هبوط یکنفره


خیلی دیر شده بود.

وقتی رسیدند که روی آب افتاده بود.

دیگر نفس نمی کشید.

گویا هنگام مرگ تنها نبود.

آن دیگری را هم کمی آنسوتر روی آب پیدا کردند.

هرگز نفهمیدیم آیا این بیگانه باعث مرگ او شد یا بطور تصادفی و از روی قسمت و تقدیر ، سر و کارش به آنجا افتاد تا هر دو یک روز و یک جا در کنار هم بمیرند؟

یا شاید از قبل همدیگر را می شناختند؟

اصلا آیا مرگ همزمان ایندو با هم و در کنار هم، نشانی از یک تصفیه حساب شخصی نبود؟

یا حتی یک تصمیم دونفره.




این اواخر رفتارش مشکوک شده بود.

کمتر حرف می زد و بیشتر نگاه می کرد.

با سکوت خود، آزارم می داد.

با اینکه از او دلخور بودم ولی هرچه تلاش می کردم تا چیزی بگوید، نمی گفت.

دیگر جنب و جوش گذشته را نداشت.

مدام یک گوشه کز می کرد و به نقطه ای خیره می شد.

از وقتی رفیقش مُرد به چنین حال و روزی افتاد.


پیش از آن، با زنش خوشبخت بود. با این وجود، مدام سربسرش می گذاشت و از این سو به آن سو دنبالش می کرد. گاهی هم کتکش می زد و روزگارش را سیاه می کرد.

ولی هرچه بود هردو همدم هم بودند. با هم زندگی می کردند.

تا اینکه یک روز زن، بی هوا مرد.

از کجا معلوم؟

شاید از دست این مرد بیقرار سربهوا، دق کرد.

داغ همسر از یک طرف و سرزنش های من از طرف دیگر خُرد و خرابش کرد.




هر دو را دوست داشتم هر چند آن یکی زیبا تر بود.

دیرتر به اینجا آمده بود تا همراه و همدم اولی باشد، مثل حوا برای آدم.

اولی اما سرکشی می کرد. به جای اینکه برای همدمش سیب بچیند و از روی عشق مطیعش باشد، نامردی می کرد و آزارش می داد. برای زنش همدم خوبی نبود.

وقتی زن مُرد این یکی را هم تنها گذاشتم.

آخر مرگ زن را از چشم او می دیدم.

دیگر دست و دلم نمی رفت تا به دادش برسم.

این دومی هم از تنهایی مضاعف، دق مرگ شد.

روزگاری مثل خدای هردوشان بودم. وقتی آب تُنگشان را عوض می کردم انگار دنیایشان جابجا می شد.

کف تُنگ می افتادند و از ترس مردن لَه لَه می زدند. ولی هرگز نگذاشتم از بی آبی بمیرند.

آخر دوستشان داشتم. تلاش من برای بهتر کردن زندگی شان بود. می خواستم حال و هوای دنیای کدر و تیره ای که برای خود ساخته بودند را بهتر کنم.

آنها خراب می کردند و من می ساختم.

هرچند هنگام تعویض آب، برای چند لحظه به سختی می افتادند اما این تب و تاب، برایشان لازم بود.

زندگی هرکسی به دست خودش تباه می شود.

آدم سرکشی می کند و ماهی آب تُنگ خود را کدر و سیاه می کند.

ولی همیشه یکی بالاتر هست که در مواقع تنگی و سیاه روزی، دست هردو را بگیرد.

چه آدمیزاد و چه ماهی، هر دو یک مسیر را طی می کنند.

هر دو زندگی خود را به لجن می کشند و برای هر دو یکی بالاتر هست تا مراقبشان باشد و به دادشان برسد.

و هر دو درد می کشند چه زمانی که با اعمال و رفتار نابخردانه، خنجر به روی هستی خود می کشند و چه زمانی که جرّاح روزگار برای درمان زخم های خود ساخته، با تیغ تیز چاره شان می کند.

ولی خنجر آن نابخردان کجا و این تیغ تیز چاره ساز کجا.

هرچه هست درد، همیشه وجود دارد چه در بیماری و چه با درمان.

