ویرگول
ورودثبت نام
شهید جلال افشار
شهید جلال افشاردرباره شهید جلال افشار
شهید جلال افشار
شهید جلال افشار
خواندن ۵ دقیقه·۸ ماه پیش

آغاز - بخش دوم

از همان ایام کودکی دست غیبی جلال را به سوی تعالی و کمال راهنمایی می کرد . به هیئت خردسالان بنی فاطمه ، در محله دردشت اصفهان که از سالها پیش تشکیل شده بود پیوست و همبازی هایش را نیز با خود برد. وقتی هشت نه ساله بود او را روی صندلی می نشاندند و قرآن و احادیثی را که حفظ کرده بود با لحن و صوت زیبایی قرائت می کرد.

در جلسات قرآن حضور فعال داشت چندی نگذشت که پنجاه شصت سوره از قرآن را حفظ کرد . یکبار در جلسه هیات که به مناسبت شام غریبان گرفته شده بود مقاله زیبا و پرشوری تحت عنوان "چرا امام حسین قیام کرد؟" را که به کمک برادرش تهیه کرده بود خواند مقاله جذاب و زیبایی بود که همه را تحت تاثیر قرار داد. هنوز هم که هنوز هست بعضی از دوستان قدیمی جلال از آن جلسه می گویند و لحن زیبای او و چهره متعجب و خیره حضار. خواندنش که به پایان رسید فریاد احسنت و مرحبا از هر طرف بلند شد. آن شب جایزه نفیسی به پسرک سخنران دادند. جلال همه را مجبور کرد که او را باور کنند.

شروع به کار کرد. زندگی خرج داشت چشم امید همه به او بود. خرجی خانواده را از راه نصب پرده کرکره و اجرای تزئینات تامین می کرد. پس از مدتی که به مبارزه با رژیم روی آورد، قسمتی از درآمد ناچیزش را نیز برای مبارزه با رژیم طاغوت اختصاص می داد.

همه رفتار اخلاق جلال به مانند پدر بود علی رغم مشکلات عظیم مادی که داشت. قلبش همواره در میدان مبارزه با رژیم ستم شاهی می تپید. در کار به کمترین درآمد قانع بود تنها خدا ، اسلام و دین را در نظر می گرفت و بس.

رژیم ظلم بر سرمان بود و فساد و تباهی تمام اندام جامعه را پر کرده بود. تعفن بود و زور و بی دینی . شهید جلال افشار برای اینکه از خودسازی و تهذیب نفس غافل نباشد در خانه ای قدیمی در خیابان ابن سینا زندگی می کرد . منزل متعلق به یکی از دوستان نزدیکش بود. اتاق را با مختصر امکاناتی همانند یک پتو یک زیر انداز کوچک ، ظرف آب و تعدادی کتاب آماده کرده بود. ساعتهایی که غایب بود می دانستیم که به غار حرایش پناه برده است. به دور از هیاهوی دنیا مشغول مطالعه و دعا و مناجات می شد. او به درستی دریافته بود که در مسیر دشوار آینده دلی پاک و قلبی مصفا می طلبد که جز با خلوت انس با معبود ممکن نیست. جلال اقتدا به مردی کرده بود که آمدنش طاق کسری را فروریخت . فقر و محرومیت های مادی بسیاری در زندگی داشت ولی فعالیت مستمرش را با موسسات خیریه اصفهان آغاز کرد. بارها دیدمش که سوار بر موتور گازی قبض های حقوقی یتیمان قسمتی از شهر اصفهان را که مسولیتش بر عهده او بود توزیع می کرد. دارایی او از مال دنیا همان موتور گازی بود که به قیمت سیصد چهارصد تومان خریده بود و همیشه خدا با دستهای روغنی در حال تعمیرش بود.

