هنگامی که به پرسش از سوژه میاندیشم، نخستین چیزی که مرا درگیر میکند، نه چیستیِ آن، که شیوهی بودنِ آن است. آیا سوژه را باید با حفرهای بنیادین تعریف کنم که همواره خود را در تلاشی نافرجام برای پوشاندن آن بازتولید میکند، یا اینکه هستیِ او بیش از هر چیز در فرآیندی از فرسایش و بازآراییِ پیوسته شکل میگیرد؟ هر دو نگاهی که من در برابر خود مییابم، پیشفرضِ وجودِ یک هویتِ اصیل و ازپیشموجود را به شدت طرد میکنند و بر این نکته پافشاری مینمایند که سوژه بدون لایههایی از واسطه، ماسک یا ساختار، اساساً ناممکن است. اما در همین نقطهی اشتراک، مسیرها از یکدیگر جدا میشوند.
در یک رویکرد، سوژه به مثابهی شکافی در نظمِ نمادین تعریف میشود؛ حفرهای تروماتیک و لایتغیر که هرگز پر نخواهد شد و تمامیِ تلاشها برای بازنماییِ آن، صرفاً فانتزیهایی بیش نیستند. در این چارچوب، امرِ واقع، هستهای است غیرقابلِ نمادپردازی که همواره در مرکزِ نظامِ معنایی باقی میماند و سوژه همواره در مدارِ آن میچرخد، بیآنکه هرگز بدان دست یابد یا از آن بگریزد. اما در نگاهی دیگر که من بیشتر بدان متمایلم، مسئله نه یک حفرهی ثابت، که فرسایشِ مستمرِ ساختارهاست. در این تلقی، جهان نه در تضادِ بنیادین با امری بیرونی، بلکه در وضعیتی از زوالِ تدریجی و فشارِ زمان تعریف میشود و سوژه نه برای پر کردنِ یک خلأ، بلکه برای مدیریتِ شکستها و حفظِ تداوم در برابر این فرسایش، ناگزیر به ساختن و بازساختنِ رابطهای پایدارکننده است.
این تفاوت در هستیشناسی، به ناچار درکی متفاوت از تغییر را به همراه میآورد. در آن نگاهِ نخست، تغییرِ اصیل تنها از طریقِ گسستی رادیکال ممکن میشود؛ کنشی که مختصاتِ نمادین را در هم میشکند و امرِ غیرممکن را به عرصهی امکان میآورد. این لحظه، ماهیتی تقریباً آخرالزمانی دارد و سوژه را در برابرِ تروما میایستاند. اما در نگاهِ دوم، تغییر هرچند میتواند شاملِ گسستهایی از این دست باشد، اما اصلِ حرکت بر تداوم و بازآراییِ بازگشتیِ ساختارها استوار است. بقا در اینجا نه در گروِ ویرانگریِ بنیادین، که در ظرفیتِ نظام برای مدیریتِ آستانههای تحمل و انطباقِ هوشمندانه با فشارهای درونی و بیرونی معنا مییابد.
با این حال، در هر دو رویکردی که من در برابر خود مینگرم، نقدِ ایدئولوژی و کوریِ ساختاری به هم نزدیک میشوند. در هر دو، سوژه هرگز به شرایطِ شکلگیریِ خود دسترسیِ شفاف ندارد و هرگونه عاملیت، خواه در قالبِ انتخاب باشد یا تعلیق، در میدانی پیشساختاریافته گرفتار میشود. ایدئولوژی در اینجا نه یک نظامِ تحمیلیِ بیرونی، که لایهای ناخودآگاه و پیشابازتابی است که خودِ امکانِ خروج از آن، بخشی از بافتِ آن به شمار میرود. همچنین، نقشِ فانتزی و وابستگیِ لیبیدویی به ساختارهای معیوب، در هر دو دستگاه فکری به رسمیت شناخته میشود؛ اینکه چرا سوژه حتی زمانی که ماسکهایش کاراییِ خود را از دست دادهاند، همچنان بدانها میچسبد، پرسشی است که پاسخِ آن در اقتصادِ لذت و ژوئیسانس نهفته است.
اما آنگاه که به اخلاق و سیاست میرسیم، تفاوت دوباره چهره مینماید. از یک سو، اخلاق مبتنی بر وفاداری به تروما و عبور از فانتزی، رادیکالیسمی را تجویز میکند که خواهانِ شکستنِ وضعِ موجود به هر قیمت است. از سوی دیگر، اخلاقی که من بر آن پای میفشارم، بر فروتنیِ معرفتی و تابآوری استوار است و به جای گسستهای بزرگ، بر میکرو-سیاستِ مراقبت، تنظیمِ هوشمندانهی تنشها و هنرِ زیستن در بیثباتیِ ساختاری تأکید میورزد.
در نهایت، آنچه این دو نگاه را از هم جدا میکند، نه اختلاف در تشخیصِ مسئله، که تفاوت در اولویتبخشی به مؤلفههای زمان است. یک رویکرد، فیلسوفِ لحظه، تضاد و گسست است و بر حفرهای تروماتیک تأکید دارد که سوژه همواره در تلاش برای پوشاندنِ آن است. اما رویکردِ خود من، فیلسوفِ زمان، فرسایش و تداوم است؛ من نمیپرسم که حفره چیست، بلکه میپرسم که در جهانی که هر آن در حالِ زوال است، این سوژهیِ توهمی چگونه دوام میآورد؟ و پاسخ من این است که سوژه دوام نمیآورد چون انتخاب میکند، بلکه دوام میآورد چون ساختارهای ایدئولوژیک و فانتزی، در کوریِ ذاتیِ خود، بازخوردهایی سیستمی تولید میکنند که توهمِ عاملیت و پایداریِ موقت را ممکن میسازند تا کلِ نظام از هم نپاشد. بدینسان، نگاهِ نخست نشان میدهد که چگونه در توهم اسیریم، و من در رویکردِ خود توضیح میدهم که چگونه در میانِ ویرانههای ساختاری، این توهم را برای بقا بازتولید میکنیم.