ماهی من نیز درد می کشید چه زمانی که همدم خود را آزار می داد و سربسرش می گذاشت، برای یک تکه نان به او زور می گفت و دُمَش را می کَند و چه زمانی که بعد از مرگ همدم و همراه خود، یکّه و تنها زیر آب کز می کرد و در غربت و بی سروسامانی خود رنج می کشید.

من نیز به این بی سروسامانی دامن زدم.

اصلا این دو را با هم دوست داشتم. هم به آن ها می رسیدم و هم هر روز از ورای تنگ کوچکشان همه هستی را تماشا می کردم.

دنیای شیشه ای این دو ماهی، شباهت زیادی به جهان بزرگ ما آدم ها داشت و خود آنها هم بی نهایت شبیه ما آدم ها بودند.

آن دو ماهی نیز همچون ما آدم ها زندگی را دوست داشتند و برای زنده ماندن خود تلاش می کردند.

آن ها هم معنا و احساس عشق را می فهمیدند و عاشق زندگی و دنیای پیرامون خود بودند.

عاشق یکدیگر، عاشق نان و آب و عاشق دنیای گِرد شیشه ای . . . و عاشق یکی آن بالا که هر روز نگاهشان می کرد.

عشق، محور و مایه ی زندگیشان بود.

ماهی ها هم مانند انسان ها عواطفی، شوری و هیجاناتی داشتند. گاه شاد و گاه غمگین می شدند. گاه پرجنب و جوش و فراری و گاه رام و سربراه.

و گاه آن ها نیز همچون آدم ها مغروق غفلت می شدند.

دنیای خود را کدر می کردند و تاوان اعمال خود را هنگام جابجایی آب پس می دادند.

درد می کشیدند و درمان می شدند و دوباره شادی و عشق و زندگی. . .

آن ها هم دین و باورهایی داشتند.

به دنیای ماورا، دنیای آن سوی دیواره معتقد بودند. هم لذت زندگی در این دنیا را می خواستند و هم به دنیای برتر می اندیشیدند، رویای بهشت برین در سر داشتند.

من روزبروز و شب به شب از ورای این تنگ کوچک، جهان بینی خود را مرور می کردم.

این دنیای دونفره را دوست داشتم.

دنیایی که زندگی با هم و در کنار هم نوع شکل می گیرد.

نه جهانی که یک تن و یک نفس بیشتر در آن وجود ندارد حتی اگر همه دنیا با همه بزرگی اش برای خودت تنها باشد.

برای همین بود که وقتی ماهی قشنگ تر مُرد، از این آدم-ماهی سرکش بیزار شدم.

کمتر به تُنگ نزدیک شدم.

گذاشتم تا ماهی اول به دنیای تیره و کدر یک نفره ی خود هبوط کند و او طاقت نیاورد...

دق کرد.


حال می فهمم چرا آدم و حوا بخشیده شدند و دوام آوردند. آنها باوجود تمرّد، قدر عشق را دانستند و پشت هم را نگه داشتند.

با این توشه ابدی، در تبعیدگاه تَنگ خود، زمین برهوت، طاقت آوردند و همینطور نسل این دو همراه و همدم تا امروز و تا ابد باقیست تا خدا هست و عشق هم.

روزی که ماهی اول را روی آب دیدم، برای غربت او و بی مهری خود گریستم.

کمی آن سو تر از ماهی، یک سوسک کوچولو روی آب تُنگ افتاده بود.

نمی دانم این مهمان ناخوانده باعث مرگ ماهی تنها شد یا برای یک تصمیم مشترک به آنجا امده بود؟

راستی قبل از مرگ چه چیزهایی به هم گفته بودند؟

خدا عالم و اعلم است.

شاید ماهی تنهای من،

هبوط یکنفره را بر خود نپسندید و خواست با بیگانه از این جهان به دنیای ماورا سفر کند

و

سفر کرد.


سوسن چراغچی

تابستان 1395


این داستان واقعی است. ادامه ماجرای آن دو ماهی فراری، که شب و روز نقشه می کشیدند تا از تنگ خود فرار کنند. سرانجام از فرط حسد و عشق ، یکی از آن ها قابیل شد و آن دیگری را دق مرگ کرد. خودش نیز از تنهایی جانش به لب رسید و روی آب افتاد.

اما هرچه فکر کردم آن سوسک کوچک دیگر از کجا آمده بود، چیزی به عقلم نرسید!