مرگ


خوشگل بود ... خیلی خوشگل.

صورتش سفید بود و نورانی.

دو تا بال بیرنگ هم داشت.

ایستاده بود و با لبخند شیرینی بر لب، نگاهم می کرد.

یک چمدان نیز در دستش بود.

اول فکر کردم مال خودش است اما با خنده ملیحی گفت: بیا چمدانت هم که حاضر است دیگر چه می خواهی؟ بیا برویم دیگر.

به پشت سرم نگاه کردم همه آنچه عمری اندوخته بودم خانه ، خانواده ، نگرانی هایم، دستاوردها و داشته هایم،

همه کارهایی که نکرده بودم یا نیمه رها کرده بودم ...

همه چیز آن جا مانده بود.

چطور می توانستم هرچه بدان وابسته یا دلبسته بودم را جا بگذارم و بروم.

گفت: دل بکَن عزیز ... آن ها دیگر مال تو نیستند.

هرچه مربوط به توست،

هویت حقیقی تو اینجاست... توی این چمدان.

چمدان را نگاه کردم.

بزرگ اما سبک بود.

توی دلم خالی شد.

فکر کردم این چمدان خالی، همه آن چیزی است که از دنیا برداشتم؟

خندید و گفت: نترس جانم، چمدانت خالی نیست...

چیزهای خوب همیشه مثل پَر سَبُکند...

تعجب کردم.

حالا که کار از کار گذشته بود، داشت به من درس زندگی می داد!

باز خندید و گفت: عزیزم این درس نیست... یقین است. مابقی را هم خودت در راه خواهی دید.

خوب دیگر دل بکَن برویم.

می ترسیدم.

نمی دانستم آنجا که می روم کجا و چگونه است.

گفت: نترس.

هرچه هست از آنجا که بودی خیلی بهتر است.

بیا عزیز...بیا برویم.

دوباره به دنیا نگاه کردم.

چون حبابی بود که داشت می ترکید.

دل کَندم.

دستم را گرفت... بلند شدیم...

رفتیم تا ابد...


سوسن چراغچی

20 مهر 1397