیک خانه می شود. همیشه همین جا می ایستد تا شوهر و بچه هایش برسند. آن ها معمولا با ماشین، اطراف را دور می زنند تا سوزان برسد و سوار ماشین شود.


ولی حالا نیستند.

منتظر می شود تا بیایند.

چشمش به خیابان ولی فکرش جای دیگریست. دوردست، آنجا که انسان نمی داند کجاست.

برای همین طبیعی است که متوجه نشود دیر کرده اند. اما چند دقیقه بعد دوباره به خودش می آید. این بار دور و اطراف را با دقت نگاه می کند اما خبری نیست. سر بر می گرداند و به پشت سر نگاهی می اندازد.


نه خیر آنجا هم نیستند. کم کم دلش شور می افتد...


سوزان گوشی به دست نگران است.

چند بار به موبایل هر سه شان، زنگ زده است اما هیچ کدام تلفن را پاسخ نداده اند.

بی قرار می شود.

یعنی کجا رفته اند.

نیم ساعت در اضطراب و نگرانی می گذرد...

ناگهان آرامش عجیبی در خود احساس می کند. دیگر مثل اسفند روی آتش نیست. برعکس خیلی هم آرام است با این که هنوز از خانواده اش خبری نیست.

روی جدول کنار خیابان، زیر سایه درختی می نشیند.

از آن حوالی پرنده پر نمی زند. یک بعد از ظهر داغ تابستان است. آن جا منطقه ای سر سبز پر از درخت است.

آفتاب نشسته است و از گرمای هوا اندکی کم شده است.





سوزان ، غرق در خود به فکر فرو رفته ، دیگر دلشوره ندارد.

تصویر او در آیینه آسانسور دوباره زنده می شود...

یکی صدایش می زند.

صدا بطرز عجیییییییبی آشناست.

صدای آشنای قدیمی.

صدایی که با همه صداهای دنیا فرق می کند.

سر را بلند می کند و به صاحب صدا چشم می دوزد. او را می شناسد. یک آشنای قدیمی است.

چقدر بزرگ شده است!

از وقتی دختر جوانی بود، او را ندیده.

زنی است نسبتا قد بلند با چشم ها و لبخندی آشنا. کاملا شبیه خودش. اصلا خود خودش است.

سوزان از دیدن خودش هیچ تعجب نمی کند.

آن ها به هم لبخند می زنند.

زن می آید و کنار سوزان روی جدول می نشیند.

آن دو خیلی نزدیک به هم هستند. جوری به چشم های هم زل زده اند که انگار دو عاشق و معشوقند. سرانجام به حرف می آیند.

سوزان می پرسد: کجا بودی این همه سال؟

همزاد پاسخ می دهد: زیاد دور نبودم.

صدای این زن، پژواک صدای سوزان است.

آه که چقدر شبیه صدای خودش است. اصلا خود خودش است.

سوزان می پرسد: پس چرا اینقدر از تو دور بودم؟

همزاد می گوید: پرسش من هم همین است، پس چرا این همه از من دور بودی؟

این دیگر پژواک صدای سوزان نیست.

همزاد طلبکاری می کند. لحن صدایش، گلایه دارد.

سوزان با سرافکندگی به او لبخند می زند. در عوض، لبخند آن دیگری از روی عشق است.

سپس دست سوزان را میان دست های گرم و مهربانش می گیرد و به چشم های سوزان، چشم می دوزد و او نیز به چشمان رفیق ، خیره می شود.

از تماس دست ها، دل سوزان گرم می شود.

بروشنی حس می کند که همه چیز واقعیت دارد.

او دیگر تنها نیست.

خوب البته هیچ وقت نبوده... او شوهر و فرزند ، مادر و پدر و خواهر و برادر و خانواده داشته.

همیشه دوروبرش، کم یا زیاد، دوستان و آشنایانی بوده اند. اما این احساس، جور دیگری است. این یکی با همه فرق دارد.

اکنون می فهمد قبلا تنها بوده و حالا دیگر تنها نیست.

سوزان دوباره به چشم های زن همزاد دقیق می شود. آخ که چه زیباست.

به یاد تصویر امروز ظهر در آسانسور می افتد. چرا هیچ وقت نفهمیده بود که چه چشم های زیبایی دارد.

عشق مثل خورشید در جانش طلوع می کند، اوج می گیرد و به بلندترین نقطه آسمان دلش می رسد.

از گرمای عشق ، دست های همزادش نیز گرم و گرم تر می شود.

سوزان دوباره در چهره دوست دقیق می شود.

می خواهد همه خطوط و اجزای صورت او را نگاه کند و این بار جور دیگر ببیند.

ته حوضخانه چشم های همزادش، یک برق معصومیتی هست.

انگار که یک قطره اشک آنجا جا خوش کرده و برای روز مبادا بست نشسته است.

هر چیزی که در وجود اوست در همین چشم هاست. تو گویی دری است که به دنیایی دیگر باز می شود.

از آن نگاه جادویی که همه رازهای جهان را در خود جای داده است، سوزان از خود بیخود می شود.

یادش می رود کیست و اینجا کجاست.

تنها خودش را می بیند که از میان دروازه نگاه رفیق، عبور کرده و وارد دنیای دیگری می شود دنیایی غریب و در عین حال آشنا.

این تناقض عجیب او را نمی ترساند...

همزادش دیگر با او نیست.

دوباره سوزان تنهاست.

آنجا دنیای اوست.

دنیای سوزان...





ناگاه به خود می آید... یکی دارد صدایش می زند :

سوزان، سوزان،

بچه ها مضطربند: مامان، مامان.

خودِ پیشینش را می شناسد.

روی جدول نشسته و سر به گریبان فرو برده است.

گیج و پریشان به آن سه نگاه می کند.

به خیابان نگاه می اندازد و ماشین که پیش پایش پارک شده است.

نگاهش آن سه را می ترساند...


سوسن چراغچی

26 اسفند 1399


این داستان، واقعیت ندارد .

اما چشمان آشنای قدیمی، واقعی است.