ویرگول
ورودثبت نام
سوسن چراغچی
سوسن چراغچیفقط نویسنده
سوسن چراغچی
سوسن چراغچی
خواندن ۲ دقیقه·۴ سال پیش

دوال پا


در یک محیط در بسته بودم .

روی چیزی مانند چهارپایه ای بلند روبروی آیینه ایستاده و به صورت خود نگاه می کردم. من و آیینه نزدیک سقف بودیم.

خوب می دانستم که مدتی بود نگاه کردن به آیینه را بطور منظم انجام داده ام و این برایم کاری کاملا عادی بود.

ولی این بار احساس دیگری داشتم.

نمی دانم چرا شک به دلم افتاده بود که نکند آن که در آیینه می بینم، خود من نیستم!

با این وجود، آن چه در آیینه می دیدم صورت خودم بود که می خندید.

همه چیز عادی بود بجز تردیدی که به جانم افتاده بود.

در اثنای نگاه کردن به آیینه، چیز غیر عادی ای نظرم را به خود جلب کرد.

دو یا شاید یک دست در آستین یا دستکشی به رنگ سیاه روی پیشانی، بالای چشمهایم، نشسته بود که خیلی زود فهمیدم مال من نیست زیرا آن دست سیاه پوش، بالای پیشانی ام حرکت می کرد در حالی که من بی حرکت ایستاده و و دستهایم رو به پایین آویزان بود!

خیلی زود دانستم چیزی از پشت، روی وجودم سوار شده که از خود من نیست.

یا اینکه یک منِ دیگر بی آن که خود بدانم در جلدم فرو رفته که از من نیست و کس دیگری است... یک بیگانه.

فکر کردم او بود که فرمان می داد به آیینه نگاه کنم و تصویر او بود که در آیینه می افتاد و من نبودم.

پس خود من کجا بودم؟؟؟

ناگهان وحشت همه وجودم را فرا گرفت. همه آرامشی که داشتم بدل به ترسی عظیم شد.

احساس کردم آن بالا در آن محیط در بسته و در احاطه آن موجود ناشناس، اسیر شده ام.

سر و تنم سنگین شده بود.

می خواستم داد بزنم، نمی شد...نمی توانستم.

می خواستم از روی چهارپایه پایین بیایم، سنگینی نمی گذاشت.

صدای کسانم را بیرون آن اتاقک می شنیدم که سرگرم گفتن و خندیدن بودند و نمی دانستند من آن جا زندانی شده بودم.

به آنی فکری برای نجات به ذهنم رسید.

از بالای سر، سوزنی در وجود آن منِ غریبه ی زیادی کردم.

ناگهان چیز سنگینی از پوسته ی وجودم سُر خورد و دراز به دراز روی زمین افتاد.

مثل کیسه ای که رو به پایین بگیرند و شیء بزرگی را روی زمین خالی کنند.

فکر کردم نگاه کنم و ببینم او چه شکلی است.

اما می ترسیدم نگاهش کنم.

از این وحشت داشتم که موجودیتی ترسناک فراتر از طاقت و تحمل خویش ببینم.

سرانجام دل به دریا زدم و پایین پای خویش را نگاه کردم.

او روی زمین درست زیر پایم افتاده بود و به طرف بالا مستقیم به چشمهای من نگاه می کرد!

بر خلاف قصه ها، دوال پای زشت و ترسناکی نبود.

شاد و راضی بود و با شیطنت شیرینی می خندید.

انگار همه این ها بازی ای بوده و برای شوخی و سرگرمی مدتی پشت من سوار شده بود یا در جلدم فرو رفته بود.

او نه غریبه بود و نه ترسناک،

صورت و چشمان آشنایی داشت...

آن دوال پا خودم بودم ...

سوسن چراغچی

بعد از خواب عصرگاهی

چهارشنبه ششم تیر ماه 1397

۹
۵
سوسن چراغچی
سوسن چراغچی
فقط نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید