چشم های آشنای قدیمی


نمی دانم برای شما هم پیش آمده است یک روز که در حال راه رفتن غرق در افکار خود هستید، یکباره و بطور کاملا اتفاقی با یک آشنای قدیمی، کسی که سال هاست او را ندیده و تقریبا از یاد برده اید، برخورد کرده و نگاهتان به نگاهش تلاقی کرده باشد؟

تصور می کنید در چنین لحظه نابی، چه حسی ممکن است از دیدن این آشنا و نگاه آشنا تر او داشته باشید؟

آیا از برخورد با این آشنای قدیمی، بیشتر، شگفت زده می شوید یا خوشحال؟

به محض دیدن او، نخستین واکنش تان چه خواهد بود؟

اول سلام می کنید یا لبخند می زنید؟

و یا از فرط خوشحالی می خندید؟

شاید هم خودتان را به کوچه علی چپ بزنید و راهتان را به سویی دیگر کج کنید تا دیگر او را نبینید؟

اما اگر او زودتر شما را دیده باشد چه؟ آن وقت که دیگر راه گریزی برایتان نمی ماند!

من چند سال پیش، این اتفاق بظاهر عادی را تجربه کردم.

یعنی بطور ناگهانی با یک آشنای قدیمی چشم در چشم شدم و از تلاقی نگاهم با نگاهش، آن چنان احساس عجیبی در سراسر وجودم پدیدار شد که نه آن لحظه و نه در حال حاضر به هیچ عنوان قادر به توصیف این حس غریب نیستم. ولی دست کم می توانم با تعریف این خاطره، بخش کوچکی از این حس عجیب و وصف ناشدنی را به تصویر بکشم.

آن زمان، در خیابان یکم شهران، مرکز خریدی قرار داشت به نام «سامان».(هنوز هم هست)

روزی از روزها که از اداره به خانه بر می گشتم به این پاساژ رفتم تا چیزی بخرم.

اکنون که این خاطره را می نویسم به یادم نیست که آن روز عصر دقیقا در جستجوی چه چیزی برای خرید بودم اما به یاد دارم که عمیقا غرق در خود بودم و خیلی هم عجله داشتم.

لابد آنچه می خواستم در هیچ یک از مغازه های طبقه بالا نبود که یک راست به زیرزمین رفتم.

طبقه زیرین پاساژ در آن ساعت روز نسبتا تاریک و خلوت بود. بعضی از مغازه ها بسته بودند و ویترین شان خاموش بود. بعضی دیگر با تعداد محدودی مشتری سرگرم بودند.

راهروهای محدود و خلوت پاساژ را به شتاب دور زدم و دوباره به راهروی میانی رسیدم.

بی آن که به ویترین مغازه های دو طرف این راهرو نگاه کنم، مستقیم و با سرعت به جلو رفتم تا شاید در انتهای آن راهرو چیزی را که در جستجویش بودم پیدا کنم.

در حالی که غرق در اندیشه های خویش، با شتاب راه می رفتم، ناگهان «او» را از نزدیک دیدم. در واقع ما دو تن، از دو مسیر متضاد، یعنی از روبروی یکدیگر می آمدیم که به همدیگر رسیدیم و فاصله مان با هم آنقدر کم بود که چشم در چشم یکدیگر شدیم و برای یک آن، نگاهمان در هم گره خورد.

این نیز از آن لحظات منحصربفردی بود که گویی زمان برای کسری از ثانیه متوقف می شود.

در اینگونه موارد، انسان به هیچ چیز دیگری در این دنیا توجه ندارد بجز کسی که پیش رویش ایستاده است.

برای ما دوتن نیز در آن لحظه ی رویارویی، زمان ایستاد.

من در این لحظه به خود نبودم تا راه کج کنم یا خود را به کوچه علی چپ بزنم.

فقط توانستم در این حال بیخودی، به چشم هایش خیره نگاه کنم.

اکنون نمی توانم از نخستین واکنش و احساس خود در آن لحظه حرفی بزنم فقط این را بگویم در نگاه او برق حیرت وصف ناپذیری مشاهده کردم. به یقین او نیز همزمان، همین تعجب زایدالوصف را در چشمان من مشاهده کرد.

سالیان سال بود که ما دو نفر یکدیگر را ندیده بودیم و حالا در تاریک ترین و خلوت ترین نقطه طبقه زیرین یک پاساژ، جایی که پرنده هم پر نمی زد، یکدیگر را پیدا کرده بودیم.

نخستین چیزی که در نگاه این آشنای قدیمی خود دیدم، حیرت بود و دومین و مهم ترین چیز، حالتی از درک و تفاهم بود که واژه ای برای توصیف آن نمی یابم بجز آن که کلمه آشنا را به کار ببرم تا شاید بخشی از این خلاء را جبران کند.

پس از آن که ما دو نفر به هم نگاه کردیم، بسرعتی غیر قابل محاسبه، اتفاق غریب دیگری افتاد.

آن آشنا، نه سلام کرد و نه حتی لبخند زد،

بلکه ناگهان خندید.

چه خنده آشنایی داشت... حتی خط خنده زیر چشمان و برق نگاهش نیز برایم آشنا بود.

راست می گویند که خنده مسری است.

با خنده او من نیز خندیدم. شاید هم هر دو با هم خندیده بودیم.

چه لحظه عجیب و چه حس غریبی بود. لحظه ای که به دیدن دوست فراموش شده ام، ذهن شلوغ و پر حرف من، قدرت تکلم خود را از دست داد، لال و کور و کر شد و زمان ایستاد.

با این وجود، پس از این رویارویی و تبادل نگاه و خنده بین ما دو نفر، خیلی زود به خود آمدم.

دوباره یادم آمد چه کسی و کجا هستم.

لابد وقتش بود که به او سلام کنم اما به جای این کار،

مثل دزدها دور و اطراف خود را پاییدم تا مطمئن شوم هیچ کس شاهد این صحنه غریب نبوده است.

انتهای راهرویی که در آن گام برداشته بودم، بن بست بود...



من با آینه ی قدی برخورد کرده بودم!

سوسن چراغچی

زمستان 1394