ویرگول
ورودثبت نام
Cheat
Cheatنویسنده
Cheat
Cheat
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

دلخوری‌های اخیر

حالا می‌خواهم سه چهار تا از دلخوری‌های اخیرم را که از ترس مزخرف بودنشان برای کسی تعریف نکردم بگویم.
کلاً درباره‌ی من همه‌چیز نصف و نیمه است. به هیچ‌چیز نمی‌ماند. حالا برایتان می‌گویم چه چیزهایی به چیزی می‌ماند چون نمی‌توان با کلمه تعریفش کرد.
چند وقت پیش یکی از دوست‌هایم را دیدم که داشت خودش را شرحه شرحه می‌کرد تا دوستش مواد را ترک کند و به طرز خجالت‌آوری دلم خواست جایش باشم. چرا؟ او معتاد بود. خب. خودش می‌دانست. بقیه هم می‌دانستند. حالا یا کمکش می‌کردند یا ولش می‌کردند. من نه شرحی از وضعیتم دارم نه دیگران واکنش مشخصی به آن نشان می‌دهند.
دومی‌اش وقتی بود‌ که بهم گفتند فلانی از تخت پایین نمی‌آید. پرسیدم چرا؟ گفتند حالش بد است. بعد فکر کردم من که حالم بد است چرا از تخت پایین می‌آیم؟ من که حالم بد است چرا جواب تلفن‌هایم را می‌دهم؟ من که حالم بد است چرا هنوز حرف می‌زنم؟ من که حالم بد است و واقعا احساسش می‌کنم، چرا حالم خوب است؟ اما نفهمیدم. دلم خواست جای او هم باشم.
سومی خوشحال بود. خوشحال بودن عموما این‌طوری تعریف می‌شود: روتین پوستی، برنامه‌ریزی، ورزش می‌کند و آهنگ گوش می‌دهد  و جلوی آینه می‌رقصد. بعد یادم آمد خودم هم این کارها را انجام می‌دهم. پس او چه مرگش بود که خوشحال بود؟
آخری را در اعتراضات گرفته و کشته بودند. اینجور آدم‌ها معمولا گمنام می‌میرند. ولی به نظرم هویتشان از هر چیزی مشخص‌تر و روشن‌تر است. کسی که برای هدفش تمام و کمال جنگیده و به آن پیوسته. دلخور بودم که حالا، حالا که هیچ‌چیز محقق نشد، حالا که همین‌طوری می‌ماند، من چرا در چنین حالتی نمردم؟

۶
۲
Cheat
Cheat
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید