رنج


زن بدجنسیه ولی دلم براش می سوزه.

از روز اول یک چیزی توی نگاهش بوده.

یک دوگانگی عجیب در رفتارش.

زبونش یک چیز میگه و رفتارش یک چیز،

و جدای از این دو، نگاهش چیز دیگه.

قشنگ معلومه دلش با تو نیست.

یک بدجنسی عجیب از نگاه های زیرزیرکیش پیداست وقتی داره سرتا پاتو ورانداز می کنه و وقتی در یک لحظه نگاه دزدکیش رو شکار می کنی، بلافاصله لبخند تحویلت میده ...

با زبونش قربون صدقه ات میره....

قربونت برم... عزیزم... عشقم...گُلم... میگه.


طبیعیه...

بخاطر شغلشه.

تو مشتری هستی و اون منشی.

باید نگهت داره.

وظیفه شه ...

اما برای یکی مثل من، که دلش به محبت خالصانه آدم ها بَنده،

این حرفهای قشنگ و اون لبخند ها ، با اون نگاه موذیانه اش نمیخونه.

این تناقض، یکی مثل منو ، که همیشه در حال ترجمه نگاه آدمهاست،

بین زمین و هوا نگه می داره.

اما با همه اینها دلم براش میسوزه.

چون توی چشم هاش، یک چیز عجیب لونه کرده.

چیزی که از عمق نگاهش، نقب زده تا رسیده به صداش...

رنج.

آره اون چیز، رنجه.

رنگ نگاهش، ته لهجه ی صداش، رنجه.

برای همین دلم براش میسوزه.

برای همینه که از بدجنسی هاش و دروغ های ریز و بی اهمیتش،

وقتی با تو صادق نیست،

نمی رنجم.

سوسن چراغچی

نیمه شب اول سپتامبر 2019