گوش بزنگ




میسوکی به محض ورود به خانه،

کیف مدرسه اش را به گوشه ای انداخت و به حیاط دوید.

آن روز نوبت تمرین تیم فوتبال آن ها بود و میسوکی برای رفتن عجله داشت.

در حیاط چیز غریبی دید.

یک کبوتر روی درخت گیلاس نشسته بود و آواز می خواند.

آواز خوانی کبوتر برای میسوکی تازگی داشت و خوب که دقت کرد دید کبوتر به او خیره شده و در واقع آواز نمی خواند بلکه داشت با او حرف می زد.


میسوکی گیج شده بود ولی کوچکتر از آن بود که مثل آدم بزرگ ها از دیدن یک چیز عجیب و خارق العاده، وحشت کند.

همانطور که همه می دانیم این عادت زشت، مربوط به آدم بزرگ هاست.

بچه ها هیچ وقت از چیزهای عجیب وحشت نمی کنند بلکه تنها در خلسه سکوت فرو می روند و با تمام وجودشان نگاه می کنند.

میسوکی نیز در این لحظه حیرت انگیز ، دچار این خلسه عمیق شده بود و فقط نگاه می کرد.

کبوتر هم همین را می خواست.

کبوتر گفت: خوب به حرف هایم گوش بده، میسوکی. وقت برای تلف کردن نداریم.

فردا صبح اقیانوس طغیان می کند. تعداد زیادی از آدم های این حوالی می میرند و تعدادی هم آواره و بی خانمان می شوند. اما تو و خانواده ات در امان هستید. در عوض باید ماموریتی را انجام دهی.

چشم های میسوکی برقی زد و زبانش باز شد.

پسربچه ها اصولا عاشق کارهای هیجان آور هستند.

از کبوتر پرسید: چه ماموریتی؟

کبوتر دوباره سرش را بالا گرفت و بادی در گلو انداخت، بق بقویی کرد و گفت: تو باید نسل کبوتر های ژاپن را از خطر نابودی نجات بدهی. در حقیقت سونامی باعث مرگ آن ها نیست بلکه رفتار انسان ها همه شان را در خطر نابودی قرار داده.

میسوکی گفت:این ها را که خودم هم می دانم. در مدرسه همه این چیزها را یادمان داده اند. نگهداری محیط زیست و از این حرف ها...

اما همه این ها چه ربطی به سونامی امروز دارد؟

کبوتر گفت: بچه نشو و خوب به حرفهایم گوش بده. تو باید این درخت گیلاس را نشان بگذاری. روی این درخت یک جفت تخم کبوتر گذاشته ام. این ها با بقیه کبوتر ها فرق دارند. از نژاد دیگری هستند.

با به دنیا آمدنشان یکجور ارتقای نسل کبوترها اتفاق خواهد افتاد. نسلی نو که زندگی طبیعت و همینطور آدم ها را تغییر خواهد داد .

روی تخم ها یک مشت خزه نرم گذاشته ام تا گرم بمانند. آب اقیانوس قرار است تا این جا پیشروی کند و تازه از این جلوتر هم خواهد رفت و هزاران نفر را غرق خواهد کرد. حیوانات منطقه هم در امان نیستند. آن ها هم خیلی هایشان از بین خواهند رفت. اما نگران شان نباش، آن ها هم جفت جفت، محافظت خواهند شد.

تو و پدر و مادرت هم در آن زمان در خانه تان نیستید برای همین از خطر خواهید جست. روز بعد هیچ جنبنده ای در این منطقه پیدا نخواهد شد چون پیشروی آب، این جا را یکدست دریا کرده.

مردم هم به جاهای امن تری رفته اند. با این وجود یک جفت تخم کبوتر هنوز روی بالاترین شاخه درخت جا خوش کرده است. حتی کلاغ ها هم از این منطقه کوچ کرده اند برای همین جای این دو بچه امنِ امن است.

این درخت، بلند و قطور و ریشه هایش عمیق است برای همین تلاطم های دیوانه وار اقیانوس را تاب می آورد. ده روز بعد که آب، عقب نشست تو و خانواده ات دوباره به اینجا باز خواهید گشت. اگرچه خانه تان ویرانه ای خواهد بود. اما درخت، استوار و پابرجاست.

آن وقت است که ماموریت تو شروع می شود. باید از این درخت بالا بیایی و تخم ها را نگاه کنی. آن روز درست همان زمانی است که جوجه ها سر از تخم بیرون خواهند آورد و مادرشان را خواهند خواست.

