می گفتند: «انقدر بغلش نکن؛ بچه بغلی می شود!»
راست می گفتند، من بغلی شده ام. صبحها بغل می خواهم و شب ها هم بغل. اصلا ما زنده ایم به بغل.
بغل یکی از بهترین مسکّن های دنیاست. چه خوشحال باشیم و چه ناراحت، همدیگر را بغل می کنیم. فرقی نمی کند... بغل یکی از حیاتی ترین نیازهای بشر است.
و من نیز یکی از بغلی ترین آدم های روی زمین...
روزهایم کوتاه تر است وقتی تو را بغل می کنم و شبهایم بلندتر وقتی تو را در آغوش می گیرم.
بغل تو مانند صدای جنگل است. صدای جیرجیرک ها، صدای پرندگان روی درخت ها، صدای خش خش برگ های پاییز و همه صداهای دیگری ذهن شلوغم را شات دان می کند.
بگذار راحت تر توضیح بدهم. یک خیابان پر رفت و آمد را در ساعت ۱۲ ظهر تصور کن. صداهای ماشین ها، بوق، هیاهوی عابران، موتور سیکلت هایی با چند دیسیبل بالاتر از همه رد می شوند؛ حالا ساعت ۲ بامداد همان خیابان را هم تصور کن. وقتی تو را سفت در آغوش می گیرم همان سکوت را تجربه می کنم.
راستی یادم رفت بگویم...
بغل به معنای کنار هم بودن نیست بلکه سخت به آغوش کشیدن را می گویم بغل.
هر شب تو را بغل می کنم و میخوابم چه روی تخت و چه در خیالم. صبح تو را بغل می کنم و شب دوباره تو را. پس چرا تکراری نمی شود این بغل؟!
احساسات را با بغل می توان منتقل کرد، آرامش را هم. شادی را با بغل می توان منتقل کرد، غم را هم. لذت را با بغل می توان منتقل کرد، درد را هم.
کلا چیز عجیبی است این بغل.
و من در این واپسین ساعات بامداد هوای بغل تو را دارم. بدجوری هوایی شده ام. بغل لازمم.