مردِ ایستاده


همه برنامه هایم به هم ریخته بود.

بعد از جلسه آن روز ساعت ده صبح در میدان ولی عصر، موضوعی باعث ناراحتی ام شده بود.

عصبانیت در هر کسی بنوعی نمود پیدا می کند. بعضی ها یکباره آتش خشم به جانشان می افتد. اما برای من گاه از یک شعله کوچک شروع می شود و بعد آرام آرام گُر می گیرد. هر چه به ابعاد موضوع ناراحت کننده بیشتر فکر می کنم دلم بیشتر آتش می گیرد.

آن روز هم چنین بود.

زمانی که با دلخوری مسیر خود را به سمت مترو کج کردم تا به محل کارم باز گردم، هنوز شعله های کوچک خشم در وجودم گُر نگرفته بود زیرا هنوز به ابعاد بد مسئله ناراحت کننده فکر نکرده بودم.

در مترو باید خط قطار را عوض می کردم. از فردی که کنار گِیت مخصوص عبور و ارائه بلیط نشسته بود پرسیدم از کدام مسیر بروم تا به ایستگاه تئاتر شهر برسم. او با بی تفاوتی به پله برقی پشت سرش اشاره کرد و گفت از آزادگان ...

پاسخ سردش تا حدی مراخوشحال کرد زیرا فهمیدم تا آن جا مسیر را درست آمده و دیگر ناچار نبودم راه آمده را بازگردم یا مسیر بیشتری را طی کنم. همانطور که گفته بود، کافی بود از پله برقی پایین بروم و به سکوی قطار مورد نظر برسم.

فاصله میان مرد متصدی بلیط و پله برقی زیاد نبود به طوری که با نگاه اول می شد فهمید که بجز خودش هیچ فرد دیگری آن حوالی و پیرامون پله ها نیست.

با این وجود وقتی به سمت پله برقی رفتم، مردی را دیدم که درست سر راه من کنار پله ها ایستاده بود و به من نگاه می کرد.

از دیدن او جا خوردم زیرا در بدو ورود و صحبت با مرد نشسته او را ندیده بودم.




مرد ایستاده، میان سال بود و چهره و لباس و هیاتی معمولی داشت. موهای تمام سفیدش، آشکارا جلب توجه می کرد.

با این که صورت و چشمهای زیبایی نداشت ولی در نگاه خیره اش، نیروی جوانی موج می زد.

در حالت ایستادن و نگاهش، چیزی شبیه انتظار به چشم می خورد.

حال که فکر می کنم با کمی تردید به این نتیجه می رسم که قاعدتا بجز این، چه کار دیگری می توانست داشته باشد زیرا با آن دست های آویخته و پاهای مردّد و بلاتکلیف، نه به سمت پله برقی می رفت و نه به مرد متصدی بلیط نزدیک می شد تا مطمئن شوم او هم مانند من سوالی داشته است.

انگار در این دنیا و در همین یک لحظه هیچ کاری نداشت به جز این که منتظر من بود!




ذهن آدمی، عادت دارد برای هر چیزی داستان و دلیلی بتراشد.

من نیز فکر کردم شاید این رهگذر، پرسش مرا از مردِ نشسته شنیده و همانجا ایست کرده تا کمکی بکند و مسیر را نشانم بدهد.

یا شاید منتظر است تا به او برسم و چیزی به من بگوید یا سوالی بپرسد.

به همین دلیل در حالی که با قدم های تند، به پله ها و همچنین به او نزدیک شدم، انتظار داشتم حرفی بزند

اما او هیچ نگفت.

تنها به چشمهایم خیره شد.

نگاهش عجیب و ممتد بود.

کاش می شد نگاه ها را با حروف، به تصویر کشید در این صورت شاید می توانستم بگویم

نگاه آن مرد ادااااااااااامه دار بود...یک نگاه ممتد داشت.

بعد، ناگهان لبخند زد و همه اجزای صورتش از هم باز شد.

لبخندش بعد از آن تناقض میان موهای سفید و نگاه جوانش،

دومین چیز عجیب و غیرعادی در وجودش بود.

با این رفتار عجیب، خیال کردم هر لحظه ممکن است حرفی بزند ولی باز هم چیزی نگفت.

دوباره ذهن شکّاک، دلیل آورد که شاید آن مرد مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته بود.

با این وجود مانند یک آشنا همچنان نگاهم کرد. توگویی از قبل مرا می شناخت.

شاید من نیز در جواب نگاه صمیمانه او ناخودآگاه لبخندی زده بودم. البته اگر این هم استدلال آن ذهن حرّاف بهانه جو نبوده باشد!

وقتی از کنار مرد ایستاده با آن لبخند عجیبش رد شدم و پشت به او پا روی پله برقی گذاشتم، ناگهان به خنده افتادم. خنده ای آرام و بی صدا و دامنه داررررر... در واقع از جسارت و وقاحت این غریبه خنده ام گرفته بود.

این دیگر دلیل تراشی ذهن منطقی نبود. ناگهانی و بی فکر، اتفاق افتاد.

خنده از جنس اندیشه و منطق نیست.

از ناکجا آباد دیگری به وجود انسان حلول می کند و مثل معجزه ای، حال انسان را دیگرگون می کند.

در حالی که آرام می خندیدم فکر کردم آن غریبه دارد نیمرخ آمیخته به خنده ام را نگاه می کند.

چند پله بیشتر پایین نرفته بودم که وسوسه شدم به پشت سر خود نگاه کرده و او را دوباره ببینم. اما منصرف شدم زیرا این مرد غریبه همچون یک آشنای صمیمی رفتار کرده بود از این روی مطمئن بودم پشت سرم خواهد آمد و در طول مسیر خواهم دانست از من چه می خواست و دلیل آن انتظار و نگاه چه بود.

آنقدر به آمدنش یقین داشتم که حضور او را پشت سرم روی آن پله برقی خالی که تنها من یک نفر مسافر آن بودم، حس می کردم.


اما او نیامده بود.

وقتی از پله برقی پیاده شدم بالا را نگاه کردم اما هیچ اثری از او نبود...

انگار از اول هم آنجا نبود...

حال دیگر حس و حال خنده محو شده بود.

در عوض احساس می کردم در نگاه مرموز این غریبه و لبخندی که در یک آن، پهنای صورتش را در سیطره خود گرفت، حس شومی موج می زد.

چیزی چون وسوسه شیطان...




نمی دانم آن مرد که بود و چرا آنجا بود؟

آیا اساسا میان آن دو رویداد، جلسه آن روز صبح و این اتفاق به ظاهر معمولی اما با حس عجیب، میان آن لبخند شوم و خنده ناگهانی من، ارتباطی معنادار اما غیر قابل درک وجود داشت یا نه.

آن مرد دیگر وجود نداشت

اما هرچه بود

شعله خشمی که می رفت گُر بگیرد حالا دیگر خاموش شده بود.

سوسن چراغچی

پاییز 1395