یک روز دو چشمم خیس،
یه روز دلم چون گیس،
آشفته و ریساریس
از آن روزهایی که نه با زنگ موبایلْ، که با درد معدهْ، میراث سیگارهای بیامان شب قبلْ، بیدار میشوی. از همان روزهایی که نه باید خانه بمانیْ، نه باید بروی سرکار. میدانی از چه روزهایی حرف میزنم، نه کلاج یاری میکند، نه بلوتوث ضبط. همهی رانندهها هم عجله دارن که بپیچند جلویتْ، عین همیشه. عجب روز تخمیی، عجب هفته تخمیی، عجب فصل تخمیی، عجب عمر تباهیْ!
از همان روزهای عجیبی که سر تقاطع صالح حسینی و میربلوکی، یهو سروکله کافکا پیدا میشود! هیچچیز سورئالی نیست، واقعا خودش است. با همان صورت بهتزده و چشمانی تهیْ، که گودی زیرش انتها نداشت، زل زده بود در چشمانت. عکسش که با کیفیتی افراطگونه، روی یک پلاستیک آشغال چاپ شده بود، آویزان از ته یک نیسانی که از قضا آبی هم نبود. دلت به هم میپیچد؛ و نمیفهمی که از ناشتایی است یا بیسلیقگی طراح کیسه زباله! جبراً سیگاری آتش میزنی و بیهوا به کیفی که نامحترمانه روی صندلی کناری پرتش کرده بودی نگاه میکنی. هنوز داخل کیف بود. یک باری سرسری توی یکی از همان جلسات مجازی بیسروته خوانده بودیش. درست بعد از اینکه هر کار دیگری را که میشد کردی، ولی باز هم جلسهی کوفتی تمام نشده بود. از زیر دُرست خواندنش در میرفتی، هرچند که ملتفت بودی که مهلتت رو به انتها است و هنوز بهانهی دندانگیری هم دست و پا نکرده بودی. یکسری بهانهی کَشکی بود، ولی قطعاً ترسِ از پاره شدنِ کاغذشْ که همچون پوست بچه آسیبپذیر بود هیچکس را قانع نمیکرد. نفس کشیدنْ برایت سخت میشود، شقیقههایت تند تند میزند. سیگار را با دست چپ پرتاب میکنی و با دست دیگر، کولر ماشین را میزنی. از خود بی خود شده بودی!
تو، به مثابهی فاحشهای بازنشسته، با آرایشی سَرسَری، ولی دست رو شسته، خمیازهکشان پشت فرمان ...
سرمایهت، مُشتی خاطراتِ اغراق شده از دوران جوانیت که در این روزهای گرم ترشیده و دیگر مشتری ندارد.
اما، هر فاحشهای در میانسالی هم یقین دارد که میتواند به اندازه جوانی اغواگر باشد. خاطرات رنگ و لعاب میگیرد. انگشتانت را با وسواس زیاد لاک سیاه میزنی. رژ لب قرمز تند!
خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
یادم میآید آن روزی که مثل امروز بود، همان لحظهای که از ماشین همان رانندهی کم حرفِ خطیهای رسالت-پاسدارن پیاده شدم. همان روزی که تا صبح خواب به چشمانم نیامد. اول میدان رسالت، از همان دکهی پر رونق، مثل همیشه یک کنت 4 خریدم.
ببین احاطه کرده است عدد، فکر خلق را
همه چیز همچون گردباد، نه فقط در ذهنم، که در کل وجودم میچرخید و روحم مطابق قانون تلخِ گریز از مرکز، از جسم نزارم جدا شده بود. وسط این همه حال بد، نمیدانم چرا ناراحتِ کتابِ عزیزم بودم. خود کتاب سر جمع قیمتی نداشت، ولی دوستش داشتم. حالا دست رقیب بود!
«یا وفا، یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب، بود آیا که فلک، زین دو سه کاری بکند». شعرها هجوم میآورند و من قدرتی ندارم تا جلویشان را بگیرم. موبایلم را در میآورم تا یکی از آنها را برایش بفرستم. مثل شعری که قبل از قرار اول فرستادم. فکر میکنم عجب دُن ژوانی بودم. تا سیگار را آتش بزنم، تصمیمم عوض میشود. در راه به گرمای دستش در همان قرار فکر میکنم. دستم در تمام مسیر خیس بود. انگار میکنم که دست او عرق کرده بود. آخر دست من که هیچ وقت عرق نمیکرد، جز وقتی که انگشتانم لایِ انگشتانش، همچون ماری چنبره میزد. سیگار بعدی را آتش میزنم. از دور سَردرِ دانشگاه نمایان است. ناخودآگاه میروم آن دست خیابان، که خلوتتر است و احتمال دیدن آشنا کمتر. تصمیم میگیرم یک سلام بیمقدمه و بیدلیل برایش بفرستم. اگر جواب نداد که هیچ، اگر جواب بد داد میگویم اشتباه شد، میخواستم برای فرشید بفرستم. ولی خوب جواب میدهد، میدانم.
عشق همیشه در مراجعه است
خوب جواب داد. کیفور میشوم و به جای آزمایشگاه مستقیم مسیر تریا را پیش میگیرم. تا گَعده همیشگی بچهها را در پارک شهید آسا میبینم، یواشکی راهم را کج میکنم. وقت نشخوارهای سیاسی نیست. در راه، جوابها یواش یواش بد میشود. عین همیشه. همان جاها وسط چمنهای خیس میشینم و بازی تکراری دست و فندک از نو آغاز میشود. سیگاری آتش میزنم!
باز شروع میکنم به مرور. تک تک لحظهها، تک تک لبخندها، دنبال سرنخ، غوطه میزنم در خاطرات. خودم قاضی، متهم و وکیل میشوم. هیئت منصفه ولی خود اوست. حکم مثل همیشه هست: بر شاه خوبرویان، واجب وفا نباشد.
یکهو موبایلم زنگ میزند.
- کجایی؟ دکتر شریفی دنبالت هست.
- مگه ساعت چند شده؟! باشه دست به سرش کن من یک نخ سیگار بکشم میآم.
با خودم فکر میکنم، امروز هم مثل دیروز است، مثل دو روز پیش، مثل هر روز. یاد سرهنگ آئورلیانو بوئندیا میافتم.
«خسته و کوفته از بیخوابی، به کارگاهِ آئورلیانو رفت و از او پرسید:
- امروز چه روزی است؟
آئورلیانو جواب داد:
- سه شنبه.
خوزه آرکادیو بوئندیا گفت:
- من هم همین فکر را میکردم، ولی یک مرتبه متوجه شدم که امروز هم مثل دیروز، دوشنبه است. آسمان را ببین، دیوارها را ببین، گلهای بِگُونیا را ببین، امروز هم دوشنبه است!
آئورلیانو با آشنایی به خل وضعی، پدرش اهمیتی به گفتهی او نداد. فردای آن روز، چهارشنبه، خوزه آرکادیو بوئندیا وارد کارگاه شد و گفت:
- وحشتناک است! میبینی هوا چطور است؟ ببین خورشید چه حرارتی دارد؟ درست مثل دیروز و پریروز، امروز هم دوشنبه است!»
لاکها را با دندانت میجوی. خاطراتت مشتی مَلال است که مثلِ افیون، هر از گاهی باید تزریقشان کنی. شریعتی این موقع صبح هنوز خیلی شلوغ نیست. با خودت فکر میکنی که رابطه تو با این خیابانِ لعنتی چیست، که وجب به وجب آن یک چیز لعنتی را به یادت میآورد. پشتِ یک رانندهی ناشیْ میافتی که سر صُبحی تصمیم گرفته به همه راه بدهد! پشتش، مجبوری تصویر کوههای شمیران را ببینی. با خودت فکر میکنی که جهان چگونه کرده است راست! مدتی بود که هوا آنقدرها تمیز نبود که بتوانی کوها را دقیق ببینی. این کوههای لعنتی، یک مشتْ خاطراتِ لعنتی را به یادت میآورد؛ و آن لعنتیها هم به همین ترتیب یه مشت خاطرات لعنتی دیگر. به قول عباس معروفی «چرا یاد من به وسعت همهی تاریخ است؛ و چرا آدمها همه در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم».
داخل ظفر، پلیلیست نامجو تقریبا تمام میشود و تو فکر میکنی که حالا میدانی چه باید بنویسی پس دیگر میتوانی نامهی داخل کیفت را بخوانی. همان نامهای که دوستت نوشت و تو لعنت میکنی روزگاری را که چرا دوستیتان را مدتی قبل مقرر نکرد، همان روزگار رونق خاطرات؛ که کاش او هم مثل یک مجسمهساز، اثری شاید درخشان به یادگار میساخت. اما خب امروز، جواب نامهش همین شعرها، همین خاطرات تو هست که روحت را زخم کرده. جواب نامهش همین قطره خونی است که از سرانگشتانت، با مرور خاطراتت میچکد و ردش کلمه میشود. خاطراتی که برای تو مخدر است و برای دیگران مشتی ملال!
^ برای سینا عزیز که نوشت؛ ردی که اثرش تا مرگم جاودانه است