نسل کشی



فئودور لای پنجره را باز کرد و به ابرهای باران زا خیره شد.

او هم مثل همه بچه های شهرشان در سیبری، با برف بزرگ شده و به آن خو گرفته بود.

با این وجود مدتی بود که در منطقه آن ها به جای برف، باران می بارید.

انگار دانه های برف آن بالاترها در آسمان، تصمیم گرفته بودند دسته جمعی گریه کنند.

به همین دلیل بود که همیشه از آسمان صدای شرشر آب می آمد.

اما این مهم نبود که ریزش مداوم باران، سکوت منطقه را بر هم می زد بلکه خطراتی در راه بود.

وقوع سیلاب های پیاپی، زندگی ساکنین آن منطقه وسیع را برهم زده بود.

دیگر تعادلی وجود نداشت.

حیوانات قطبی دیگر جایی برای زندگی نداشتند زیرا یخ های روی آب که محل زندگی آن ها بود کم کم ذوب می شدند و می شکستند و مثل تخته های شناور میان اقیانوس از این سو به آن سو می رفتند.

اکنون فئودور به فکر فرو رفته بود که چه باید کرد که ناگهان یک قطره باران به شیشه خورد و او را از فکر بیرون آورد.

در این هنگام حس کرد کسی صدایش می زند.

نگاهی به دور و بر اتاق انداخت اما کسی را ندید.

مادرش در آشپزخانه مشغول کار بود.

فئودور گوش هایش را تیز کرد تا ببیند صدا از کجا می آمد اما بجز باران هیچ صدایی به گوش نمی رسید.

ولی خوب که دقت کرد از میان همهمه باران، کلماتی مبهم را می شنید.

انگار یکی می گفت: فئودور اینجا را نگاه کن.

فئودور سرش را به سمت آن صدای عجیب چرخاند. صدا از جانب پنجره می آمد. به سمت پنجره برگشت، گوش خواباند و دوباره شنید.

به شیشه پنجره دقیق شد و فهمید چه چیزی صدایش می کرد.

همان یک قطره باران بود که در گوشه ی شیشه ی پنجره نشسته بود.

مثل این بود که قطره آب، چشم داشت و به او نگاه می کرد.

فئودور از تعجب خشکش زد.

از سکوت او قطره فرصت یافت تا حرف هایش را بزند بدون اینکه فئودور بتواند حرف او را قطع کند.

قطره گفت: گوش کن فئودور... حواست با من باشد. ما زیاد وقت نداریم. باید کاری بکنیم. من از آسمان آمده ام. بنابراین می دانم آن جا چه اتفاق وحشتناکی رخ می دهد.

به چشم خودم شاهد بودم که آن بالا بالا ها سر دانه های برف را می بُرند!

این که می بینی شر شر باران نیست بلکه خون برف های بی گناه است که به زمین می ریزد.

هیچ کس هم در این دنیا، از این نسل کشی بزرگ خبری ندارد.

اهل زمین تصور می کنند نسل کشی مربوط به انسان هاست.

آن ها در مورد جرم و جنایت و جنگ و خونریزی بر روی زمین، قانون و قرارداد و معاهده وضع می کنند اما هیچ کس به فکر نسل کشی در ارتفاعات آسمان نیست. البته هیچ انسانی هم مقصر نیست چون هیچ کس آن بالا نیست تا از این اتفاق وحشیانه و وحشتناک خبر داشته باشد. اما من به تو می گویم تا با خبر باشی.

تو ماموریت بزرگی داری. باید زود بجنبی و کاری بکنی.

گوش کن فئودرو، اگر دلت برای زمین و اسکیموها و یخ ها و خرس ها و برای همنوعانت می سوزد باید این پیام را به بزرگ تر هایت برسانی.

به آن ها بگو یک قاتل بزرگ در آسمان ، با داس به جان ابرها افتاده است. نمی دانم اسمش چیست. آن چیز وحشتناک، حتی هیچ شکلی ندارد تا بتوانم توصیفش بکنم . مثل روح، بی شکل است.

تنها این را می دانم که طبیعتش داغ است و با سرمای برف، دشمن است.

شما زمینی ها به خاطر خودتان هم که شده باید این قاتل بالفطره را بگیرید و دستگیرش بکنید...

قطره خاموش شده بود و بجز صدای باران صدای دیگری نمی آمد.

فئودور گیج و مبهوت، نمی دانست خیال کرده که این حرف ها را شنیده یا واقعا چیزهایی بود که از زبان آن قطره، به گوشش رسیده بود.

بعد از این که چند دقیقه با خود کلنجار رفت تصمیم گرفت حرف های قطره را برای مادرش تعریف کند...

اما چگونه؟ مگر مادرش حرف او را باور می کرد؟

معلوم است که نه!

به قطره های باران خیره شد و به فکر فرو رفت.


سوسن چراغچی

23 شهریور 1399



کنوانسیون ملل متحد راجع به نسل کشی مصوب 1948، نسل کشی یا ژنوسید را اینگونه تعریف کرده است:

هرگونه اقدام به نابودی کل یک گروه نژادی، ملی، مذهبی مانند کشتار دسته جمعی یک گروه خاص، ایجاد لطمات روانی و جسمانی بر یک گروه ویژه، ضربه زدن تعمدی به افراد یک گروه خاص، تحمیل معیارهایی برای جلوگیری از تولد فرزندان آن‌ها، جابه‌جایی اجباری فرزندان گروه‌ها به یکدیگر، طرح‌ریزی برای آسیب رساندن به گروهی خاص و غیره همه از مصداق‌های بارز نسل‌کشی می‌باشند.

یکی از مصادیق بارز نسل کشی، پاکسازی مسلمانان بوسنی توسط صرب ها د رجنگ بوسنی و هرزگوین در 1992 تا 1995 است. صرب ها علاوه بر قتل و غارت و تجاوز دسته جمعی، بسیاری از آثار معماری و فرهنگی مسلمانان بوسنی را نیز به طور عامدانه تخریب کردند.