می دانم که تو مثل مادرشان نیستی. اما دست کم می توانی نقش او را برایشان بازی کنی. خیالت راحت.آن ها چیزی نخواهند فهمید و تا آخر عمرشان خیال خواهند کرد که تو مادرشان هستی.* وقتی به دنیا آمدند، اولین وظیفه تو این است که آن ها را خشک کنی. بعد به آن ها غذا بدهی. می دانم کار سختی است اما تو یاد خواهی گرفت.

اول از کرم شروع کن.

مطمئن باش این سونامی همه چیز را به هم زده. خاک بالا آمده و تا دلت بخواهد در این دور و اطراف کرم خاکی پیدا می شود. خوشبختانه کرم ها از سونامی نمی ترسند چون کاری به کار آن ها ندارد.

راستی تا یادم نرفته این را هم داخل پرانتز بگویم، سعی کن همیشه در زندگی مثل کرم باشی.

نرم و سازگار و متعادل و همیشه مراقب اوضاع و احوال دنیای اطرافت باش. همیشه گوش بزنگ.

خودت را از چشم ها مخفی کن ، کار خودت را بکن و وقتی خطر بالا آمد تو هم بالا بیا و خودت را نشان بده. که البته برای این که باز کار خودت را بکنی. و همیشه مواظب باش شکار نشوی ولی اگر شدی جای دوری نمی رود. چرخه سالم یعنی همین!

بگذریم.

وقتی کرم ها را در دهان جوجه ها بگذاری خودت هم از این کار خوشت خواهد آمد.

وقتی سیر شدند آن ها را به خانه تان ببر تا راحت تر مراقبشان باشی. حتما پدر و مادرت جایی برای خوابیدنتان درست خواهند کرد تا اوضاع دوباره روبراه شود.

اگر جوجه ها را پیش خودت بخوابانی حسابی جَلد تو خواهند شد و تا عمر دارند از تو حرف شنوی خواهند داشت.

این نسل جدید، دیگر از انسان نمی ترسد چون قرار است با کمک هم، کارها بکنند... این طور نگاهم نکن، این یکی را دیگر نمی توانم از حالا به تو بگویم چون فعلا یک راز است.

وقتی امتحانت را خوب پس دادی، خودت کم کم خواهی فهمید.

فقط یادت باشد جای سکونت جوجه ها در بلندی باشد مثلا زیر پنجره سقف اتاق زیر شیروانی تا همیشه چشمشان به آسمان باشد و یادشان نرود که کارشان پرواز است.

مطمئن باش کبوتر ها نیازی ندارند که تو پرواز یادشان بدهی. این هنری است که خودشان بطور غریزی یاد می گیرند.

تو نمی دانی با همین کار کوچک چه خدمت بزرگی به نسل کبوترها می کنی و همینطور به طبیعت و همنوعان خودت.

نگران هیچ چیز نباش همه چیز خودش خود بخود و آن طور که باید، درست خواهد شد.

تا بوده همین بوده. روزگار می گذرد و بچه کبوترها بزرگ می شوند...




میسوکی یکسره به حرف های کبوتر گوش می داد و کلمه ای حرف نمی زد.

مادر آمد و او را دید که وسط حیاط خشکش زده و به بالای درخت گیلاس نگاه می کند.

صدایش کرد و پرسید چرا همانجا ماتش برده...مگر قرار نبود برای تمرین به زمین فوتبال برود؟

اما میسوکی به صدای مادر از جایش تکان نخورد ... حالا دیگر می دانست از چند ساعت بعد تا یک ماه دیگر چه اتفاقات مهمی قرار است بیافتد که تمرین آن روز فوتبال، پیش همه آن ها هیچ بود.

با این وجود از دانسته های خود با مادر حرفی نزد...

او تنها منتظر بود تا طوفان بزرگ اتفاق بیافتد.

خیلی سخت است که از پیش منتظر وقوع اتفاقات بزرگ باشی.

شاید یکی از دلایلی که آدمی حتی از چند ثانیه دیگر خود هم خبر ندارد این است که آگاهی پیش از موعد، کارها را خراب می کند.

بله همین است... آگاهی پیش از موعد، همه برنامه های طبیعت را به هم می ریزد.

اما گویا در مورد میسوکی، این قانون لغو شده بود...

او حالا چیزی می دانست که طبیعت به دیگری یاد نداده بود.

گذشته از پیدایش نسل جدید کبوترها و اصلاح حیات بشر ،

قرار بود مثل کرم باشد.

آگاه و دور از چشم

نرم و متعادل و سازگار ...

و البته

همیشه گوش بزنگ .


سوسن چراغچی

شهریور 1399


* پیش تر متن جوجه در همین صفحه منتشر شده است.