به همراه چند نفر از دوستانش به خانواده های کم درآمدی که در اطراف اصفهان زندگی می کردند سر میزد و برای آنان کمک های نقدی و جنسی که تهیه کرده بودند می برد فعالیتی که برای رضای خدا آغاز کرده بودند و او هم یار و یاورشان بود. شهید جلال افشار می گفت: "خدا نگذاشت بی آبرو شویم. نامید می شدیم و فکر می کردیم همه راهها به رویمان بسته است.که به یکباره از جایی کمک می رسید آن وقت می فهمیدیم که تنها نیستیم یکی هست که زیر نظرمان دارد و به کمکمان می آید. "

در روز هایی که بردن نام امام در خفا هم با ترس و اضطراب همراه بود، نام این پیر و مرشد ورد زبانش بود . هیچ وقت از یادم نمی رود کتاب ولایت فقیه امام از نجف اشرف رسیده بود در آن روز ها جلال در پوست خود نمی گجید از کتاب به مانند دری گرانبها نگهداری می کرد. آن را روی قلب خود می گذاشت و به اینجا و آنجا می رفت. تلاش بسیاری می کرد تا چند نسخه دیگر از کتاب تکثیر شد. پس از آن بود که خیالش راحت شد.

همزمان با فعالیت های انقلابی ، به همراه یکی از دوستانش خادم مسجد جارچی در بازار اصفهان شدند. از این عمل او همه تعجب کردند.چرا اینکار را کرد؟ ولی آنانی که به تلاش برای خودسازی انقلابی و فعالیت های مستمرش آشنا بودند میدانستند که به چه منظور دست به این حرکت زد. در آنجا هم به تهذیب نفس می پرداخت و هم اینکه بسیاری از فعالیت های انقلابی ، سازماندهی و جلسات متعدد تشکیل می شد.

جلال مقید به نماز اول وقت و نماز جماعت بود و هیچگاه نمازش به تاخیر نمی افتاد.

در مورد ادای خمس نیز حساس بود . با اینکه از مال دنیا چیزی نداشت، در پایان هر سال خمس خود را می پرداخت حتی اگر یک ریال می شد و چه خوشحال می شد پس از دادن دین خود انگار کوهی از مسوولیت روی دوشش بوده و او توانسته با تلاش و کوشش از گرده خود بردارد.

جلال مرد بی همتای زندگی همه ما بود

انقلاب اسلامیمان در حال اوج گیری و گسترش بود. به همین لحاظ فعالیت انقلابی گروه های مبارز مسلمان نیز گسترش می یافت. سیلی بنیان کن به راه افتاده بود که می فت تا کاخ ظلم و جور دو هزار و پانصد ساله را در هم کوبد.

جلال نیز یکپارچه آتش و خروش بود میرفت و می آمد و می غرید و فریاد می کشید . حتی یک لحظه آرام و خموش نبود .

تصویر سازی از چهره شهید جلال افشار
تصویر سازی از چهره شهید جلال افشار

در یکی از آن روزها به همراه تعدادی از دوستانش از جمله حجازی تصمیم گرفتند با برخی از روحانی نمایان و آخوندهای سر سپرده درباری مبارزه کنند.قرارشان بر این بود که پس از شناسایی آنان به ترتیبی خلع لباسشان کنند.

جلال می گفت "اینها حرمت لباس پیامبر را از بین می برند"

در ابتدای کار شخصی که به "رئیس الواعظین" مشهور بود شناسایی شد.با دو دستگاه موتو گازی تعقیبش کردند تا اینکه در کوچه ای باریک با هم روبرو شدند از موتورهایشان پیاده می شوند و آن آخوند درباری تا نگاه های خمشگین آنان را می بیند پی به ماجرا می برد با اینکه هیکل درشت و ورزیده ای داشته ، مرتب فریاد می کشد"به دادم برسید آهای مردم کمکم کنید"

کارشان با موفقیت به پایان می رسد . پس از بازگشت جلال نکته ای را بازگو کرد که همه مان پی به نکته بینی و تیز هوشی اش بردیم او گفت:

"اگر این آدم بنده خدا و مسلمان نبود چرا وقتی احساس خطر کرد خدا را صدا نزد و از او کمک نخواست"

او حتی در آن لحظه هم نکته سنج بود و ملاکش برای ارزیابی افراد یاد خدا بود نه چیز دیگری

شهیدخدا
۴
۰
شهید جلال افشار
شهید جلال افشار
درباره شهید جلال افشار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید