شبی با اتوبوس از اصفهان به قم می رفتم ، صندلی ام نزدیک راننده بود. تازه خواب به چشمانم آمده بود که صدای نوار مبتذل به گوشم رسید. تحمل شنیدن صدا برایم دشوار بود. نگاه به عقب اتوبوس انداختم بیشتر مسافرین خوابیده بودند. نتوانستم چیزی نگویم مودبانه به راننده تذکر دادم و خواستم نوار را خاموش کند یا صدایش را کمتر کند راننده با تمسخر گفت اگر ناراحتی پیاده شو. به فکر فرو رفتم. تصمیم گیری برایم مشکل بود یا باید صدای نوار را تحمل می کردم یا اینکه پیاده می شدم; آن هم در دل شب با آن هوای سرد. دلم میخواست به صورتی وجدان خفته راننده را بیدار کنم لحظه ای تامل کردم و گفتم اگر صدای نوار را کم نکنی پیاده میشوم او بی درنگ پا روی پدال ترمز گذاشت و کنار جاده ایستاد. در را باز کرد و گفت بفرما. توکل بر خدا کردم و پیاده شدم. آن شب حالت معنوی عجیبی در وجودم حس می کردم کنار جاده تک و تنها ایستاده بودم که اتوبوسی برایم نگه داشت. سوار شدم و راننده با گرمی و صفا از من پذیرایی کرد. گویی خدا عنایتی عظیم نصیبم کرده بود آن شب با توکل بر او هجرت از محیط ظلمانی به عالمی روحانی را به وضوح مشاهده کردم آن حادثه بشارتی از سوی خدا بود
